بخش پنجم ( چند ماه بعد )
تماشای بارش دانه های برف از پشت شیشة پنجرة اتاقش ، او را در رویاها غرق می کرد . دلش برای دیدن او پر می زد، سرمای بهمن همه را خانه نشین کرده بود و دیدارها را برای چند روز متوالی متوقف نمود تاریخ سالنامه ای که در آن خاطراتش را می نوشت نشان می داد پنج روز از آخرین باری که او را دیده است می گذرد اما او به تقویمش اعتقادی نداشت و به اندازة تمام روزهای سال ، دلش برای آرمین تنگ بود..
او هیچ وقت از آرمین بدی ندیده بود و احساس می کرد او هم دوسش دارد اما نمی دانست آیا آرمین هم به همین اندازه برای او دلتنگ است یا نه... ! نمی دانست به چه بهانه باید او راببیند دستش ناخودآگاه به سمت گوشی همراهش می رود و شمارة او را ، که از بر بود شماره گیری می کند اما این جرأت را پیدا نکرد که دکمة تماس را فشار دهد... او همیشه به مرز تماس می رسید و منصرف می شد.....
وقتی از او دور بود چه شبهایی که از روی دلتنگی شماره اش را با یک تلفن عمومی می گرفت که فقط یک لحظه بدون اینکه او بفهمد کیست، صدایش را بشنود . ناخود آگاه به یاد اون شبها اشکی در گوشة چشمش حلقه زد و بر گونه اش غلطید و با همان چشم اشکی لبخندی بر لب نشاند چرا که دیگر او از آرمین دور نیست و حداقل در هفته یکبار او را می بیند...
رها غرق رویاهایش بود که با صدای تقه های در به خودش آمد:
- بیا تو...
هما وارد اتاق شد او مثل همیشه نبود نگرانی خاصی در نگاهش حس می شد رها این را احساس کرد...
- مامان اتفاقی افتاده؟
او در حالی که دستش را به سمت رها دراز می کرد با تبسمی کمرنگ آرام گفت:
-بیا اینجا رو تخت کنارم بشین باید با تو صحبت کنم
رها نگران شد و با تردید همانجا نشست و ادامه داد :
- چیزی شده؟ نگرانم کردی...»
هما که شخصیت رکی داشت بدون مقدمه چینن گفت:
- لیلا خانم زنگ زد از من اجازه گرفت که بیان برای خواستگاری من گفتم فعلاً صبر کنن تا ببینم تو چی می گی؟
رها نمی دانست چه می شنود او جا خورده بود انتظار همچین خبری را نداشت هیجان وجودش را فرا گرفت نمی دانست خواب می بیند یا بیدار است آیا واقعاً به آرزویش رسیده بود و کسی که دوست می داشت او را انتخاب کرده است؟ آرام و با شک گفت:
- آر.....میـــــن..؟
هما که از احساس دخترش باخبر بود با حالت تأسف سری تکان داد و خیلی محکم گفت:« نه آرمان...»
رها با شنیدن اسم آرمان عرق سردی بر پیشانی اش نشست به خوش خیالی خودش تأسف خورد او هیچ احساسی به آرمان نداشت و هما خانم با آن شخصیت ریز بینش این را کاملاً از نگاه دخترش می فهمید او آرام و شمرده با همان لحن محکم قبلی ادامه داد :
- رها جان من می دونم تو دلت یه جای دیگه اسیره.... حتی اگر نگی اینو می تونم از نگات بفهمم... من تو رو بزرگ کردم...
رها هیچ وقت این جرأت را نداشت که در باره احساساتش با مادرش صحبت کند . یا این حرفها فهمید او از همه چیز با خبر است ، نا خود آگاه چشمانش اشکی شد و در آغوش او گریه کرد... هما خانم که شخصیت محکمی داشت و از احساسات بیش از حد دخترش گاهی رنج می برد بدون اینکه احساسات بر او منقلب شود در حالی که سعی می کرد دخترش را آرام کند گفت:
- گریه نکن رها الان موقعِ گریه کردن نیست اگر آرمان رو دوست نداری هیچکس نمی تونه اجبارت کنه جواب مثبت بدی، حتی حاج یوسف! ولی اجازه نمی دم زندگیتو واسه کسی که نمی دونی چه احساسی بهت داره هدر بدی یه وقتایی باید ترس و خجالت رو کنار گذاشت و حرف زد...
هما مکثی کرد و با غم غریبی ادامه داد:
تو یه جورایی مثل خودم هستی اما یه ذره متفاوت... منم وقتی هم سن و سالای تو بودم ، یه بار بخاطر اینکه نتونستم حرفم رو بزنم یک فرصت رو برای همیشه از دست دادم نمی خوام موقعیت من رو تجربه کنی فرق من و تو اینه که تو خجالتت مانع حرفت شده من غرورم مانع حرفم شد... رها ؛ اگر واقعاً آرمین رو دوست داری ، باید با اون صحبت کنی ببینی اون چه احساسی بهت داره ... آیا اون هم تو رو دوست داره؟ تو یه عمره پاش نشستی اما نمی دونی اون تو دلش چی می گذره یه بار هم متوجش نکردی که دوسش داری... من راضی نمی شم زندگیتو با این بلاتکلیفی ادامه بدی خیلی محکم بدون اینکه احساساتی بشی باهاش حرف بزن... اگر هم دیدی احساسی بهت نداره ، خواهش می کنم رها ، دور اونو خط بکش !

هما خانم حرفش را محکم زد و از اتاق بیرون رفت رها غمگین تر از قبل بر سر جای خود ماند دلش گرفته بود و کسی جز خود آرمین نمی توانست او را از این غصه ها آزاد کند...خاطرات اخیری که با او داشت لحظه ای از خاطرش دور نمی شد تصور لبخندش ، نگاه غمگینش ، مهربانی های کوتاهش ، همه و همه او را دلتنگتر می کرد او مهربانی را در نگاهش خوانده بود و حسی ته دلش می گفت آرمین هم او را دوست می دارد.... بنابراین دل را به دریا زد و با او تماس گرفت تا او را ببیند که نگذارد کس دیگری جلوی عشق آنها را بگیرد !



نظر میخواااااااااااااام