صبح آشغال!!!!
نوبت کیه بیاد آشغالا رو ببره سرکوچه؟؟؟!
حالا از خواب ناز که بیدار میشیم هیچ،
صورتمونو که باید بشوریم اینم هیچ،
لباسامونم که باید بپوشیم،به کنار،
بدبختی از اینجا،تازه شروع میشه که:
سطل آشغال رو برمیداریم 3طبقه بدون آسانسور
میبریم پایین میذاریم سرکوچه!
دوباره3طبقه میایم بالا،سطل دومی رو 3طبقه میبریم پایین!
دوباره 3طبقه میایم بالا!!! 
مامان و بابای بیچاره هم دلشون خوشه،
اومدیم دانشگاه،با خیال راحت داریم درس میخونیم!!!
یه خاطره از همین جریان میگم، بخند:
اونروز با دوستم،میخواستیم آشغالا رو ببریم پایین،
بهش گفتم بخدا از کنکور استخدامی هم سخت تره!
سطل دومی رو که خواستیم ببریم پایین،
گفتم هرکی ندونه فک میکنه این ترم میخوایم
فارغ التحصیل بشیم،بعدشم بلافاصله قراره بریم
توی شهرداری کارکنیم؛اینم پروژه کارعملیمون هست!!!!!
آقا چشمتون روز بد نبینه،همین که گفتم
دوستم از خنده روده بر شد،یهو دسته سطله
توی دستش شکست و آشغالا پخش شد رو پله ها...!
بهش گفتم خاک برسرت که مفت واسه شهرداری نمی ارزی!!!

حالا فردا یه امتحان سخت داریم!هرکی سرش تو کتابه،
ما یه جارو دست گرفتیم،داریم آشغال جمع میکنیم!!!! ![]()
داش یه نظر بذار خستگی از تنم بره بیرون!دمت گرم!
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .