قبل از ازدواج و بعد از ازدواج
فصل اول
بخش اول
مه تمام جنگل را فرا گرفته بود و صدای زوزة گرگ ها که از لابه لای کوه ها منعکس می شد در آن شب عجیب و تار ُ، او را به وحشت انداخت انگار بی آنکه روحش از چیزی با خبر باشد در این جنگل رهایش کرده بودند...
نمی دانست چند ساله است بغضی سنگین گلویش را می فشرد اما ترس مجال گریه کردن را به او نمی داد، بی اختیار می دوید و همبازی اش را با صدای کودکانه ایی که از شدت وحشت ، می لرزید ، صدا می زد.. گویا برای طلب کمک جز او کس دیگری را نمیشناخت
آرمین... آرمین ... آرمین...
صدا در تمام جنگل می پیچید و به خودش باز می گشت میان آن درختان سر به فلک کشیده کسی نبود که صدایش را بشنود و او را آرام کند ترس تمام وجودش را می لرزاند ، با سرعت بیشتری دوید درحین دویدن پایش به پاره سنگ کوهی اصابت کرد و تن ضعیف کودکانه اش را ، رو به جلو به زمین انداخت تکانی نخورد و از شدت درد همانجا عاجزانه به گریه افتاد او که کودکی بیش نبود ، با نبود همبازی اش ، احساس می کرد کاری از دستش برنمی آید در کمال نا امیدی اینبار بلندتر گریه کرد... همان لحظه آرمین در حالی که به او می خندید اسمش را صدا زد....
با شنیدن صدای آرمین که مثل همیشه در ترسها به او اطمینان خاطر می داد ذوقی کودکانه کرد. به سمت صاحب صدا که در آن مه سنگین گم بود، تن بی جانش را آهسته بلند کرد در حین بلند شدن چشمش به لباس مشکی خودش افتاد انگار تا آن لحظه متوجه لباسش نشده بود بار دیگر ترسید و لبخندِ از روی ذوقش، بر لبانش خشک ماند این اولین بار بود که مشکی به تن داشت آرمین با کلافگی یکبار دیگر اسمش را صدا زد و گفت :
-پس چرا نمی یای؟
نگاهش را به سمت صدا چرخاند اما او را نمی یافت .... با صدای کودکانه اش شکسته فریاد زد :
- آرمین تورو خدا برگردیم من از اینجا می ترسم
آرمین با لباسی کاملاً سفید از پشت مه ها چند قدم جلوتر آمد و با لبخندی از روی بی خیالی گفت:
- تو همیشه می ترسی اینجا که ترسی نداره....
سپس دستش را به سمتش دراز کرد و ادامه داد:
- بیا نزدیکتر دستت رو بده به من!
او که احساس می کرد مثل همیشه باید تابع آرمین باشد بدون اعتراض در حالی که ترس تمام وجودش را فراگرفته بود به سمتش قدم برداشت.... اما هرچه پیش می رفت به او نمی رسید همان لحظه با آهی از روی رُعب و وحشت از خواب پرید...
چشمش را به سقف اتاقش باز کرد و از شدت ترس کابوسی که دیده بود رو به تاریکی خیره ماند به جز صدای تیک تاک ساعت صدایی نمی شنید تپش قلب پراحساس و مهربانش تند تند می زد دستش را به سمت پیشانی اش کشید و با آهستگی عرقش را خشک کرد...
دلش از خوابی که دیده بود شور می زد نگاهش در آن تاریکی گویا به دنبال چیزی می گشت هنوز به اتاقش عادت نکرده بود دستش را به سمت ساعت رومیزی کنار تخت کشید و با فشار دادن دکمة آن ، چراغش روشن شد...عقربه های ساعت از 3 نصف شب گذشته بود و تقویم آن 15 فروردین را نشان می داد...
با بیقراری بر روی تخت نشست علاقه ایی که نسبت به آرمین داشت موجب می شد بیشتر احساس نگرانی کند اما چه کسی از احساس دلش با خبر بود؟!! چه کسی می دانست که این اولین باری نیست که او خوابش را می بیند و با یادش بیدار می شود...
چشمانش را به سمت پنجرة اتاقش چرخاند نور آرام و ملایم ستاره های نقره ای شب به قلب غمگینش تسلی می داد او عاشق ستاره ها بود با حس معصومانة خودش به آنها خیره ماند و بدون اینکه حرفی بزند با نگاهش از غمی که بی دلیل تمام وجودش را به بازی می داد سخن گفت.... چشمک مهربان ستاره ها ، که گویا او را به خوبی می شناختند ، نا خود آگاه اشکی از مژة بلندش بر گونه هایش غلطاند...
نفس عمیقی از روی حسرت کشید و از جایش برخواست سعی کرد خواب عجیبش را فراموش کند، به راستی تعبیر آن خواب چه می تواند باشد؟!!
به سمت کلید برق رفت و چراغ کم نور اتاق را روشن نمود...با دیدن بهم ریختگی آنجا اساس کشی روز قبل جلوی چشمانش آمد کارتن های بسته بندی شدة اساس های باقیمانده، به یادش آورد کارهای زیادی دارد که باید انجام دهد. چیدن وسایل شخصی اش ، به او احساس خوبی می بخشید با عزمی از اتاق خارج شد که آبی به دست و صورت خود بزند و خواب را از چشمان خود دور سازد . بی سرصدا سالن خانه را در آن تاریکی ، طی کرد تا مادرش هما بیدار نشود همینکه به روشویی رسید کلید برق را زد چشم خمارش با نور مستقیم چراغ که درست نزدیک صورتش بود ناخود آگاه با اکراه بسته شد سپس به آرامی رو به آینه آن را باز کرد و به سیاهی مردمکش خیره ماند موهای لخت و مشکی اش را که به گردنش می رسید از کنار صورت لاغر و کشیده اش کاملاً به پشت کشید و با کلیپسی که در کنار آینه بود آن موهای پر پشت را بست.
به آرامی لوله آب سرد را تا انتها باز کرد و با پر کردن دو دوستش، صورتش را کامل شست او که از آب بازی لذت می برد این کار را چندبار تکرار نمود و به خودش لبخند زد... احساس خاصی داشت با انتقال آنها به شهر و خانه ای متفاوت با شهر و خانة قبلی گویا زندگی جدیدی را تجربه می کرد واسه یه لحظه مثل همیشه به فکر فرو رفت اما صدای آب که با فشار به پائین می رفت تمرکزش را مختل نمود انگار بی خیال افکارش شد با عزمی لوله را بست ، چراغ را خاموش کرد و به سمت اتاقش برگشت.
کف اتاق کوچکش سرامیک سفید بود درست همان رنگی که می پسندید کارتن هایی که مربوط به وسایلش می شد بسته بندی شده در گوشه و کنار اتاق بطور نامرتب دست نخورده مانده بودند اول از هر چیز قالیچة مشکی رنگ اتاقش را از لابه لای آنها برداشت و زیر نور چراغ آن را پهن کرد و همانجا نشست .
سراغ یکی از کارتن ها رفت....محتوای آن کتاب شعر و رمانهایی بود که همیشه می خواند و قسمتی هم مربوط می شد به کتابهایی درسی که برای کنکور مطالعه می کرد ، هر چند او از وقتی که سرگرم کار آرایشگری شده بود کمتر به سراغ درسهایش می رفت ، گویا تصمیم داشت یکی دو سالی ، به خودش استراحت دهد هرچند مادرش هما با این کارش موافق نبود.
او همة کتابها را با حوصله در کتابخانة میزش چید . ته کارتن ، چشمش به دفتر نوشته هایش افتاد . دفتری که بیقراری های دلش را در آن رها می ساخت و واژه گان احساسش را بر برگه های سفیدش می رقصاند...
به دفتر خودش تبسمی زد و مانند فال آنرا از وسط باز کرد...
مـن تـو چشـم تــو اسیرم تــو رهـا تـر از همیشـه
مـن می خـوام رهـا بمـونـم نمـی تـونـم و نمی شـه
کی می دونه غیر چشمات واســـه من یه آسمــونی
آره چشــم تـو می دونــه تــو می دونـم نمی دونی
خاطــرات خـوب دوره بـا تـو بـودنـــام می دونــن
خاطــرات بـا تـو بـودن تـوی خـاطـــرم می مونــن
همـه خوبی هـات می مونـه تـوی قلبـــم یـادگـاری
تــو رو امـا نمی دونــم بـه دلـم چــه حســی داری
چشم رو خواستنت می بندم بغض من شکسته میشه
دوست دارم رهــا بمـونــم نمـی تـونـم و نمی شــه
با خواندن نوشته هایش حس خوبی به او دست می داد گویا آرامتر می شد... دفترش را آهسته بست و کنار دیگر کتابها آن را جا داد سپس به سراغ کارتنی دیگر رفت با باز کردن آن ، چشمش به قاب عکس پدرش افتاد که با یک روبان مشکی حس غریبی گرفته بود ناخودآگاه آهی کشید روبان مشکی آن، داغ از دست دادنش را پس از یکسال تازه تر می کرد او هیچوقت به فکرش هم نمی آمد در هجده سالگی پدرش را برای همیشه از دست بدهد اما بیماری لاعلاج او در مدت کمتر از یکسال روز به روز تصویر باهم بودن را در ذهنش نابود کرد و مسیر زندگیشان را به کلی تغییر داد..
قاب عکس را با احترام کنار گذاشت سعی کرد روزهای رفته را به یاد نیاورد اما گاهی نمی توانست در برابر دریای طوفانی افکارش مقاومت کند و غرق نشود...
با رفتن پدر بنا به خواستة عمویش حاج محسن امیری ، بزرگِ فامیل او به همراه مادرش از شیراز به تهران نقل مکان کرده بود... حاج محسن با تمام قُد بودنا و مردسالاری هاش به گردن همه حق داشت و کسی جسارت نمی کرد و حرفی نمیزند...
با ذهنی آشفته نگاهش را به سمت آن کارتن برگرداند . اینبار چشمش به آلبوم خانوادگی افتاد. گویا این کارتن مخصوص عکس ها بود او آلبوم نسبتاً قدیمی عکسها را که از مدتها ندیده بود آهسته باز کرد چشمش به عکس تنها دوست صمیمی اش شهره افتاد در آن عکس سبزه تر از همیشه بود ناخود آگاه به شخصیت شیرین و دوست داشتنی او لبخندی زد روز رفتن را به یاد آورد که تا لحظة آخر از او جدا نمی شد هنگام خداحافظی او با آن لحن تیز صدایش زد و گفت:
- نه که تهرانی بشی و مارو فراموش کنی ها...!!! یادت نره نامه بدی.... نه که بعد بگی وقت نشد و یادم رفت و حواسم نبود و خلاصه تو می دونی.... منتظر شعرات هستم!!!
ناخودآگاه احساس کرد چقدر دلش برایش تنگ شده است، به راستی او می توانست به دوری شهره عادت کند ؟ شهره ای که در سختی ها آرامش می کرد و با خندهایش به او یاد می داد هیچ چیز ارزش غمش را ندارد!
نمی دانست چه وقت می تواند او را از دوباره ببیند به امید آن روز ، آلبوم را ورق زد تا اینکه به عکسهای دوران بچگی اش با آرمین رسید ناخودآگاه به یاد خوابش افتاد اما سعی کردآن را فراموش کند.
به خندة کودکانة خود و آرمین در یکی از عکسها، بی اختیار لبخند زد او با هر تصویر گویا خاطراتی در ذهنش تداعی می شد سعی کرد آن روزها را به یاد بیاورد .
آیدا و آرمان و آرمین ، به ترتیب بچه های عمویش حاج محسن بودند تا همین چندسال پیش ، هر عید و تابستانی ، یا آنها به شیراز می آمدند یا خودشان به تهران می رفتند آن روزها قلب ها به هم نزدیکتر بود . به مرور زمان صمیمیت ها کمتر شد و تعداد آن سفرها به اندک رسید. آرمین که بین بچه های عمویش سنش به او نزدیکتر بود در آن سفرها تنها هم بازی اش بشمار می رفت .
او در بیشتر عکسها خودش را کنارش می یافت از همان دوران کودکی اش احساس خاصی به او داشت و خیلی مطیعانه تابعش بود آرمین که این را به خوبی می دانست ، هر از گاهی با شیطنت کودکانه اش ، اذیتش می کرد...
از آن روزها خیلی گذشت ، حضور آرمین در جمع های خانوادگی به مرور زمان کمرنگ شد تا اینکه بین آنها فاصله ایی افتاد و از تمام صمیمیت دوران کودکی فقط عکس هایی به جا ماند ، که در آلبوم ها محبوسند !
او دیگر نمی دانست این روزها پسرعمویش آرمین چه شخصیتی دارد و نسبت به همبازی دوران کودکی اش احساسش چیست.
از اینکه به تهران آمده بود احساس خوبی داشت اما آیا او می توانست مهر سکوتش را بشکند و دستش را پیش اویی که با تمام وجودش دوست می داشت رو کند؟ حتی فکرش هم ،قلبش را هیجان زده می کرد آخرین بار یکسال پیش آرمین را پس از مدتها در مراسم پدرش دیده بود... مثل همیشه زیبا و جذاب! دیگر او را ندید و تنها با عکسی که لای دفترش ، پنهان کرده بود ، سر کرد.
دو روزی است که آنها به تهران آمده اند اما هنوز از آرمین خبری نیست او با تمام اشتیاقش لحظة دیدار را انتظار می کشید
حاج محسن و همسرش لیلا خانم هم طبق معمول هر چند سال به زیارت مکة عمره رفته بودند... او در این دو روز ، فقط آیدا و آرمان را دیده بود! احساس می کرد روزهای خوبی در انتظارش است که باید به آنها برسد...
عقربه های ساعت نصب نشدة اتاقش ، چهار ونیم را نشان می داد . آلبوم عکسها بیشتر از یکساعتی او را با خاطرات رنگارنگ گذشته سرگرم کردند .عضله های پاهایش از نشستن به خواب رفت و چشمانش از بی خوابی سنگین شد...
آلبوم را کنار گذاشت و همانجا خودش را بر زمین رها کرد طبق معمول با فکر محبوبش چشمانش را بست و خوابید حالت هایی که از عکسهای کودکی اش دیده بود در خوابش تکرار شدند او اینبار بر اثر خاطراتی که مرور کرده بود خواب شیرینی را تجربه نمود....
صدای آرمین در گوشش می پیچید که به او می گفت:
- رها... اونا همش خواب بود نگران نباش.... رها بیدار شو....
- رها بیدار شو.... رها بیدار شو....
جمله آخر آرمین چندبارتکرار شد رها با آن صدا که هر لحظه در عالم خواب لحنش عوض می شد چشمانش را باز کرد آفتاب تمام اتاقش را که هیچ پرده ای نداشت روشن کرده بود او مادرش را بالا سرش دید که با سماجت تکرار می کرد:
- رها بیدار شو....
رها با بی میلی غلطی برجایش زد و گفت:
- این تویی صدام می زدی؟
- آره نیم ساعته دارم بیدارت می کنم پس می خواستی کی باشه؟!
رها که در خوابش آرمین را می دید از خوش خیالی خودش خجالت زده شد، گویا سعی می کرد با دیدن او در رویاهایش، کابوس شبانه اش را بی معنا سازد...
هما بدون اینکه او متوجه شود نیم نگاهی به عکسهای پراکندة آرمین انداخت بعنوان مادر می توانست بفهمد رها در چه رویایی به سر می برد اما به روی خودش نمی آورد.
با حالتی خیلی طبیعی از دوباره رها را تکان داد تا بیدار شود رها برخلاف میلش بر سرجایش نشست رو به مادر چهل و پنج سالة خود ، با آن قد کشیده و چهره ای مصمم کرد و با اخمی از روی کسالت پرسید:
- ساعت چنده؟
- ساعت یازده ست تو چرا رو زمین خوابیدی؟
- نصف شب یه دفع خوابم برد
- بلند شو آرمان امده تو نصب پرده ها بهم کمک کنه تو هم بیا کمکمون کن دوست ندارم در حضور اون تو خواب باشی
- جدی آرمان امده..
- آره
- شما برید من یکم دیگه میام...
- زود بیا دیر نکنی
هما جمله آخر را با حالت تاکید گفت و از اتاق خارج شد
آرمان که چهارسالی از آرمین بزرگتر بود همیشه در کمک کردن به خانواده و اطرافیان احساس مسئولیت می کرد گویا آمده بود کارها و اساس کشی روز قبل را، که برعهدة خودش بود ، به اتمام برساند آرمان که شخصیت کاملاً مثبتی داشت از معرفت و محبت خاصی برخوردار بود و برعکس برادرش آرمین بیشتر در جمع های فامیلی دیده می شد...
رها خودش را آماده کرد و دقایقی بعد به آنها پیوست.....
آرمان بر روی چهار پایه در حال کوبیدن میخ به دیوار بود که تابلوی نسبتاً بزرگ نقاشی را نصب کند و هما تنگ به دست در حال هم زدن شربت ، او را راهنمایی می کرد... رها با لحن آرام خودش به آنها سلام کرد اما صدایش در ضربه های چاکشی که آرمان به میخ می زد، گم شد او یکبار دیگر بلندتر سلام کرد هر دوی آنها متوجه حضورش شدند....
آرمان با شنیدن صدای رها ضربه هایش را متوقف کرد ، به سمتش چرخید و با لبخندی از روی مهربانی جواب سلامش را داد و گفت:
- فکر کنم با این سرصداها بیدارتون کردم
- نه این حرفا چیه اصلاً صداتون به اتاقم نمی رسید
- به اتاقتون عادت کردید؟
- آره خوبه ، من خوشم امد
- شما خوب اتاقی رو انتخاب کردید پنجرش رو به حیاطه باغچه هم روبروتون می شه
رها در تائید حرفهایش لبخندی زد و به سمت مادرش قدم برداشت ، تنگ بلوری حاوی شربت آلبالو را از دستانش گرفت آرمان که گویا می خواست حرفهایش را با رها ادامه دهد با فاصله گرفتن او منصرف شد و به ضربه هایش ادامه داد . در حال چکش زدن خطاب به هما گفت:
- حاجی اصرار داشت خونتون پیش خونمون باشه اما تو کوچمون خونه ی نوسازی واسه فروش نبود
- آره در جریانم ، حاج محسن لطف دارند..
- این خونه رو رضا شوهر آیدا معرفی کرد دوستش مهندس اینجا بوده هرچند تو کوچمون نیستید اما زیاد هم با خونمون فاصله ای ندارید انصافاً از هر لحاظ خونة خوبیه...
- آره نقشش خوبه مهم این بود که جایی واسه سالن آرایشگاه باشه، راستی من آخر نفهمیدم مبلغی که واسه خرید این خونه کم اوردید چقدر بود؟
- اون رو خود حاجی تقبل کرد
هما که آدمی نبود زیر دین کسی بماند بنابراین خیلی جدی گفت : « نه ، اصلاً نمیشه به هر حال من طرف حسابم تویی و تورو می شناسم... » آرمان که تا حدودی زن عمویش را می شناخت و می دانست نمی تواند او را قانع کند بنابراین لبخندی زد و گفت :
- باشه حالا بعد درموردش حرف می زنیم ! »
او به صحبت ها و توضیحاتش درباره موقعیت خانه و شهر ادامه داد همیشه عادتش بود، به قصد کمک کردن به اطرافیان درباره چیزهایی که می داند مفصل توضیح بدهد و تا آنها را متوجه نمی کرد، از صحبت هایش دست بر نمی داشت این کاملاً در شخصیتش خو گرفته بود .
از آنجایی که رها به صحبت های آنها علاقه ای نداشت خودش را در آماده کردن شربت مشغول کرده بود اما فکرش یه جای دیگر بود. چند لحظه بعد او با سینی شربت به سمتشان آمد، آرمان که در حال نصب تابلو بود بلافاصله متوجة رها شد خطاب به او که کمی دور تر بود گفت:
- رها از همان جا یه نگاه بنداز ببین این تابلو کج نیست؟؟؟
لحن محکم آرمان رها را در حال راه رفتن متوقف کرد به تابلو دقیق شد و با مکثی جواب داد:
- خوبه فقط سمت راستش رو یه ذره بیارید پائین تر
آرمان تابلو را دقیق نصب کرد همان لحظه گوشی همراهش به صدا در آمد در حین در آوردن موبایل از جیب شلوارش ، چهار پایه را پائین آمد با دیدن اسم آیدا بر صفحه موبایلش لبخندی زد و بلافاصله دکمه پاسخ را فشار داد:
- سلام آیدا ؟
- سلام خوبی؟
- مرسی چه خبر؟
- زنگ زدم بهت بگم بابا اینا پس فردا دارن بر می گردند ظاهراً موفق نشدن باهمراهت تماس بگیرند..
- جدی؟ باهاشون صحبت کردی ؟
- آره همین ده دقیقه پیش زنگ زدند
- مرسی خبرم کردی
- راستی هما خانم پیشته؟
- آره باهاش کار داری؟
- آره گوشی رو بهش بده
- یه لحظه گوشی....
آرمان گوشی را به دست هما داد و گفت:
- بفرمایید آیدا می خواد باتون صحبت کنه!»
سپس بر مبلی نشست تا کمی استراحت کند مکالمة هما زیاد طولی نکشید با آیدا خداحافظی کرد و گوشی را به آرمان برگرداند رها سینی به دست رو به آنها گفت:
- چه خبر؟
آرمان بلافاصله جواب داد :
- حجاج فردا از راه می رسند »
رها در حال تقدیم کردن شربت ، به صورت نسبتاً پر او با آن ته ریش که چهره اش را جا افتاده تر می کرد دقیق شد سپس با کنجکاوی پرسید:
- آیدا بود یا آرمین؟
- آیدا بود !
هما با شنیدن اسم آرمین بلافاصله گفت:
- راستی آرمین چطوره؟ تو این دو سه روزه همه رو دیدیم به غیر از آرمین
رها با شنیدن آن اسم ، حس خاصی به او دست داد نگاهش را به چهرة آرمان دوخت تا پاسخش را بشنود آرمان که گویا دلش از برادرش پُر بود سری تکان داد و با دلخوری گفت:
- ما هم آرمین رو نمی بینیم مخصوصاً تو این مدتی که پدر نیست همیشه از خونه فراریه... نمایشگاه فرش هم نمی یاد که کمک دستم باشه همیشه از کار و مسئولیت فرار می کنه انگار نمی خواد بزرگ بشه...
هما که علاقة خاصی به آرمین داشت لبخندی زد و گفت:
-جوونه دیگه نباید سخت گرفت...»
آرمان که مانند پدرش اهل کار و عمل بود به حرف زن عمویش اعتقادی نداشت بنابراین قانع نشد اما از روی ادب و احترام سکوت کرد....
هما رو به رها گفت:
-آیدا خانم مارو برای فردا دعوت کرد»رها با شنیدن این خبر برای یه لحظه خوشحالی در چهره اش نمایان شد از آنجایی که خانة رضا و آیدا با خانة حاج محسن در یک ساختمان بود می دانست آرمین را خواهد دید. با کنجکاوی پرسید :
- قبول کردید ؟
- بهش گفتم کار داریم اما قانع نشد... راستی سالن آرایشگاه تا بعد از ظهر بایدمرتبش کنیم عصری دوستم خانم الهی قراره بیاد دیدنم
- ما آخر این دوستات رو ندیدیم!
هما برعکس دخترش دوستان زیادی در تهران داشت آن روز آرمان تمام پرده ها و تابلوهای خانه را نصب کرد و کارهای مردانه را به اتمام رساند . حاج محسن که احتمام خاصی به خانوادة برادرش داشت از قبل پسرش را به این کارها موظف کرده بود... هر چند او با شخصیتی که داشت بدون اینکه پدرش سفارشی کند در انجام این کارها کوتاهی نمی کرد...
*****
اما آیا او با آن شخصیت آرامش می توانست توجه آرمین را به خودش جلب کند؟ می توانست با باز کردن طرح دوستی به او نزدیکتر شود و فاصله ای که در گذر زمان بین آنها بوجود آمده بود را از بین ببرد؟ رها احساس عجیبی داشت ساعت از 11 گذشته بود تیک تاک عقربة ثانیه و دقیقه ها ، لحظه هارا به ساعت دیدار نزدیکتر می کرد....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 14:25 توسط ویولت
|
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .