داستان های کوتاه 1
نتق
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
کینه ی اتشین - انتقام خونین
یک دختر...دختری از جنس من و تو...یک انتقام جوی زخم خورده ....گذشته ای دردناک....در پی انتقام از انهاست....او می کشد و از بین می برد کسانی که او را آزرده اند
ام خونین
- - سلام وایولت
- سلام تایماز
من وایولتم.یعنی فرابنفش.از امریکا اومدم تایو.اینجا تایو ا .کشوری که مثله کف دستم میشناسمش.زادگاهم ... جایی که ...
تایماز رشته ی افکارمو می بره
- - باز رفتی تو هپروت؟
- - یاد اون روزا افتادم
- - فعلا نباید زیاد بهش فکر کنی یادت نرفته که برای چی برگشتی؟
- - میدونم .غیرممکنه یادم بره.خودم اون عوضیو به سزای کاراش میرسونم.
تفنگو توی دستم جابه جا کردم.به صفحه ی هدفم نگاه کردم ماشه رو کشیدم و بازم رفت به هدف
- دیگه خطا نمیزنم ... دیگه نه...
به جای نشونه همش صورت اون عوضی میومد جلوی چشمام.دوباره هدف رو نشونه گرفتم...ماشه رو کشیدم
(چهارسال قبل)
-نمیدونم چطوری زنده موندم...ولی...زنده موندم...دکترا گفتن صورتم نابود شده بود برای همین یه تصویر جدید روی صورتم پیاده کردن.تصویر جدید ایده ی جانی بود....نباید شناخته بشم....
- از الان به بعد هویتتو فراموش کن واندا از الان به بعد- تو ...وایولتی...وایولت لاوین...منم دیگه جانی نیستم...تایماز اسم جدید منه...باید گذشته رو دفن کنی ... تا زمانش برسه
زمان چی؟-
که دوباره بیدار بشی...به عنوان واندا بیدار بشی-
(زمان حال)
به هدف خورد...از اون زمان خیلی وقته میگذره تمام این شش سال با تایماز کاراته ، ساواته ،نینجوتسو ، تای چی ،کنگ فو ،تیر اندازی و بقیه ی هنر های رزمی رو تمرین میکردم.سخت تمرین میدیدم تا آماده بشم.
میخوام هرچه زودتر بیدار بشم...
الان من رئیس یک شرکت جهانی پارچه ام و رئیس یک هتل که تو دنیا کسی مثله اون ندیده.همین موقعیتا طعمه رو میکشونه سمت من.
.
.
.
.
.
.
بالاخره بعد از اینهمه انتظار طعمه رو گاز گرفت.دارم به هدفم میرسم.به گفته ی جاسوسام امشب حمله میکنن.
خونم سه طبقس طبقه ی همکفش پارکینگه طبقه ی دوم کف زمین کاشی شیشه ای کار شده و یک شومینه چسبیده به دیوار رو به روی دره از دو طرف این شومینه ی بزرگ دوتا پله مارپیچ میره طبقه ی دوم.رو به روی شومینه یه دست مبل سلطنتی چیده شده.از یک طرفش راه رو میره به یک اتاق بزرگ شیشه ای که کنار دیوارش مجسمه توی حوض سنگی آبی رنگه که از توی دستاش اب میریزه تو حوض و کنارش کتابخونست .طبقه ی بالا دوتا اتاق داره و لوازم بهداشتی و اشپزخونه.
رفتم تو اتاقم.یک تخت سلطنتی دونفره ی سیاه قرمز ، مبل سیاه کنار پنجره ی بزرگ اتاق ، یک کمد خاکستری و یک کشوی قرمز.از توی مد بلوز سیاهمو گرفتم و با کت چرمیم ، کفش اسپرت مشکیم و شلوار چرمم پوشیدم و روی مبل توی اتاقم نشستم.
ثانیه ها رو میشمردم.دارم به هدفم نزدیک میشم.کسی که...
مادرم
پدرم
برادرم
خواهر کوچولوم
خانوادم
زندگیم
و خوشیمو ازم گرفت.
از توی کشوم تفنگ نقره ایمو در آوردم و پرش کردم...گذاشتمش روی میز...خنجر سیاه پدرمو گرفتم و به کمرم بستم یه تفنگ هم تو کفشم گذاشتم.
...دیوار های بلند و سگ های اماده و...تایماز میاد تو اتاقم
- - صدبار اول در بزن
- - خب یادم رفت .حالا اونو بیخیال.دارن میان
نشستم روی صندلیم تایماز از پنجره رفت بیرون...
اومدن توی اتاق.کلّا 20 نفر بودن شایدم 25 نفر
- - سلام وایولت بانو
صدای نحس پسرش بود...شاهین
- - افتخار همراهیتون تا حیاط رو بهم میدین؟
بردنم تو حیاط
- - با پای خودت اومدی توی تله ای که برات گذاشتم
- - فعلا که تو توی چنگ منی
- - هه.حتما.تایماز
- - بله؟؟؟
- - حالا
- - اطاعت
30 نفر از نگهبانای شخصیم ریختن توی حیاط و همشونو از پا در اوردن.
- - صبر کنین.اون دوتا مال منن
شایان و پسرش شاهین .پدر و پسر جفتشون عوضین.
- - دوباره به هم رسیدیم....تنها فرقش اینه که ایندفعه حاکم منم
- - ما قبلا همدیگه رو دیدیم؟
صدای نحس شاهین بود
درجوابش خشن نگاش کردم و گفتم :
اره
معلوم بود یادشون نیست
- - زیاد فسفر نسوزون فایده نداره بجاش مخت متلاشی میشه....واندا پرونی
یکم فکر کرد اخماش تو هم بود که یکدفعه چشماش درشت شد
- - امکان نداره
- - امکان نداره ... خودم ماشینتو سوزوندم و فرستادمت ته درّه
پریدم بالا و با پام کوبیدم تو دهنش که دهن کثیفش پره خون شد.
- - اون دهن کثیفتو ببند شاهین.تو به ظاهر منو کشتی ولی جسدمو دیدی ؟ نه ... ندیدی حالا زندمو ببین...میخوام همون بلایی که سر خانوادم اوردینو سرتون بیارم.
به خودشون لرزیدن.حق هم داشتن...مرگ سختی بود
(چند سال قبل ، زمان مرگ خانواده ی واندا پرونی)
- - مـــــامـــــــــــان
- - واندا از اینجا برو
من و مادرم با هم از دستشون فرار میکردیم که مادرمو با شعله پخش کن کاملا سوزوندن.زنده زنده سوزوندنش.
پدرم....پدر نازنینمو بستن به صندلی اهنی و رگای دستاشو در آوردن و دستاشو تو قیر گذاشتن...اخرشم رگاشو درآوردن و خوراک سگاشون کردن...زنده بود... پدرم فریاد میزد ...نه بخاطر خودش...نه بخاطر شکوندن استخوناش...بخاطر مرگ مادرم...بخاطر برادرم که تا سر حد مرگ سگا شکارش کردن و درحالی که فریاد میزد دنده ها شو با ارواره هاشون پاره کردن...بخاطر خواهر کوچیکم که تا سر حد مرگ کتکش زدن و در اخر با پدرم داخل استخر پر از اسید انداختنش.
- - نـــــــــــــــــــــــــه
(زمان حال)
- - تقاص کارتونو میدین
- - نه واندا این کارو نکن.
- - تایماز.اخه چرا؟
- - خانوادت هرگز نمیخوان تو دستاتو به خون الوده کنی.تو هنوزم پاکی.
- - نه تایماز میخوام خودم این کارو بکنم
- - به فکر خانوادت باش واندا...فکر نکردی ممکنه تنشون تو گور با این کارت بلرزه؟
فکر مادرم ، پدرم ،برادرم و خواهرم تنمو لرزوند وبیهوش شدم.
(تایماز)
- - واندا...وانداااااااا
میفهمم.واندا رو روی تاب گذاشتم و جون اون دوتا سگ کثیفو با تفنگم گرفتم.
واندا رو به بیمارستان خودمون بردم.
- - خانوم واندا در خواب عمیقی هستن.
و بعد از این حرفش دکتر تنهام ذاشت.منو با اتاقی که واندا در اونجا به خوابی عمیق فرو رفته بود و به زودی بیدار میشد.
لبخند روی لبم ظاهر شد.چشمامو بستم.
- فهمیدم واندا...بذار همراه غنچه های رز امسال تو هم دوباره شکوفا بشی.
زندگی یک بازیه.باید راه بازی کردن رو یاد بگیری و درست بازی کنی وگرنه کیش و مات میشی.انسان متقلب هرگز به مقصودش نخواهد رسید.
پایان.
25/8/1392
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .