هـــــــــــــــــه
تاکسي صندلي عقب نشسته بودم، يه خانومه با پسر 5-4 ساله ش جلو نشسته بود. يهو پسره رو کرد به مامانش گفت : ...مــامــان ... يادته اونروز خونه ي دايي اينا گوزيــدي؟! مامانه بيچاره يه دفعه سرخ شد ،گفت : ... ... ... مرســـي آقا! ما همين جا پياده ميشيم! راننده بدبخت هنوز کامل وانستاده بود،زنه درِ ماشينو با عجله باز کرد، يه موتوري هم اومد زد درِ ماشينو سرويس کرد! رانندهه پياده شد دودستي زد تو سرش گفت: خانـــــــــــــوم! گوزيدي که گوزيدي! منم ميگــوزم! اين آقام ميگــوزه ! (من رو گفت!!!) زدي ريـــــــــدي تو درِ ماشين
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 20:36 توسط مبین
|
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .