رمان 3
بخش سوم
خانة
حاج محسن ، یک ساختمان بزرگ دو طبقه در شمال شهر بود او که در بازار فروش
فرش نمایشگاهی بزرگ داشت، جدا از اینکه بزرگِ همه بود و همه به او احترام
می گذاشتند جزء ثرتمندان، فامیل نیز به شمار می آمد . آن روز قرار بود که
پس از ده روز سفرِ حج ، به همراه همسرش لیلا خانم ، به تهران برگردد...
در
ساختمان آنها جنب و جوش خاصی بود هما خانم و رها ، به کمک آیدا آمدند...
هرچند آنها پخت و پز خاصی نداشتند و تمام غذاها را از بیرون سفارش می دادند
اما همیشه این دو خانواده در همچین میهمانی هایی کنار هم بودند...
آرمان
پسر بزرگ حاج محسن بیشتر از هرکسی خودش را در غیاب پدر مسئول امور خانه می
دانست وی در حالی که به قصد خرید یکسری مایحتاج میهمانی ، در ماشین سفید
مدل بالایش در حال رانندگی بود تلفن همراهش را از کتش بیرون کشید تا کارهای
دیگر میهمانی را به آرمین محول کند.
به سرعت شماره همراه برادرش را در حین رانندگی شماره گیری کرد و منتظر جواب ماند....
آرمین
که در ماشین مزدای مشکی اش به همراه آرش به سرعت در حال رانندگی بود ، از
آنجایی که صدای آهنگ خارجی اش به دو ماشین اون ور تر میرسید متوجه صدای زنگ
موبایلش را نمی شنید.....
آرمان پس از
چندبار شماره گیری مجدد موفق نشد با برادرش صحبت کند حسابی از بی خیالی
آرمین عصبی شد پایش را روی پدال گاز محکمتر فشار داد و سرعتش را زیاد کرد.
پیشانی
اش از عرق خیس بود حس مسولیتش باعث می شد بیشتر از اون چیزی که لازم است ،
حساسیت نشان دهد و حرص بخورد. او با اینکه شخصیت مهربانی داشت در موقعیت
های جدی زود کنترل خودش را از دست می داد.
آنها همگی از دوستان دوران دبیرستان بودند.. سیروان که قرار بود به مناسبت فارق التحصیلی اش در مقطع کاردانی به دوستانش نهار بدهد رو به آنها کرد و گفت: «
-بفرمائید...»
آرش که بین آنها شوخ طبع تر بود بلافاصله گفت: «
- اونی که می خواد حساب کنه ، باید اول بره »
آرمین با خنده گفت: «
- راست می گه»
سیروان که بین آنها بزرگتر و عاقل تر بود سری تکان داد و گفت:
- باشه حرفی نیست.. »
سپس جلوتر از همه راه افتاد بقیه به دنبال او وارد رستوران شدند... رستورانی با فضایی کاملاً سنتی که صدای ساز تار در فضای آن پخش بود.... آنها این رستوران را بیشتر بخاطر بساط قلیون انتخاب می کردند...
آرمین جلوتر از بقیه به سمت یکی از تخت ها رفت و روی آن نشست کفشش را در آورد و به پشتی تکیه داد دستش را با حالت قلدورانه بر پشتی ها رها کرد و پایش را دراز نمود او در جمع دوستانش راحتی را بیشتر از جمع خانوادگی اش تجربه می کرد و همین باعث می شد در هرشرایطی جمع دوستانش را به خانه ترجیح دهد..
آرش بلافاصله کنار او نشست سیروان رو به آنها گفت:
- چی می خورید؟ کباب ؟ جوجه؟ یا..
آرمین نذاشت ادامه دهد با بی حوصله گی گفت:
- برو هرچی گرفتی...
آرش با پرویی گفت :
- وایسا ببینم ، چی چی رو هر چی گرفت ؟! »
سیروان با کلافگی نگاهش کرد و گفت :
- بفرمایید ببینم شما چی میل دارید آقا آرش ..!!»
آرش که قصدش اذیت کردن بود ، یه لحظه ژس فکر کردن به خود گرفت و گفت :
-یالا برو هرچی گرفتی ... فقط دیزی نیاری ها..! »
سیروان با حالت تأسف سری تکان داد و به قصد سفارش غذا ، از آنها فاصله گرفت ...
آرش به سمت آرمین برگشت و گفت :
-تازگیها با یه دختری آشنا شدم اینهو ماه می مونه!»
سپس در حالی که گوشی اش را از جیبش در می آورد ادامه داد:
- وایسا بذار عکسش رو نشونت بدم هض کنی... »
آرمین با طعنه نیش خندی زد و گفت :
- حتماً اینم مثل قبلیا می مونه دیگه نه؟! »
- قبلیا کدومه بابا ، اونا خودشون آویزون من بودند این عروسک رو با اونا مقایسه می کنی؟
آرش در حالی که گوشی اش را به سمت آرمین می کشید ادامه داد :
- ببینش چقدر خوشگله ؟ ! »
آرمین که تمایلی به دوست دخترای رنگ و به رنگ آرش نداشت دستش را پس زد و با بی حوصلگی همیشگی اش گفت :
- بابا جمع کن اینا رو برو بجاش واسمون یه قلیون چاق کن..»
آرش کم آورد و با اخم گفت :
- بی ذوق اُمل تقصیر منه دوست دخترم رو دارم بهش نشون می دم بداخلاق »
آرش که بیشتر از همه قلیون دوست داشت از آرمین جدا شد تا قلیون سفارش دهد...لحظاتی گذشت آرمین از تنهایی حوصله اش سر رفت گوشی همراهش را از جیبش در آورد انگار تا آن لحظه همه چیز عادی بود اما با فشار دادن دکمة موبایل صفحه نمایشش روشن شد و 5 میس کال برادرش را در همان لحظه دید... ناخودآگاه برآشفته شد می دانست حتماً کار مهمی داشته و مطمئن بود از اینکه جواب نداده است آرمان کاملاً از دستش عصبی است...
لحظاتی را مردد ماند می دانست آن روز را می بایست کنار برادرش باشد نه در جمع دوستان، او بیشتر بخاطر اینکه برنامة سیروان را بهم نزند آمده بود اما در آن لحظه فهمید اشتباه کرده است نمی دانست چه حرفی باید به برادرش بزند با کلی تردید شماره آرمان را شماره گیری کرد..
.با شنیدن صدای دو بوق آزاد آرمان با لحنی عصبی جواب داد:
- معلوم هست کجایی؟ منو دست تنها گذاشتی...
آرمین که کمی هل شده بود برای اینکه اوضاع را بهتر کند به دروغ گفت:
- ماشینم رو برده بودم تعمیر، موبایلم تو ماشین جا مونده بود الان میسکالاتو دیدم
آرمان کمی آرام تر با کنجکاوی پرسید..
- ماشینت چی شده؟
آرمین که مثل پسربچه ها گاهی زود می ترسید با تغییر لحن آرمان خیالش راحت شد و ریلکس تر از جمله اولش جواب داد:
- هیچی گیربوکسش مشکل پیدا کرده بود الان مکانیکی هستم کم کم آماده میشه
همان لحظه آرش با قلیون هایش آمد و گفت:
- بیا اینم قلیونی که خواسته بودی
صدای بی مقدمه آرش از پشت موبایل به گوش آرمان رسید آرمین که انتظار این جملة اضافی آرش را نداشت با حالت عصبی بلند شد و از تخت فاصله گرفت که با حرفهایش اوضاع را برای برادرش طبیعی جلوه دهد... آرش از برخورد آرمین متوجه خرابکاری اش شد گویا از کار خودش بدش نیامده بود بی اختیار خندید... لحظات کوتاهی بعد او برگشت و با حالت شاکی رو به آرش گفت:
- حالا چه وقت اومدنت بود؟ نتونستی سوتی ندی؟
آرش تو صورتش بلندتر خندید و جواب داد:
- پسر حاجی و این همه دروغ ؟ حقته !
او که با تماس برادرش ذهنش کاملاً مشغول شده بود به آرش جوابی نداد قلیون را از دستش گرفت و با حالت قبلی سرجایش نشست یکی پک کشید و دود آن را در هوا پخش کرد گویا فکرش جایی دیگر بود بدون اینکه به آرش نگاه کند با لحنی آرام گفت:
- امشب حاجی بر می گرده...
- آهان پس تو بخاطر همینه این چند مدت دمق و بداخلاق شدی...؟
آرمین جوابی نداد و سکوتی کوتاه بین آنها برقرار شد او پس از چند پُک ، قلیون را به سمت آرش کشید و گفت:
- بیا این واسه سیروان ، من دیگه بسمه!!! »
آرش دود قلیون خودش را به سمتش پرتاب کرد و گفت :
-ها چی شد؟ »
- کافیمه !
همان لحظه سیروان از راه رسید... آن روز آنها دور هم نهارشان را صرف کردند و از آنجایی که آرمین مجبور بود زود برگردد بر خلاف همیشه به تفریح دیگری نپرداختند و زود به خانه برگشتند...
ساعت از 6 بعد از ظهر گذشته بود که زنگ خانة حاج محسن به صدا در آمد آیدا که در حال شستن میوه ها بود رو به رها با حالت تملق خاص خودش گفت:
- رها جون قربونت دررو باز کن ...
رها به سمت آیفون تصویری رفت با دیدن آرمین در صفحة آن تبسمی کرد گوشی را برداشت و پس از فشار دادن دکمه گفت :
- باز شد؟
آرمین که از پشت آیفون صدای رها را نشناخته بود با حالت رسمی جواب داد:
- ببخشید به آرمان بگید بیاد پائین!
- آقا آرمین ،آرمان خونه نیست...
آرمین صدای رها را شناخت و گفت:
- رها خانم به آیدا بگید این قربونی رو کجا بذارم؟
- یه لحظه....
لحظاتی بعد رها جواب داد:
- آیدا می گه تو پارکینگ بذارید..
- مرسی
رها با خنده های او بیشتر و راحت تر خندید... سپس گفت:
- کمک نمی خوای؟
- نه خودم از پسش بر می یام
آرمین بلاخره پس از تقلای زیاد گوسفند را به پارکینگ برد و آن را به میله ای بست . به چشمان معصومش نگاه کرد و دستی به سرش زد و با تبسمی کمر نگ از آن فاصله گرفت . رها که کارهای آرمین را با دقت می نگریست رو به او گفت:
- طفلی نمی دونه قراره چه بلایی سرش بیاد
آرمین که کمی دل نازک بود ، کلاً با قربانی کردن موافق نبود و در تائید حرف رها با تأسف سری تکان داد سپس هر دو باهم وارد خانه شدند...
او به هما خانم و آشناهایی که آنجا بودند با خجالت سلام کرد و رو به خواهرش آیدا گفت:
- با من کاری نداری؟ من برم یه دوش بگیرم!!!
- برو فعلاً کاری نیست...راستی برو بالا دوش بگیر اینجا شلوغه....
- باشه،
آرمین به اتاقش رفت که لباسهایش را بردارد... رها دفتری که از قبل آماده کرده بود را فوری آورد تا در آن فرصتی که آرمین را تنها یافته بود ، به او بدهد.چند ضربه به در زد آرمین جواب داد :
- بفرمائید»
رها به آرامی دستگیرة در را پائین آورد و آن را باز کرد فضای اتاق آرمین که کاملاً با خانه متفاوت بود توجهش را جلب نمود اما به روی خودش نیاورد خجالت کشید بطور کامل وارد اتاق شود همانجا دفتر را به سمتش دراز کرد و گفت:
- چندتا از شعرامو تو این دفتر نوشتم که بخونید...
آرمین نزدیک تر شد لبخندی بر لب نشاند و صمیمانه تشکر کرد...رها که در آن اتاق راحت نبود بلافاصله با یک لبخند از او جدا شد.... با بسته شدن در ، او دفتر را از وسط ورق زد یک بیت خواند خوشش آمد گویا اولین بار بود شعری به این روانی می دید انگار با عواطف درونی اش هماهنگ بود همانجا بر تختش نشست و به جای آنکه همان لحظه به حمام برود ، شروع به خواندن کرد .
طـرح چشمــاتو کشیـــدم روی بـوم خاطــراتـم
ساعت از 10 شب گذشته بود آشناهایی که آمده بودند به همراه اهالی خانه ، همگی آماده می شدند که به فرودگاه بروند آرمین که از همان بعد ازظهر کارخاصی نداشت پس از اینکه در خانة آیدا دوش گرفته بود بدون اینکه کسی متوجه شود از خانه بیرون رفت...
آرمان با جدیت رو به آیدا که آشوان را آماده می کرد گفت :
-پس آرمین کجاست؟»
- تازه بهش زنگ زدم گفت کاری داره بعد خودش رو می رسونه فرودگاه...
سپس رو به هما و رها کرد و با خوشرویی گفت:
- شما بیائید تو ماشین من ، من ماشینم خالیه...»
هما که برایش فرقی نمی کرد با ماشین رضا برود یا آرمان، سری تکان داد و گفت :
- باشه مشکلی نیست .
دقایقی بعد همه از خانه بیرون آمدند و هرکس سوار ماشین خودش شد...
رها که در آن دو روز ، احساس نزدیکی خاصی به آرمین پیدا کرده بود در آن لحظه بدون او کمی دمق به نظر می رسید او با همان ظاهر بی سر صدا و آرامش ، به سمت ماشین آرمان رفت و بر صندلی عقب نشست.
ماشین آنها راه افتاد هما که کنار آرمان نشسته بود از او ، درباره علت تأخیر بیش از حد این پرواز سوأل کرد آرمان که احترام خاصی به بزرگترا مخصوصا خانواده عمویش می گذاشت با حوصله شروع کرد به توضیح دادن و هر از گاهی با آینه نگاهی به رها که دقیقا پشتش بود می انداخت گویا با نگاهش می خواست او را هم وارد بحث کند و به صحبت بکشاند .. اما رها که در عالمی دیگر سیر می کرد متوجة نگاه های آرمان نبود .
لحظاتی بعد به قصد خرید گل ، تمام ماشین ها کنار یک گلفروشی نزدیک های فرودگاه ، توقف کردند.. اول از همه ماشین آرمان بود او که به قول خودش زیاد سلیقه ندارد ، انتخاب گلها را به رها سپرد.. از آنجایی که رها ، علاقة خاصی به گلای مریم داشت اول از همه دست روی آن گذاشت و گلهای دیگر را با معصومیت آن هماهنگ کرد....
سا عت حدود12 بود که همگی به فرودگاه رسیدند فضای سالن پُر بود از ازدهام مردم با دسته گلهای رنگ و به رنگ که به استقبال سفرکرده هایشان آمده بودند.... آرمان پیش بینی می کرد که آرمین در فرودگاه باشد چندبار با او تماس گرفت اما جواب نمی داد کمی برآشفته شد حساسیتش به او باعث می شد به کوچک تری بهانه ای عصبی شود...
آنها یکساعتی منتظر ماندند تا اینکه هواپیما پس از کلی تأخیر بلاخره در فرودگاه مهرآباد تهران فرود آمد اما هنوز از آرمین خبری نبود و به تلفن هایش جواب نمی داد. در فرودگاه همهمه و شور و حال خاصی به پا بود هرکسی با مسافرش رو بوسی می کرد و به او گل می داد بعضی ها هم از این لحظات زیبا و به یادماندنی فیلم و عکس می گرفتند خانواده حاج محسن هم از بقیه مستثنا نبودند جای خالی آرمین کاملاً حس می شد حاج محسن با آن ریش و محاسن سفیدش که به او اعتبار و معنویت خاصی می بخشید اول از هرچیز سراغ آرمین را از پسرش گرفت گویا این مسئله از نظر او، از تمام حجش واجب تر بود آرمان که از برادرش خبری نداشت با شرمندگی ساکت ماند و نگاهش را از نگاه پدر دزدید..
حاج محسن سکوتی کرد که از هر فریادی برنده تر بود غضب در نگاهش کاملاً نمایان می شد و نحوة چرخاندن تصبیحش کاملاً عصبانیتش را نشان می داد
پابند نبودن به احترام و اصول و سنت بیشتر از هرچیزی حاج محسن را عصبی و بدخلق می کرد و نیامدن آرمین به استقبالشان به هردلیلی از دید او بزرگترین توهین و بی احترامی بود...
با اینکه مغرور بود و نسبت به جوان های دور و برش سختگیری و اختلاف نظرهای عمده ای داشت اما رها برای او جدا از بقیه بود مخصوصاً پس از مرگ برادرش، تنها یادگار او را عزیزتر می شمارد..
همة آنهایی که به استقبال زائرا آمده بودند یکی یکی تبریک می گفتن و دست گل تقدیم می کردند حاج محسن سعی می کرد با خوشرویی برخورد کند اما نهایتاً نمی توانست ناراحتیش از جانب آرمین را کاملاً پنهان کند جالب اینکه همه این را به خوبی فهمیده بودند و سعی می کردند به روی خودشان نیارند...رها بیشتر از هرکسی چشم انتظار آرمین بود و از نیامدنش کم کم نگران شد..
لحظات نسبتاً طولانی گذشت تا اینکه آرمان به کم رضا چمدانهای خانواده اش را تحویل گرفت سپس همگی باهم از فرودگاه خارج شدند بارا ن همچنان می بارید همان لحظه آرمین که لباس رسمی به تن داشت دم درسالن فرودگاه با دسته گلش از راه رسید رها که دلواپسش بود با دیدنش احساس راحتی کرد همه ایستادند تا ببینند چه پیش می آید.
زیر بارش آن باران ، چهره آرمین برای اولین بار بر آشفته شده بود اما انگار حواسش به خودش نبود و فقط می خواست به آنجا برسد او با تمام مشکلات و اختلاف نظرها ، پدرش را مثل بتی می دید که باید به او احترام بگذارد ناراحتی از تاخیرش در چهره اش کاملا نمایان بود کاملا می شد حس کرد که این تاخیر برخلاف میلش بوده است اما می دانست هیچ عذری پذیرفته نیست به خودش اجازه گفتن عذرش را نداد در حالی که همه تماشاگر او بودند خیلی خالصانه به دست پدرش افتاد
اما حاج محسن بداونوق تر از این بود که به این راحتی او را ببخشد دستش را کشید و از او گذشت شانه های پدر در حین پائین آمدن از پله های سکوی در ورودی سالن ، به دسته گل بارون زده پسر خورد و آن دسته گل که ترکیبی از گلای یاس و بنفشه بود از دست آرمین بر پله های خیس شده ، رها شد آرمین از این برخورد پدر ، دلش شکست ، همانجایی که ایستاده بود لیلا خانم از راه رسید او برای اولینبار در آن سن بزرگسالی اش به آغوش مادر پناه برد چشمانش اشکی بود اما غرور پسرانه اش اجازه نمی داد اشک هایش را رو کند رها که نزدیک آنها بود با اینکه از دیدنش سیر نمی شد نگاهش را پائین انداخت تا آرمین متوجه اش نشود...
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .