منو میگی:)
خالم بارداره داشت خیار می خورد گودزیلای ۶ سالش برگشت گفت :مامان انقد خیار می خوری آخر بچمون شکل شرک می شه....
منو می گی ((:


مامانم یه قابلمه جدید خریده، بعد امروز به شوخی گفتم اگه
توش خط بندازم چی کار میکنی بر گشت گفت :هیچی فقط یکی مثل همون خط تو صورتت
میندازم.......
من :|
عاطفه مادرانه :|
سازمان حمایت از کودکان بی سرپرست :|
قابلمه:))


با یه ژسته باکلاس به بابام میگم :بابا میدونی مشکل جامعه ما چیه؟؟
بابامم نه برداشت نه گذاشت گفت :تو گ.ه اضافی نخور مشکل جامعه ما خوده تویی!!!!!
منومیگی :|
دو سه تا پرورشگاه سر زدم.... شما جایی رو سراغ ندارید!!!!


دوستم اومده بهم میگه :به روح اعتقاد داری
گفتم :اره
گفت :پس تف تو روحت
با تعجب گفتم واسه چی
میگه همینجوری یه چیز جدید یاد گرفته بودم گفتم رو تو اجراش کنم!!!


دیروز گوشیمو جاگذاشتم تو شرکت، امروز آمدم چک کردم می بینم همکارم اس داده" موبایلوتون جاگذاشتین"
ما با اینجور همکارهایی همکاریم


خواهر کوچیکم چادر گل گلی شو انداخته رو سرش داره نماز می خونه رفتم نگاش کنم میبینم به جای حمد و سوره شعر کلاه قرمزیو میخونه....
آقای راننده... آقای راننده.... یالا بزن تو دنده....
منو میگی xD
زلال احکام :|
حجت الاسلام جزایری: O


رفتم خواستگاری دختره میگه :هرچی بخوام میپوشم. هرجا بخوام میرم. دوستامم هر کی بخوام هستن. تو هم راحت باش.
گفتم ببخشید اشتباهی اومدم. مخ شمارو باید سر کوچه میزدم...


کاملا واقعی
امروز دو تا پسر دیدم ک اولی تل خوشگل سرش بود دومی هم کش سر گذاشته بود.
دخدراااا بیاین همه دسته جمعی اردو بریم افق


مامانم وقتی از دستم عصبی میشه میگه:
به خدا بیان خواستگاری به پسره میگم چه خری هستی ^-^


واقعی
خالم حامله بود، ۲هفته گذشته بودیهوشکمش بزرگ شد، مادربزرگم گفت
حتمادوقلوِکه انقدزودانقدشکم آورده، منم کلی مسخره بازی کردم وگفتم خالم تو
یدونش مونده چه برسه ۳تا.
یهوبابام خیلی جدی و مسلط به حرفش گفت :هنوزکه نرفته فیزیوتراپی معلوم شه چنتان


دیروز با مامانم رفتم دکتر، دو نفر تو مطب ازم خاسگاری کردن، ینفرم وقتی
برگشتیم زنگ زد خونه! مامانم گوشیو که قط کرد گف دختر قحطیه انگار، مردم
خُلن!!!
هیچی دیگه؛ دارم میرم یه آزمایش DNA بدم بلکه به نتیجه ای برسم..؛


تو آشپرخونه از روی صندلی افتادم انتظار داشتم مامانم بیاد کمکم دیدم
مامانم با خنده داره میدوه که گوشیشو بیاره در همون حالت ازم عکس
بگیره.!!!!
منومیگی :|

به بچه داداشم که به زور ۹سالشه میگم
داماده عمه میشی بیای دخترمو بگیری؟ میگه حالا وایسا ببین شوهر گیر خودت
میاد!! بهش میگم خوب اگه شوهر کردم تو میای با دخترم عروسی کنی میگه اگه
باهام کل کل نکنه و سیبیل نداشته باشه و کلا زن زندگی باشه شاید بگیرمش!
منو میگی :


مامانم یه ظرف گنده ژله گذاشته جلوم، میگه نوش جان. میگم مامان مگه من گاوم اینهمه ژله بخورم؟ میگه بخور بابا!
تمامشو خوردم، مامانم اومده میگه :حالا ثابت شدی گاوی؟!!!!
من :|
مامانم:)))


یه گودزیلای چهار ساله داریم داشتم باهاش میرفتم بیرون، دختر همسایمون بهش
میگه بهار خانم کجا داری میری؟ برگشته میگه نا کجا آباد شرقی..!!!!
یعنی دختره تا یه ساعت هنگ بود!!!!!!!!


















حالا یه داستان جالب:
پیش بابایی می روم و از او می پرسم: «ازدواج چیست؟»، بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید: «این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!»، متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: «خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!»، در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم: «بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!»،
بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: «نخیر! از اونجایی که من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو می کرد و ابتدا می کشید و سپس تحقیقات می کرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...» بابایی همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده، ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمی شد.
مامانی گفت: «در مورد چی صحبت می کردین که باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!»، و من جواب دادم: «در مورد ازدواج»، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی که کم کم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور که به سمت بابایی می یومد گفت: «حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می کنی که یه دونه مامان کافی نیست؟! می دونم چکارت کنم!»، مامانی این جمله رو گفت و محکم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.
بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست کل جریان رو براش توضیح بدم، منهم گفتم که موضوع انشا این هفته مون اینه که «ازدواج را توصیف کنید.»، بابایی که تازه بهوش اومده بود گفت: «خب خانم! اول تحقیق کن، بعد مجازات کن! کله ام داغون شد!»، و مامانی هم گفت: «منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می کنم، عیبی داره؟!»، بابایی به ماهیتابه که هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی کرد و گفت: «نه! حق با شماست!»، مامانی گفت: «توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه کرباس هستند!»
بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با کانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: «نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!»، مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی که داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!»
پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: «ازواج خیلی چیز خوبی است، و انسان باید ازدواج کند ... راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ...»، بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود که این بار ملاقه ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت کرد.
به حالت قهر دفترم رو جمع می کنم و پیش خواهر می روم، نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشا در چشمانم خواهرم اشک جمع می شود، و وقتی دلیل اشک های خواهر رو می پرسم می گوید: «کمی خس و خاشاک رفت توی چشمم!»، البته من هر چی دور و برم رو نگاه می کنم نشانی از گرد و خاک نمی بینم، به خواهر می گویم: «تو در مورد ازدواج چی می دونی؟» و خواهرم باز اشک می ریزد.
ما از این انشا نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک است زیرا امکان دارد ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت کند، این بود انشای من، با تشکر از اهالی خانه که در نوشتن این انشا به من کمک کردند
حالا شما نظرتون درباره ی ازدواج چیه؟نه خدا وکیلی![]()

من که قیافم میشه این
بعدشم که دعوا![]()
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .