رمان 6
بخش ششم:
بر سر میز کافی شاپ همیشگی با آن فضای آرام کلبه ای مانند ، روبروی عشقش نشسته بود موسیقی آرامی که در آن فضا پخش می شد گویا تمام دلتنگی هایش را فریاد می زد
گویا هر دو دلتنگ هم بودند اما یکی بیشتر ، هر دو عاشق بودند اما یکی عاشق تر هیچکس نمی دانست در دل آنها چه می گذرد، در دل آن دو عاشقی که بعد مدت ها توانسته بودند همدیگر را ببینند ولی آیا حاج محسن می گذاشت آن دو به هم برسند ؟!
آرمین در حالی که دستان ظریفش را نوازش می کرد یک لحظه هم نگاه عاشقانه اش را از چشمان زیبایش ، برنمی داشت ذوقش مانند پسربچه ها بود و مانند آنها گویا بلد نبود احساسش را با صراحت به زبان بیاورد.
ترانه لبخندی به روی چهره ی جذاب و دوست داشتنی اش انداخت و گفت:
- چته آرمین چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
آرمین گویا به خودش آمد لبخندی از روی سادگی زد او در حالی که دستان ترانه را محکم تر می فشرد با خم کردن سرش طوری که نگاهش را از نگاه جسورش بدوزدد، آرام گفت :
- تو این مدت نمی دونی چقدر دلم واست تنگ شده انگار یکساله ندیدمت نه یک ماه ! باز مثل همیشه چرا زنگ نمی زدی؟
- تو فکر می کنی من دلم تنگ نشده بود خوب چکار کنم خانواده ام بهم مشکوک شدن..
ترانه در حالی که دستانش را از لای انگشتان آرمین می کشید ادامه داد:
- آرمین ما تا کی باید اینجوری دزدکی همدیگه رو ببینیم بابات تا کی می خواد با ازدواج ما مخالفت کنه؟
آرمین با سادگی خاص خودش با لحنی شبیه التماس گفت:
- باور کن من حالم از تو بدتره ترانه تو رو خدا اذیتم نکن بابام فقط حرف خودش رو می زنه می گه دور این دختر رو خط بکش اون چون تو دوسال ازمن بزرگتری مخالفت می کنه...
- آرمین قبول داری این حرف پدرت منطقی نیست؟ این همه پسر هست که با دخترای بزرگتر از خودشون ازدواج می کنن مگه من چند سال از تو بزرگترم؟
- می دونم چی می گی ترانه ... باید صبر کنیم تا همه چیز درست بشه .
- خوب ما تا کی باید صبر کنیم و اینطوری دزدکی قرار بذاریم؟
- من که نمی تونم رو حرف پدرم حرفی بزنم
- چرا می تونی ولی من واست مهم نیستم
- این چه حرفیه که می زنی ترانه؟
- اگه واست مهم بودم بخاطر من می جنگیدی !!! تو ، تو روی بابات نمی ایستی چون می ترسی موقعیت خودت رو از دست بدی... اینجوری می خوای از من حمایت کنی آرمین؟
- ترانه تو رو خدا شروع نکن بعد یک ماه همدیگر رو دیدیم حالا با این حرفات می خوای اذیتم کنی؟ تو که می دونی من چقدر دوستت دارم؟ اصلا ً چون می دونی اینجوری اذیتم می کنی...
ترانه متوجه شد کمی تند رفت بنابراین سکوت اختیار کرد و به بحث همیشگی ادامه نداد.
آرمین با تمام وجودش ترانه را عاشقانه دوست می داشت و کنار او مانند کودکی می شد که احتیاج به محبت دارد در این یک ماهی که آنها همدیگر را ندیده بودند احساس می کرد بیشتر از همیشه به ترانه احتیاج دارد و انتظار داشت که او احساسش را درک کند اما ترانه با اینکه عاشقانه آرمین را دوست می داشت مانند او احساساتی فکر نمی کرد و در آن لحظه بیشتر از اینکه به فکر گرفتن دستهایش باشد به فکر این بود که با ازدواج ، برای همیشه او را بدست بیاورد.
آرمین برای اینکه حال و هوایشان عوض شود گارسون را صدا زد و مثل همیشه آیس پک سفارش داد او علاقة خاصی به بستنی داشت و آن را با لذت می خورد ترانه یک لحظه به چشمان پُر از ذوقش نگاه کرد و لبخندی زد او عاشق همین سادگی و بی ریایی آرمین بود و گاهی احساس می کرد که با یک پسر بچه قرار است ازدواج کند...! او با آن گردی صورت و چشمان توسی ، مثل آرمین چیزی از زیبایی کم نداشت و زیبایی او را تکمیل می کرد....
آنها حدود یک ساعتی را کنار هم گذراندن لحظة آخری که می خواستند بروند صدای زنگ گوشی آرمین به صدا در آمد او همراهش را از اور کت زمستانی مشکی اش در آورد با دیدن اسم رها تعجب کرد دکمة پاسخ را فشار داد و گفت:
- سلام
- سلام آرمین منم رها...
- خوبی رها...؟
- کجایی آرمین؟ با تو کار مهمی دارم...
- من با دوستم کافی شاپ هستم چیزی شده؟
- کی می تونم ببینمت..؟
- من تا یک ساعت دیگه میام سمت خونتون...
پس از اتمام مکالمة آنها ترانه دربارة مخاطب پشت تلفن کنجکاوی کرد آرمین خیلی سر بسته طوری که حساسیت های دخترانه اش را تحریک نکند ، به او توضیحاتی داد
آنها به سمت خانه راه افتادند از آنجایی که خانوادة ترانه از رابطة دخترشان با آرمین بی خبر بودند آرمین نمی توانست او را تا دم در خانه برساند آنها مثل همیشه کنار پارکی آرام ، نزدیکی های خانه از هم جدا شدند کسی نمی دانست قرار بعدی آنها چه وقتی خواهد بود بنابراین تا لحظة آخر کلی حرف و وعده های تازه نثار هم کردند .
آرمین پس از اینکه ترانه را رساند به یاد تماس رها افتاد گویا تازه یادش آمد نگران شود ، با نگرانی به سمت خانة آنها راه افتاد نه می دانست چه اتفاقی افتاده است ونه می توانست حدسش را بزند که رها دربارة چه موضوعی قرار است با او صحبت کند .
برعکس همیشه ضبط ماشینش را خاموش کرد با و جود بارش برف و لغزنده بودن خیابان ها، پدال گاز را فشار داد و مانند اکثر اوقات ، به سرعتش افزود... وقتی به آنجا رسید ، ساعت از نه گذشته بود بخاطر نبودن جایی مناسب کنار خانة آنها ماشین را کمی دورتر پارک کرد مسیر کوتاهی را پیاده رفت تا به خانة هما رسید زنگ آیفون را فشار داد و در آن سرمای زمستان زیر برف منتظر ماند .
از سرما یک جا بند نبود شالش را محکم تر بست و دستانش را در جیب کتش جا داد.... طولی نکشید رها در را باز کرد آنها یک لحظه به هم خیره ماندند آرمین که نمی دانست برای چه آمده است منتظر عکس العملی از او بود. رها به آرامی سلام کرد و او را به داخل حیاط دعوت نمود .
خروج بی مقدمة رها برای باز کردن در ، هما را متوجة حضور آرمین کرد او احساس کرد باید آنها را تنها بگذار بنابراین به دنبال دخترش نرفت اما از پنجرة اتاقش که در طبقة دوم بود در حالی که با انگشتانش ، به آرامی پرده را می کشید ، از پشت شیشه آنها را می دید که در حیاط با فاصله ای کم رو به روی هم ، ایستاده اند بخار نفس هایشان در آن هوای سرد رو به هم در فضا پخش می شد احتمالاً با شناختی که از آن دو داشت می توانست حدس بزند که چه حرفهایی بین آنها رد و بدل می شد...
آرمین متوجة نگاه غمگین رها شد و با حالت ناراحتی پرسید:
- رها چی شده واسه چی گریه کردی...؟ اتفاقی افتاده؟
رها با جملة آرمین با آن لحن مهربانش بیشتر احساساتی شد و گفت:
- چیزی نیست دلم گرفته... تو خوبی؟ از خیلی وقته ندیدمت
- من خوبم چرا گریه می کنی؟
- چیزی نیست
آرمین با همان مهربانی ادامه داد:
- می خوای بریم یه چرخی بزنیم؟ دلت باز بشه؟
رها با مهربانی آرمین هر لحظه بیشتر احساس می کرد که آرمین هم او را دوست می دارد و در حالی که نمی توانست اشکهایش را پنهان کند گفت:
- نه با تو که باشم حالم بهتر می شه..
- مرسی اما.... نگفتی از چی دلت گرفته؟
- چیزی نیست
- تو دوستمی دوست ندارم تو رو غمگین ببینم
رها بیشتر گریه کرد و گفت:
- آرمین تو من رو دوست داری؟
آرمین با سوال بی مقدمة رها تعجب کرد و با تبسمی زیبا و دوستانه گفت:
- معلولمه که دوست دارم...
رها که انگار منتظر همین یه جمله بود در حالی با خوشحالی می خندید و اشک می ریخت آرمین را از کتش گرفت و با حالت التماس گفت:
- آرمین تو رو خدا بهشون بگو که من رو دوست داری نذار تو رو از من بگیرن من روز به روز بیشتر دارم عاشقت می شم می فهمی؟
آرمین حرفهای رها را نمی توانست درک کند نمی دانست چی دارد می شنود او بی صدا به چشمان معصوم رها مبهوت مانده بود رها با همان خوش خیالی کودکانه اش ادامه داد:
- دیگه نمی تونم نگم.... دست من نیست همش به تو فکر می کنم بی بهونه دلم واست تنگ میشه واسه خوبی هات واسه مهربونیهات دوست دارم کنار تو باشم همیشه... به خانوادت بگو آرمین ، که من تو رو دوست دارم نه آرمان رو... تو هم بهشون بگو که من رو دوست داری.... نذار تو رو از من بگیرن!!!
آرمین با حرفهای رها شوکه شده بود باورش نمی شد رها اینگونه عاشقش باشد گویا خودش را در برابر این همه احساس رها کم می دید خودش را گم کرده بود نمی دانست چه بگوید نمی توانست دلش را بشکند با حالت تأسف سکوتی کرد و شمرده بدون اینکه به او خیره شود گفت:
- رها من....... من نمی دونم چی باید بگم!!! رها من...... یعنی تو خیلی مهربونی اما من... نمی دونم چی دارم میگم شاید بابام راست می گه که من هیچوقت بزرگ نمی شم..... ببخشید اگر هیچوقت متوجة تو نشدم دوست ندارم اینجور گریه کنی...با گریه هات یه جوری میشم.. رها من تو رو مثل خواهر خودم دوست دارم نه بیشتر... من کس دیگه تو زندگیمه رها.....
رها انگار با جملات آرمین تمام دنیا بر سرش آوار می شد با نا باوری به او خیره ماند و دستان بی حسش آهسته از کت آرمین کشیده شد و به همراه آن برفهایی که بر کتش جمع شده بود بر کف زمین پاشد نمی توانست این حرفها را باور کند این حق او و احساسش نبود اشک غمگینی بر گونه اش غلطید و تصویر زیبای او را در نگاهش تار کرد آرمین نمی دانست چه کند آرام گفت:
- ببخشید رها....
رها حسرتی به اندازة تمام دنیا وجودش را فرا گرفت بغضی غریب گلویش را خفه می کرد عشقش را می دید که دیگر مال او نیست....نتوانست بغضش را نشکند و از ته دل گریه نکند آرمین بی اختیار به او نزدیکتر شد که آرامش کند همان لحظه هما از راه رسید.. آرمین با دیدن هما خانم بیشتر احساس شرمندگی کرد نمی دانست چه باید بکند هما که می توانست بفهمد چه اتفاقی افتاده است دخترش را در آغوش گرفت و رو به آرمین گفت:
-آرمین برو اینجا نمون...»
آرمین نگرانی در چهره اش نمایان بود مانند پسربچه ها ترسیده بود احساس می کرد با ندانم کاری اش اشتباه بزرگی از او سر زده است نگاهش به رها بود اما هما خانم اصرار می کرد که برود...
- برو آرمین برو.... اینجا نباشی بهتره
آرمین در حالی که چشمان نگرانش را به رها دوخته بود چندقدم عقب عقب برگشت و برخلاف میلش از آنها فاصله گرفت.......
هما خانم پالتویش را دور رها که از سرما می لرزید پیچاند تا گرم شود و در حالی که او را در آغوشش می فشرد آرام گفت:
- رها جان گریه نکن دخترم... دیگه تا همینجا بسه .. دیگه آرمین رو بذار کنار...
بر سر میز کافی شاپ همیشگی با آن فضای آرام کلبه ای مانند ، روبروی عشقش نشسته بود موسیقی آرامی که در آن فضا پخش می شد گویا تمام دلتنگی هایش را فریاد می زد
گویا هر دو دلتنگ هم بودند اما یکی بیشتر ، هر دو عاشق بودند اما یکی عاشق تر هیچکس نمی دانست در دل آنها چه می گذرد، در دل آن دو عاشقی که بعد مدت ها توانسته بودند همدیگر را ببینند ولی آیا حاج محسن می گذاشت آن دو به هم برسند ؟!
آرمین در حالی که دستان ظریفش را نوازش می کرد یک لحظه هم نگاه عاشقانه اش را از چشمان زیبایش ، برنمی داشت ذوقش مانند پسربچه ها بود و مانند آنها گویا بلد نبود احساسش را با صراحت به زبان بیاورد.
ترانه لبخندی به روی چهره ی جذاب و دوست داشتنی اش انداخت و گفت:
- چته آرمین چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
آرمین گویا به خودش آمد لبخندی از روی سادگی زد او در حالی که دستان ترانه را محکم تر می فشرد با خم کردن سرش طوری که نگاهش را از نگاه جسورش بدوزدد، آرام گفت :
- تو این مدت نمی دونی چقدر دلم واست تنگ شده انگار یکساله ندیدمت نه یک ماه ! باز مثل همیشه چرا زنگ نمی زدی؟
- تو فکر می کنی من دلم تنگ نشده بود خوب چکار کنم خانواده ام بهم مشکوک شدن..
ترانه در حالی که دستانش را از لای انگشتان آرمین می کشید ادامه داد:
- آرمین ما تا کی باید اینجوری دزدکی همدیگه رو ببینیم بابات تا کی می خواد با ازدواج ما مخالفت کنه؟
آرمین با سادگی خاص خودش با لحنی شبیه التماس گفت:
- باور کن من حالم از تو بدتره ترانه تو رو خدا اذیتم نکن بابام فقط حرف خودش رو می زنه می گه دور این دختر رو خط بکش اون چون تو دوسال ازمن بزرگتری مخالفت می کنه...
- آرمین قبول داری این حرف پدرت منطقی نیست؟ این همه پسر هست که با دخترای بزرگتر از خودشون ازدواج می کنن مگه من چند سال از تو بزرگترم؟
- می دونم چی می گی ترانه ... باید صبر کنیم تا همه چیز درست بشه .
- خوب ما تا کی باید صبر کنیم و اینطوری دزدکی قرار بذاریم؟
- من که نمی تونم رو حرف پدرم حرفی بزنم
- چرا می تونی ولی من واست مهم نیستم
- این چه حرفیه که می زنی ترانه؟
- اگه واست مهم بودم بخاطر من می جنگیدی !!! تو ، تو روی بابات نمی ایستی چون می ترسی موقعیت خودت رو از دست بدی... اینجوری می خوای از من حمایت کنی آرمین؟
- ترانه تو رو خدا شروع نکن بعد یک ماه همدیگر رو دیدیم حالا با این حرفات می خوای اذیتم کنی؟ تو که می دونی من چقدر دوستت دارم؟ اصلا ً چون می دونی اینجوری اذیتم می کنی...
ترانه متوجه شد کمی تند رفت بنابراین سکوت اختیار کرد و به بحث همیشگی ادامه نداد.
آرمین با تمام وجودش ترانه را عاشقانه دوست می داشت و کنار او مانند کودکی می شد که احتیاج به محبت دارد در این یک ماهی که آنها همدیگر را ندیده بودند احساس می کرد بیشتر از همیشه به ترانه احتیاج دارد و انتظار داشت که او احساسش را درک کند اما ترانه با اینکه عاشقانه آرمین را دوست می داشت مانند او احساساتی فکر نمی کرد و در آن لحظه بیشتر از اینکه به فکر گرفتن دستهایش باشد به فکر این بود که با ازدواج ، برای همیشه او را بدست بیاورد.
آرمین برای اینکه حال و هوایشان عوض شود گارسون را صدا زد و مثل همیشه آیس پک سفارش داد او علاقة خاصی به بستنی داشت و آن را با لذت می خورد ترانه یک لحظه به چشمان پُر از ذوقش نگاه کرد و لبخندی زد او عاشق همین سادگی و بی ریایی آرمین بود و گاهی احساس می کرد که با یک پسر بچه قرار است ازدواج کند...! او با آن گردی صورت و چشمان توسی ، مثل آرمین چیزی از زیبایی کم نداشت و زیبایی او را تکمیل می کرد....
آنها حدود یک ساعتی را کنار هم گذراندن لحظة آخری که می خواستند بروند صدای زنگ گوشی آرمین به صدا در آمد او همراهش را از اور کت زمستانی مشکی اش در آورد با دیدن اسم رها تعجب کرد دکمة پاسخ را فشار داد و گفت:
- سلام
- سلام آرمین منم رها...
- خوبی رها...؟
- کجایی آرمین؟ با تو کار مهمی دارم...
- من با دوستم کافی شاپ هستم چیزی شده؟
- کی می تونم ببینمت..؟
- من تا یک ساعت دیگه میام سمت خونتون...
پس از اتمام مکالمة آنها ترانه دربارة مخاطب پشت تلفن کنجکاوی کرد آرمین خیلی سر بسته طوری که حساسیت های دخترانه اش را تحریک نکند ، به او توضیحاتی داد
آنها به سمت خانه راه افتادند از آنجایی که خانوادة ترانه از رابطة دخترشان با آرمین بی خبر بودند آرمین نمی توانست او را تا دم در خانه برساند آنها مثل همیشه کنار پارکی آرام ، نزدیکی های خانه از هم جدا شدند کسی نمی دانست قرار بعدی آنها چه وقتی خواهد بود بنابراین تا لحظة آخر کلی حرف و وعده های تازه نثار هم کردند .
آرمین پس از اینکه ترانه را رساند به یاد تماس رها افتاد گویا تازه یادش آمد نگران شود ، با نگرانی به سمت خانة آنها راه افتاد نه می دانست چه اتفاقی افتاده است ونه می توانست حدسش را بزند که رها دربارة چه موضوعی قرار است با او صحبت کند .
برعکس همیشه ضبط ماشینش را خاموش کرد با و جود بارش برف و لغزنده بودن خیابان ها، پدال گاز را فشار داد و مانند اکثر اوقات ، به سرعتش افزود... وقتی به آنجا رسید ، ساعت از نه گذشته بود بخاطر نبودن جایی مناسب کنار خانة آنها ماشین را کمی دورتر پارک کرد مسیر کوتاهی را پیاده رفت تا به خانة هما رسید زنگ آیفون را فشار داد و در آن سرمای زمستان زیر برف منتظر ماند .
از سرما یک جا بند نبود شالش را محکم تر بست و دستانش را در جیب کتش جا داد.... طولی نکشید رها در را باز کرد آنها یک لحظه به هم خیره ماندند آرمین که نمی دانست برای چه آمده است منتظر عکس العملی از او بود. رها به آرامی سلام کرد و او را به داخل حیاط دعوت نمود .
خروج بی مقدمة رها برای باز کردن در ، هما را متوجة حضور آرمین کرد او احساس کرد باید آنها را تنها بگذار بنابراین به دنبال دخترش نرفت اما از پنجرة اتاقش که در طبقة دوم بود در حالی که با انگشتانش ، به آرامی پرده را می کشید ، از پشت شیشه آنها را می دید که در حیاط با فاصله ای کم رو به روی هم ، ایستاده اند بخار نفس هایشان در آن هوای سرد رو به هم در فضا پخش می شد احتمالاً با شناختی که از آن دو داشت می توانست حدس بزند که چه حرفهایی بین آنها رد و بدل می شد...
آرمین متوجة نگاه غمگین رها شد و با حالت ناراحتی پرسید:
- رها چی شده واسه چی گریه کردی...؟ اتفاقی افتاده؟
رها با جملة آرمین با آن لحن مهربانش بیشتر احساساتی شد و گفت:
- چیزی نیست دلم گرفته... تو خوبی؟ از خیلی وقته ندیدمت
- من خوبم چرا گریه می کنی؟
- چیزی نیست
آرمین با همان مهربانی ادامه داد:
- می خوای بریم یه چرخی بزنیم؟ دلت باز بشه؟
رها با مهربانی آرمین هر لحظه بیشتر احساس می کرد که آرمین هم او را دوست می دارد و در حالی که نمی توانست اشکهایش را پنهان کند گفت:
- نه با تو که باشم حالم بهتر می شه..
- مرسی اما.... نگفتی از چی دلت گرفته؟
- چیزی نیست
- تو دوستمی دوست ندارم تو رو غمگین ببینم
رها بیشتر گریه کرد و گفت:
- آرمین تو من رو دوست داری؟
آرمین با سوال بی مقدمة رها تعجب کرد و با تبسمی زیبا و دوستانه گفت:
- معلولمه که دوست دارم...
رها که انگار منتظر همین یه جمله بود در حالی با خوشحالی می خندید و اشک می ریخت آرمین را از کتش گرفت و با حالت التماس گفت:
- آرمین تو رو خدا بهشون بگو که من رو دوست داری نذار تو رو از من بگیرن من روز به روز بیشتر دارم عاشقت می شم می فهمی؟
آرمین حرفهای رها را نمی توانست درک کند نمی دانست چی دارد می شنود او بی صدا به چشمان معصوم رها مبهوت مانده بود رها با همان خوش خیالی کودکانه اش ادامه داد:
- دیگه نمی تونم نگم.... دست من نیست همش به تو فکر می کنم بی بهونه دلم واست تنگ میشه واسه خوبی هات واسه مهربونیهات دوست دارم کنار تو باشم همیشه... به خانوادت بگو آرمین ، که من تو رو دوست دارم نه آرمان رو... تو هم بهشون بگو که من رو دوست داری.... نذار تو رو از من بگیرن!!!
آرمین با حرفهای رها شوکه شده بود باورش نمی شد رها اینگونه عاشقش باشد گویا خودش را در برابر این همه احساس رها کم می دید خودش را گم کرده بود نمی دانست چه بگوید نمی توانست دلش را بشکند با حالت تأسف سکوتی کرد و شمرده بدون اینکه به او خیره شود گفت:
- رها من....... من نمی دونم چی باید بگم!!! رها من...... یعنی تو خیلی مهربونی اما من... نمی دونم چی دارم میگم شاید بابام راست می گه که من هیچوقت بزرگ نمی شم..... ببخشید اگر هیچوقت متوجة تو نشدم دوست ندارم اینجور گریه کنی...با گریه هات یه جوری میشم.. رها من تو رو مثل خواهر خودم دوست دارم نه بیشتر... من کس دیگه تو زندگیمه رها.....
رها انگار با جملات آرمین تمام دنیا بر سرش آوار می شد با نا باوری به او خیره ماند و دستان بی حسش آهسته از کت آرمین کشیده شد و به همراه آن برفهایی که بر کتش جمع شده بود بر کف زمین پاشد نمی توانست این حرفها را باور کند این حق او و احساسش نبود اشک غمگینی بر گونه اش غلطید و تصویر زیبای او را در نگاهش تار کرد آرمین نمی دانست چه کند آرام گفت:
- ببخشید رها....
رها حسرتی به اندازة تمام دنیا وجودش را فرا گرفت بغضی غریب گلویش را خفه می کرد عشقش را می دید که دیگر مال او نیست....نتوانست بغضش را نشکند و از ته دل گریه نکند آرمین بی اختیار به او نزدیکتر شد که آرامش کند همان لحظه هما از راه رسید.. آرمین با دیدن هما خانم بیشتر احساس شرمندگی کرد نمی دانست چه باید بکند هما که می توانست بفهمد چه اتفاقی افتاده است دخترش را در آغوش گرفت و رو به آرمین گفت:
-آرمین برو اینجا نمون...»
آرمین نگرانی در چهره اش نمایان بود مانند پسربچه ها ترسیده بود احساس می کرد با ندانم کاری اش اشتباه بزرگی از او سر زده است نگاهش به رها بود اما هما خانم اصرار می کرد که برود...
- برو آرمین برو.... اینجا نباشی بهتره
آرمین در حالی که چشمان نگرانش را به رها دوخته بود چندقدم عقب عقب برگشت و برخلاف میلش از آنها فاصله گرفت.......
هما خانم پالتویش را دور رها که از سرما می لرزید پیچاند تا گرم شود و در حالی که او را در آغوشش می فشرد آرام گفت:
- رها جان گریه نکن دخترم... دیگه تا همینجا بسه .. دیگه آرمین رو بذار کنار...
تــو بودی مال من دنیـا قشنگ بود روزای بچگی پـاک و یـه رنگ بـود
تـو بـودی مال من اشکـی نداشتـم بـه عاشــق بودنـت شکـی نداشتــم
تــو بـودی مـال من وقت شکستن تــو قـایــم بـاشکــا، همبـــازی من
تـو بـودی مـال من کنـــار دریــــا وقتـی بـادبـادکـم گـم شـد تـو ابرا
تـو بـودی مـال من وقتی می رفتی وقتـی چشمـامو از پشـت می گرفتی
تو بـودی مال من وقتی می موندی وقتی عشقـو توی نگـام می خونـدی
تـو بـودی مـال من ترسی نداشتم وقتی دست توی دستات می گذاشتم
تـو بـودی مـال من تو غم و شادی بـه لحظـه لحظـه هام معنی می دادی
تـو بـودی مـال مـن تـو خاطـراتم حــالا دلتنــگ لحظـه لحظـه هـاتـم
تـو بودی مـال مـن تـورو گرفتن روزای خـوبـمـــون یــادم نـرفتــن
تـو بـادی مــال مـن امـا نمـوندی همیـن حـالا دل من رو شکــونــدی
تو بودی مال من قصـه تمـوم شد همه اشکـای من امشب حـروم شــد
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ ساعت 9:4 توسط ویولت
|
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .