ی دوست دارم هایی هست!!!!!!!! میدونی دوروغه ها!!!!!!

ولی قلبت واسه باورش به عقلت التماس میکنه!!!

____________________

 

 

روزی با خود فکر می کردم اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به

 

اتیش می کشم

اما حالا حاضر نیستم حتی کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست...؟!!!!

_____________________________


ازاين تکرارساعتهـ ـا...

از اين بيهوده بودنهـ ـا...

از اين بي تاب ماندنهـ ـا...

ازاين ترديدـهـ ـا، نيرنگهـ ـا...

شکهـ ـا...

خـــيـــانتهـ ـا...

ازاين رنگين کمان سرد آدمهـ ـا...!

و از اين مرگ باورها و روياهـ ـا...!!!

پريشانمـــ!!!

دلـ ـم پرواز ميخواهد...!

__________________________

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی

     آن زمان‌ها که: پدر تنها قهرمان بود،

    عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه می‌شد،

   بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود…

   بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر‌های خودم بودند.

   تنــها دردم، زانو‌های زخمـی‌ام بودند.

   تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود

   و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!

__________________