بخش دوم
آرمین دکمه پدال گاز را فشرد و با ماشین رویائیش بین ماشین های دیگر، مسابقه داد ذوق در چهره و لبخندش کاملاً نمایان بود چشمان قهوه یی روشنِ جذابش را کامل به مانیتور دوخته بود و با تمام هیجان انگشتش لابه لای کیبورد لب تابش می چرخید او عاشق بازی های کامپیوتری بود و و با اینکه23 سال سن داشت، مانند پسربچه های سیزده ساله هیجان زده می شد...
در حین بازی صدای آهنگ احساسی موبایلش که یک ملودی خارجی بود، به صدا در آمد . در اوج بازی بلافاصله دکمه اِستُبِ را زد و دست راستش را به سمت گوشی همراهش که درحین شارژ بود ، کشید . نگاهش را با کنجکاوی به گوشی لمسی مشکی اش خیره کرد با دیدن اسم آرش ، خمی بر آبروهایش آورد و با کم حوصلگی جواب داد:
- سلام آرش ... چه خبر؟
آرش از دوستای همیشگی آرمین که دو سالی از او کوچک تر بود با انرژی خاص خودش گفت:
- خبر سلامتیت زنگ زدم ببینم امروز برنامت چیه؟
آرمین نگاهش را به ساعت بزرگ شماته یی پذیرایی خانه انداخت که عقربه های آن از یازده گذشته بود مکثی کرد و با همان بی انگیزه گی جواب داد:
- فعلاً برنامة خاصی ندارم چطور مگه؟
- چقدر بی حوصله ای ... سیروان بلاخره امروز می خواد به مناسبت فراق التحصیل شدنش سنگ تموم بذاره زود خودت رو برسون تا پشیمون نشده
آرمین خندید و گفت:
- مگه دست خودشه پشیمون بشه شما الان کجائید؟
- من و سیروان با ماشین داریم دور می زنیم منتظریم بیای که بریم رستوران همیشگی....
آرمین که همیشه دوستانش را به خانه و خانواده ترجیح می داد گفت:
- باشه من الان راه می افتم اونجا می بینمتون!
پس از خداحافظی با آرش از بازی کامپیوتری اش خارج شد . لب تابش را خاموش و همانجا رو میز غذا خوری ، رها کرد او که طبق معمول در خانه کاور و شلوارک به تن می کرد به اتاقش رفت که لباسش را عوض کند.
اتاق آرمین با تمام فضای سلطنتی خانه فرق می کرد در آن رنگی به جز رنگ سفید و سیاه دیده نمی شد سرویس تک نفرة اتاقش طرحی شطرنجی داشت و دیوارهای سفیدش پُر بود از پوسترهای هنری و غیررنگی از موزیسین ها و هنرمندان خارجی... عاشق فیلم و آهنگ های خارجی بود...
طرح اسپرت اتاقش اعتراضی بود به تمام طرح و سبکی که پدرش برای زندگی می پسنید... او که مثل خواهر برادرش از بچگی یاد گرفته بود که رو حرف پدرش یک کلام هم چیزی نگوید به این شکل اختلاف نظرش را ابراز می کرد...
آرمین که خودش را جزء این خانه نمی دانست همیشه با ورود به آن اتاق که گویا از تمام خانه مجزا بود بیشتر احساس راحتی می کرد . او بلافاصله به سمت کمد رفت از لا به لای لباسهای شیک و به روزی که آویزان بود شلوار لی آبی رنگ سایه دارش را انتخاب و آن را با تیشرت اندامی سفیدرنگی که مار کهای آبی داشت ، ست کرد از آنجایی که حاج محسن اینگونه لباس ها را اصلاً نمی پسندید و همیشه با تیپ و سر و وضع پسرش مشکل داشت آرمین تو این مدتی که پدرش نبود راحت تر می توانست لباسهای اسپرتش را بپوشد و برای مدتی از لباسهای رسمی خلاص شود.
او لباسش را عوض کرد و با آن قد بلندش روبه روی آینة اتاقش ایستاد که سر و وضعش را از هر لحاظ مرتب کند او زیبا بود و به زیبایی خودش اهمیت خاصی می داد . هر لباسی به پوست سفیدش می آمد ..
به صورت خودش دقیق شد از کشوی میزش ماشین اصلاح شارجی اش را درآورد و ریشی که بر گون هایش نوک زده بود کامل تراشید دستش را با واکس مو چرب کرد و به موهای تقریباً کوتاه از قبل اتو کرده اش ، حالت داد . عطر محبوب همیشگی اش را زدو به قصد خروج از خانه ، از اتاق بیرون آمد....همیشه عطرش پشت قدم هایی که بر می داشت ، جا می ماند...
با قدم های بلندش طول خانة مجلل، شبیه قصرشان را طی کرد و از آن جا خارج شد کفش اسپرت سفیدش را از جاکفشی کنار راه پله های این ساختمان دوطبقه در آورد . در حال پوشیدن کفش هایش خواهر بزرگش آیدا که طبقة دوم ساکن بودند از راه رسید به او که مثل همیشه شال و کلاه کرده بود نگاهی انداخت و با تعجب پرسید :
- آرمین کجا داری می ری؟»
آرمین که در حال بستن بندکفشش بود بدون اینکه سرش را کامل بالا ببرد گفت:
- با بچه ها دارم نهار میرم بیرون....
- کجا داری میری امروز مهمون داریم
آرمین بدون اینکه دربارة میهمانها کنجکاوی کند با بی اعتنایی گفت:
- ما که همیشه مهمون داریم حالا چه اهمیتی داره من باشم یا نباشم!!!
- چه جور اهمیتی نداره ؟ زن عمو و رها دارن میان سراغت رو هم گرفتن خیلی زشته تو این دو روزی هم که امدن اصلاً بهشون سر نزدی.... امروز حتماً باید باشی

آرمین وقتی فهمید چه کسی قرار است که به خانة آنها بیاید یه لحظه مبهم ایستاد می دانست نمی تواند از زیر این میهمانی فرار کند مخصوصاً از اینکه بخاطر تنبلی تو این دو روز به خانوادة عمویش سر نزده بود عدم حضور او بزرگترین بی احترامی تلقی می شد می دانست حتی اگر کسی کارهایش را برای پدرش بازگو نکند حاج محسن بی خیالش نمی شود و آمار دقیقش را از آرمان که گویا جانشینش بود ، می گرفت و آرمان نمی تواند به حاجی دروغ بگوید....
آرمین با بلاتکلیفی بر جای خودش ایستاد آیدا که توانسته بود او را که یک لحظه هم بند نبود اسیر کند حس پیروزی کرد با حالت بدجنسی خاص خودش گفت:
- تو که نمی خوای بری؟
آرمین از روی ناچاری گفت:
- باشه جایی نمیرم .... آرمان کجاست؟
- نمایشگاه
- راستی پرواز بابا اینا فردا ساعت چنده؟
- فردا شب 9 به بعده....
آرمین جوابش را گرفت و با پائین آمدن از راه پله ها از خواهرش جدا شد
- کجا میری؟
- جایی نمیرم الان برمی گردم...
گوشی اش را از جیب شلوارش در آورد و شماره آرش را شماره گیری کرد پس از دو بوق آزاد آرش جواب داد:
- همانجا باش ما الان داریم می رسیم رستوران!!!
- رستوران کدومه من زنگ زدم که بگم نمی یام!!! بذارید واسه فردا...
- چرا؟
- یه کاری واسم پیش امد اگه خواستید خودتون برید...
- آره که میریم فکر کردی منتظرت می شینیم
- کُفت بخوری تو....
آرمین با خنده ادامه داد:
- سلام بچه هارو برسون



همان لحظه صدای زنگ خانه به صدا در آمد او با آرش خداحافظی کرد و به سمت در رفت که آن را باز کند.....
با باز کردن در مشکی رنگ حیاطشان هما و رها را روبروی خود دید . آرمین در جمع های خانوادگی کاملاً خجالتی بود او که می دانست در ادای احترام به زن عمویش کوتاهی کرده است در حالی که لبخند زیبایی بر لبش بود سرش را با حالت شرمندگی پایین آورد و سلام کرد....
رها با دیدن آرمین با آن چهرة جذاب و دوست داشتنی هیجان تمام وجودش را فرا گرفت احساس پاک و عمیقی نسبت به او داشت کمی هل کرده بود نمی دانست چطور باید سلام کند
هما با حسی مادرانه به آرمین نزدیک شد دست راستش را دور گردنش پیچید تا او را با آن قد بلندش خم کند سپس بر گونه اش بوسه زد .
آرمین خجالتی ، یشتر خجالت زده شد و بدون اینکه رو بوسی کند با مهربانی لبخندی بر لب نشاند. وقتی او می خندید چشمان کوچکش ریزتر می شد رها ناخودآگاه با لبخند زیبای او تبسم کرد...
آرمین بلد نبود مثل آرمان با صحبت هایش دیگران را محو خود کند ُّ، او خیلی ساده با همان لبخندش گفت:
- خیلی خوش امدید هما خانم....
- خوش باشی عزیزم
با وارد شدن هما به حیاط رها نزدیکتر شد عطر خوش بوی آرمین مشامش را پر کرده بود سعی کرد هل نکند خیلی آهسته با یک لبخند گفت :
- سلام آرمین
آرمین با همان لبخند قبلی ، خیلی صمیمی و دوستانه به رسم خویشاوندی دستش را پیش کشید و سلام کرد
رها با این برخورد غافلگیرکننده اش ، هل شد دستش را از جیب مانتوی قرمزش بیرون آورد و به دستای گرمش سپرد آرمین دستای ظریف رها را با آن دستبند زنجیری ، یه لحظه فشرد...
شاید این زیباترین احساسی بود که رها تجربه می کرد دلش می خواست در آن لحظه زمان می ایستاد و دستان یخ زده اش را در دستان گرم محبوبش که تمام قلبش را پیش او جا گذاشته بود ، جا می گذاشت اما این لحظه هم مثل تمام لحظه های خوب دنیا گذری بود و بی آنکه کسی مقصر باشد دستانشان از هم جدا شد...
احساس می کرد دستش از شدت هیجان عرق کرده است او عاشق بود و گویا در این یک لحظه عاشق تر شد....

با ورود رها ، آرمین در حیاط را بست و آنها را به طبقة دوم رهنمایی کرد ...آیدا که منتظر میهمانهایش بود بلافاصله متوجه حضورشان شد و با تملقی خاص که مخصوص او بود ، به استقبالشان آمد...
- خیلی خوش امدید...صفا اوردید... بفرمائید .... بفرمائید ....
رضا طبق معمول با آرمان در نمایشگاه فرش بود و به جز آشوان پسر پنج ساله آنها کسی با آیدا در خانه نبود...
آرمین با نبود برادر و دامادشان بین خانم ها احساس راحتی نمی کرد اما به رسم ادب و احترام به ناچار با آنها وارد شد هما خانم هدیه ای که در دستش گرفته بود را در آورد و به آیدا تقدیم کرد....
- مرسی ، چرا زحمت کشیدی؟ خودتون امدنتون هدیه ست !
هما از تملقات آیدا که از صداقت و سادگی به دور بود زیاد خوشش نمی آمد اما به روی خودش نیاورد و خیلی طبیعی شبیه به خودش جواب داد:
- چه زحمتی ، قابل شمارو نداره....
- ممنون از لطفتون
آیدا جملة آخرش را زد و به آشپزخانه رفت که برای آنها چای بریزد . هما و رها کنار هم بر مبل نشستند . آرمین یه لحظه مردد ماند نمی دانست چه کند در آن جمع زیاد راحت نبود انگار نه انگار که او از بچگی به خانوادة عمویش عادت داشته . او در یکی دوسال اخیر کاملاً از شیطنت ها و حال و هوای بچگی فاصله گرفته بود هرچند به قول پدرش هنوز بزرگ نشده است زیرا ذوق و احساسش مانند پسربچه ها ست
به اتاق آشوان رفت تا او را در آن جمع بیاورد و از تنهایی در بیاید...
اما آشون پنج ساله در تختش غرق خواب بود آرمین نزدیکتر آمد که غیر مستقیم خیلی طبیعی بدون اینکه مادرش متوجه شود او را بیدار کند اما به راحتی بیدار نمی شد. همان لحظه آیدا که گویا با آرمین کار داشت از راه رسید...
- چکار می کنی؟
آرمین با صدای خواهرش کمی هل شد نمی توانست کارش را پنهان کند خیلی طبیعی گفت:
- دارم بیدارش می کنم بسشه چقدر می خوابه؟الان که موقع خواب نیست؟
- حوصله نق و نوقش رو داری؟ ولش کن...
- دلم واسش تنگ شده می خوام بیدارش کنم
- ولش کن برو از سوپری نوشابه بخر نوشابه رو یادم رفت بگیرم!


آرمین که بدش نمی آمد به این بهانه از خانه خارج شود بی خیال آشوان شد و از اتاقش بیرون آمد آیدا به سراغ سینی چایش رفت رو به آرمین گفت:
- وایسا چایتو بخور بعد برو...
آرمین روبروی هما و رها ، بر مبلی نشست آیدا با سینی چای ، به استقبال میهمانهایش رفت پس از اینکه به هما خانم چای تقدیم کرد به سمت رها رفت در حال تقدیم کردن با حالت معنا داری رو به او گفت:
- شنیندم شعر مینویسی؟حالا من که تنها دختر عموت هستم آخرین نفری باید باشم که می شنوم؟
رها که جوابی نداشت در حال برداشتن لیوان چای ، با خجالت خاص خودش خندید آیدا در حالی که به سمت آرمین می رفت که به او چای بدهد ، خطاب به رها گفت:
- حالا چه سبکی می نویسی؟
- کلاسیک ..؟ نیمایی...؟ ...؟
- ترانه، ترانه می نویسم...
آرمین با شنیدن این اسم ، یه لحظه جا خورد گویا این اسم برایش جالب بود... تنها تبسمی بر لب نشاند رها که گویا با دیدن او برای ترانه هایش حس می گرفت ، غیر مستقیم بدون اینکه متوجه شود همة حرکاتش را را زیر نظر داشت غافل از اینکه خودش نیز زیر نظر نگاه دقیق مادرش هما بود. آرمین پس از نوشیدن چای به قصد خرید نوشابه از خانه بیرون رفت...
ساعتی بعد همه دور هم جمع شدند آیدا سفره را می چید که نهار بگذارد هما خانم و رها به کمک آیدا رفتند رضا و آرمان درباره مسائل کاری صحبت می کردند آرمین مثل همیشه آشوان را که به او وابستگی خاصی داشت ، بازی می داد... همه می گفتند خوشگلی آشوان به آرمین رفته ....
پس از صرف نهار آرمان گویا بعد از خستگی کار انرژی تازه گرفته بود مجلس رو با صحبت ها و خاطراتش به دست گرفت رضا هم دست کمی از او نداشت...... آنها می گفتند و بقیه می خندیدند ...
آرمین از بقیه کنار بود و رها نیز تمام حواسش دور آرمین می چرخید آنها با فاصله روبروی هم نشسته بودند رها سعی می کرد مستقیم به او نگاه نکند اما یه لحظه نگاهشان به هم گره خورد و بی اختیار به هم لبخند زدند...
آرمین متوجه شد که رها هم مانند خودش در جمع تنهاست از اونجایی که دورو برِ رها شلوغ بود بجای اینکه خودش به سمتش برود ، با سر و ابرو به او اشاره کرد که بیاید و کنارش بنشیند...


رها با اشارة آرمین لبخندی از روی محبت و رضایت زد و مانند کودکی اش خیلی مطیعانه از جایش برخواست و دقیقاً همانجایی که آرمین اشاره کرد نشست.... اما حرفی نداشت که بگوید منتظر بود او حرف بزند...
آرمین با لبخندی مؤدبانه و رسمی پرسید:
- شما دیگه تهران واسه همیشه مستقر شدید؟ آره؟
- آره... شما نیومدید خونمون رو ببینید...
آرمین با شرمندگی گفت:
- ببخشید وقت نشد ولی حتماً می یام! راستی شما شعر می نویسید؟
رها که تمام شعرهایش را برای او می نوشت با این سوالش که نشان از بی خبری اش بود ناخودآگاه لبخندی زد و گفت:
- آره چطور مگه؟
- همینجوری... واسم جالب بود...
- شما اهل شعر هستید...؟
- نه هر شعری...
- خوب چطور شعری دوست دارید؟
آرمین لبخندی از روی سادگی زد و گفت:
- راستش من مثل شما ... زیاد سبکارو بلد نیستم!
- دوست دارید نمونه شعرامو واستون بیارم؟
آرمین که انتظار نداشت رها شعرهایش را در اختیارش بگذارد... از این لطفش خجالت زده شد و با همان لبخند زیبایش گفت :
- خوشحال می شم
- راستی ازدانشگاهتون چه خبر؟
آرمین لبخندی زد و گفت :
- می گذره ، راستش این اواخر یه ذره کوتاهی کردیم
- شما هم مثل من هستید هنوز واسه کنکور اونجور که باید ، نخوندم!
- همان لحظه صدای آهنگ گوشی رها مکالمة آنها را قطع کرد ، او گوشی اش را با کنجکاوی از جیب مانتواش در آورد با دیدن اسم شهره بر صفحة موبایلش ، ناخودآگاه لبخندی زد و گفت :
- این دوستمه داره زنگ میزنه »
- راحت باشید
او با یک عذرخواهی از آرمین جدا شد در حالی که از جمع فاصله می گرفت با ذوقی کلید پاسخ زد و گفت:
- سلام شهره چطوری؟ خوبی؟
شهره با صدای تیزو عروسکی اش جواب داد:
- تو بهتری....
- اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده..
- آره مشخصه از تلفونات کاملاً مشخصه
- باور کن همین دیشب کارای خونه تموم شد.....
- برو ببینم تو تهرانی شدی دیگه مارو فراموش کردی اینو نگی چی بگی....
هر دو باهم خندیدند شهره شوخی های همیشگی اش را کنار گذاشت و گفت :
- چطوری رها ؟ تهران خوش می گذره ؟
- آره جات خالیه
- از پسر عموت چه خبر ندیدیش؟
رها از همان فاصله به آرمین که خیره به گوشی اش بود ، نگاه کرد و آرام تر از جملات قبلش گفت :
- چرا الان خونشونم!
شهره گویا حرفهای رها برایش جالب شد ، ذوقی کرد و گفت :
- اِ .. جدی...؟ خوب چطوره ؟ باهاش صحبت نکردی ؟
- درباره چی ؟
- درباره خودتون دیگه ، البته زیاد بهش رو ندی ها...!!
رها خندید و گفت :
- خیالت راحت باشه زیاد تحویلش نمی گیرم ، راستی از سهیل نامزادت چه خبر هنوز سر سنگینه؟!»
شهره که انگار دلش از نامزادش پر بود بلافاصله جواب داد :
-« حرفش رو نزن اینروزها حسابی خستم کرده...
*****


آنها دقایقی تلفنی به پای صحبت های هم نشستند . آرمین در حالی که بر مبل راحتی لم داده بود ...با گوشی موبایلش بازی می کرد یه لحظه نگاهش را به رها دوخت که در گوشه ای جدا از بقیه همچنان در حال مکالمه با تلفن است کمی تعجب کرد همچین مکالمة طولانی بین دو دوست ، برایش تازگی داشت همان لحظه پیامی از آرش به دستش رسید آن را باز کرد ..

{ امروز بخاطرت نهار و لغو کردیم فردا میایم دنبالت برنامه رو بهم نزن}

آرمین با خواندن آن پیامک خندید و بی آنکه جوابی بدهد به سراغ عکس های شخصی گوشی اش رفت... پس از آنکه مکالمة رها به پایان رسید او با جمع خداحافظی کرد به بهانة درس و دانشگاه به طبقة پائین رفت .

*****
نز دیک های غروب میهمانی به خوبی و خوشی به پایان رسید یه جورایی به همه خوش گذشت مخصوصاً به رها که لحظات خوبی را کنار آرمین تجربه کرده بود...
آیدا لحظة خداحافظی باز سراغ شعرهایش رو گرفت که بیاورد اما او بیشتر از آیدا به فکر آرمین بود که برایش نمونه ترانه هایش را بنویسد...
هوا رو به تاریکی بود آنها با ماشین آژانس به سمت خانه راه افتادند او در تمام مسیر راه برگشت به آرمین فکر می کرد و لحظاتی که در کنارش گذرانده بود.... شیشة ماشین را پائین آورد هوای خنک فروردین ماه گونه هایش را نوازش می کرد . حالش خوب بود به آلودگی آن اهمیتی نمی داد شعرو ترانه مانند چشمه ای در ذهنش می جوشید برگه و خودکار کم داشت که بنویسد .....
بلا فاصله پس از رسیدن به خانه به اتاقش رفت دفتری دست نخورده از لابه لای دفترهایش پیدا کرد که قسمتی از ترانه هایش را برای آرمین در آن بنویسد او اول از همه شعری را نوشت که در ذهنش بود....






تو به من حق بده عاشقت بشم پـاکو مهـربـونی و محجـوبـی
خنده هات دلم رو تسخیر می کنه هـم قشنگی هـم یـه دنیـا خوبی
لحــنِ تـو دلـو نـوازش می کنه عطر تو هزار و یک خاطره ساخت
دل من یـه عمـره عاشـق تو بود اما امروز پیش تو خودش رو باخت
لحظه هامو پیش تو جا می ذارم لای اون گــرمای انـگشتــانت
با تو بـودن چقـدر زیبــا اسـت وقتی یک لحظه می شم میهمانت
تو به من حق بده عاشقت بشـم تو رو از گذشته ها می شنـاسم
وقتی سرنوشتــارو خــدا نوشت تو رو از نوشته ها می شنـــاسم
تو به من حق بده عاشقت بشم زندگی بــدون تــو زیبـا نیست
تو نگات یه دریــا مهــربـونیـه غیرچشمای تو هیچ دریا نیست
تو به من حق بده عاشقت بشم بـا تـو بـودن چقـدر زیبـا است
گاهی احساس می کنم مثل منی دل تـو مثــل دلــم تنهـــا است
تو به من حق بده عاشقت بشم تو غم لحظه هامو خط می کشی
نمی دونم تو چه احساسی داری کاش یه ذره تو هم عاشقم بشی


نظر یادتون نره گلای خودممممممم ممنون که رمانو میخونین:-2-40-: