تنهايي و رفيق ...
حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله …
اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی تو آب ؛ اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی …

زندگی با همه تلخیاش یه درس خوب بهم داد اونم اینه که رفیق اونی نیست که باهاش خوشی ، رفیق اونیه که بدون اون داغونی !!!

رفيق خوب پادشاه بى تاج و تختى است که بر کشور دل حکومت مى کند.
سلام پادشاه

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای سعادت، رفیق بود رفیق

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 19:44 توسط ترانه
|
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .