خیلی قشنگه
کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،
ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،
ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ... :(
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 23:48 توسط Aytak
|
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .