دوستان با اينكه سن زيادي ازم نگذشته تا حسرت اين لحظه ها رو بخورم ولي دركش ميكنم ...

چون الان ديگه از اين خبرا نيست اين حرفايي كه پايين ميزنم ماله دهه هشتاد بود و تموم شد . شايد شما هم به ياد بيارين اون لحظه هاي شيرين رو ...


* تو دبستان كه زنگ تفريح تموم مي شد ، مأمور آبخوري ديگه نمي ذاشت آب بخوريم .

* زمستون اون وقتا تمام عشقمون اين بود كه راديو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطيله .

* مدير مدرسه از مادرامون كادو ميگرفت سر صف بهمون ميداد .

* وقتي سر كلاس حوصله درس رو نداشتيم ، الكي مداد رو بهونه مي كرديم بلند ميشديم مي رفتيم گوشه كلاس دم سطل آشغال كه بتراشيم .

* پاكن هاي جوهري كه يه طرفش قرمز بود يه طرفش آبي ، بعد با طرف آبيش ميخواستيم كه خودكار رو پاك كنيم ، هميشه آخرش يا كاغذ رو پاره مي كرد يا سياه و كثيف مي شد .

* هر روز كه ورزش داشتيم ( معمولا پسرا ) با لباس ورزش مي رفتيم مدرسه ... احساس پادشاهي مي كرديم كه ما امروز ورزش داريم دلتون بسوزه .

* صفحه چپ دفتر مشق رو بيشتر دوست داشتيم به خاطر اينكه برگه خاي سمت راست پشتشون نوشته شده بود ، ولي سمت چپي ها نبود .

* آرزومون اين بود كه وقتي از دوستمون ميپرسيم درسشون كجاست ، اونا يه درس از ما عقب تر باشن .

* خط فاصله هايي كه بين كلمه هامون ميذاشتيم يا با مداد قرمز . يا وقتايي خيلي ميخواستيم خاص باشه ستاره ميكشيديم ...


*** حالا بزن لايــــــــــــــــــــــــــــــكو ***