مــــــــــــــــــــــــادر...

دندانم شکست ...

برای سنگ ریزه ای که
...
در خوراکم بود !

دردم گرفت ...

نه برای دندانم !

          برای کم سو شدن

                             چشمان مادرم ....!

__________________________


تابلو نقاش را ثروتمند کرد.

شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد...


و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند کودکی که بهترین سوژه بود...

______________________


تو چه گفتی سهراب؟
قایقی خواهم ساخت ...
با کدوم عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند
با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد
سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت
پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت
بیخیال قایق ....
یا که میگفتی ....
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
این سخن یعنی چه؟
با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد
ورنه این شعرو سخن
یک خیال پوچ است
پس اگر میگفتی ...
تا شقایق هست، حسرتی باید خورد
جمله زیباتر میشد
تو ببخشم سهراب ...
که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم
بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا
بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم
زندگی رویا نیست
زندگی پردرد است
زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!

____________________________


تو زندگی 3 نفر باش:
یکی برای خودت یکی برای خدا و یکی برای دیگری

برای خودت زندگی کن

برای خدا زندگی رو اونجوری که میخواد بساز و برای دیگری زندگی باش.

_____________________


"شرم" میکنم که وزن سیری ام را با ترازوی گرسنه ای بکشم...

____________________


آهای ...دخترک برگشت، چه بزرگ شده بود.پس کبریتهایت کو؟پوزخندی زد، گونه اش آتش بود، سرخ، زرد...میخواهم امشب با کبریت های تو، شهر را به آتش بکشم!دخترک نگاهی انداخت، تنم لرزید... کبریتهایم را نخریدند، سالهاست تن میفروشم... می خری !!!



بر بالشی که از مرگ پرندگان پر شده نمیتوان خواب پرواز دید

بچه ها خواسم بگم بعضیاشو از خودم گفتم (دوستتون دارم بابای)