+خواستم از در برم بیرون دستمو گرفت کشید،برم گردوند....بازوهامو گرفت....یک وجب باهاش فاصله داشتم.... پرهام-چرا متوجه نمیشی...من مجبور بودم.... -چرا مجبور بودی؟؟؟تو نباید زیر بار می رفتی... پرهام-درکم کن....من که عذر خواهی کردم.... -حالا چرا داری این حرفارو به من میزنی.... پرهام-می خوام که از نو شروع کنیم.... -آره....%1فکر کن من با تو زندگی کنم... پرهام-ببین تو زنِ منی....چه بخوای چه نخوای.... -زن؟؟؟زنه تو همون ویکی بود... پرهام-می گم من هیچ وقت رابطه ای با ویکی نداشتم...می فهمی؟؟؟ -هر چی که هست...به من ربطی نداره... پرهام-هـــِــ نکنه عاشق سامان شدی....اون موقع که خوب تلاش داشتی اونو شیفته ی خودت کنی... +خواستم با پام بکوبم تو دلش...ولی به جاش اون منو کوبید تو دیوار خودشم چسبید بهم.... پرهام-آره؟؟سامان رو دوست داری... -بهترِ حرف دهنتو بفهمی.... پرهام-مگه دروغ می گم.... -خیلی بچه ای.... +چیزی نگفتیم....خیره تو چشم هم بودیم....کم کم چشماش قِل خورد و اومد پایین.... -حتی فکرشم نکن.... +سرشو آورد پایین....نمی تونستم سرمو بکشم عقب چون چسبیده به دیوار بودم... -برو عقب.... +نزدیک تر شد...اندازه ی یک بند انگشت فاصله داشتیم....یهو صورتشو آورد جلو...منم سریع چشمامو بستم...ولی خبری نشد...چشمام بسته بود.... یه ذره گذشت یکی از چشمامو باز کردم...دیدم داره با خنده نگام می کنه....دوست داشتم کلمو بکوبم تو دیوار آخه چقدر شوت بازی در آوردم... پرهام-می بینم که تو هم بدت نمیاد... +بازم شدم همون بهار لجباز...صدامو بردم بالا.... -انگار باید کیلو کیلو سیر بخورم تا دست از سرم برداری؟بکش کنار عمــــــــــــو.... پرهام-اینجا واسه من لات بازی در نیارا.... -برو بزار باد بیاد..... پرهام-1 هفته بهت فرصت میدم که فکر کنی...بعد بر می گردم و ازت جواب می خوام....مراقب خودت باش عزیزم.... -به من نگو عزیزما...یاد ویکی میوفتم.... پرهام-باشه خانومم... +گونمو بوسید و سریع رفت.... رفتم تو اتاقم....دراز کشیدم رو تخت....یعنی تمام این مدت... پرهام کنارم بود!!!باورش برام سخته...خیلی...یه جورایی خیلی خوشحالم که همیشه کنارم بوده و هوامو داشته....اما بیشتر ازش عصبانیم که راحت بهم کلک زده... نمی دونم....واقعا نمی دونم چی کار کنم...بر فرض ببخشمش...هدف من که ازدواج نیست.... با این وضعیت هر جا که فرار کنم گیرم میاره....آقا اصلا من نخوام با یکی برم زیر یه سقف...کیو باید ببینم؟؟؟ خوب غلط کردی زن پسر مردم شدی...بگم غلط کردم خوبه؟؟؟ همین کارشو بهونه می کنم و میگم نمی خوام باهات زندگی کنم..... اگه طلاقم بده چی؟؟؟برا من که مهم نیست ولی خانوادم.... حالا تا یک هفته پیداش نمیشه...ولی بعدش چی کار کنم؟؟؟ با هزار فکر و خیال بلاخره خوابم برد... *********** +الان یک هفتس که از اون جریان می گذره....به طور کل پرهام از یادم رفته بود...از بس درگیر کلاسام شدم... عصر خسته و کوفته از باشگاه زدم بیرون...ماشین هم نداشتم....خواستم برم تو که بگم زنگ بزنن آژانس...یکی از مربیای ایروبیکو دیدم...لبخند زدم... -خسته نباشین... *ممنون عزیزم....مگه خونه نمیری؟؟؟ -چرا...می خواستم آژانس بگیرم...امروز ماشین نیاوردم.... *پسرم اومده دنبالم....بیا تو رو هم برسونیم.... +ایول شانسم زده...زدم رو دنده پررویی... -مزاحمتون که نیستم؟؟؟ *نه عزیزم این چه حرفیه...بیا بریم... +حرکت کردیم سمت یه پرشیای سفید....گوشی ترابی(مربیه)زنگ خورد... *جانم...بگو عزیز....اِ چرا؟؟؟تا چه ساعتی کلاس داره؟؟نه هنوز نرفتم....باشه الان میام.... +قطع کرد.... ترابی-ببخش رها جان باید برگردم باشگاه... -اتفاقی افتاده؟ ترابی-نه عزیزم...مربی سانس بعد یه مشکلی براش پیش اومده...قرار شد من برم جاش وایسم... -بله....باشه روزتون خوش... ترابی-کجا؟؟؟صبر کن پسرم می رسونت... -ممنون خودم میرم... ترابی-این چه حرفیه؟؟اونم عین برادرت....بیا بریم بهش بگم.. +حالا که انقدر اسرار می کنی میام دیگه...نزدیک ماشین شدیم....پسرش از ماشین پیاده شد... اووووف عجب پسر تپلی داره....بعد از سلام و احوال پرسی.... ترابی-رامین...رها جونو برسون منزلشون... رامین-بله خواهش می کنم بفرمایین.... -نمی خواستم مزاحم شم... رامین-اختیار دارین.... ترابی-برم که دیرم شد...بچه ها فعلا خداحافظ.... +خداحافظی کردیم...رامین نشست تو ماشین...موندم جلو بشینم یا عقب...اگه عقب بشینم میگه مگه راننده تاکسیشم...اگه جلو بشینم میگه این چه پرروییه... اه اصلا مگه فرقی داره؟؟؟کارم راحت شد....خودش در جلو رو باز کرد...نشستم.. رامین-کجا باید برم... +آدرسو دادم...یکم گذشت...آقا فکش گرم گرفت....از خاطرات سربازی گفت تا جک های بی مزه... منم مجبوری سرمو تکون میدادم و لبخند میزدم...حوصلم سر رفت....نزدیک خونه شدیم... -بازم ممنون... رامین-خواهش می کنم.... +وایساد کنار خونه.... -به مامان سلام مجدد برسونین....با اجازه... رامین-آهان حالا این یه جک هم گوش کن بعد برو.... +جااان این چه پسر خاله شد....تا حالا جک به این بی مزگی تو عمرم نشنیده بودم...برگشتم سمتش حالشو بگیرم...ولی با صحنه ای که دیدم زدم زیر خنده... صندلیو که تا آخر داده بود عقب ولی با این حالانقدر شکمش گندس که افتاده رو فرمون...تعجبم چجوری فرمونو چرخونده.... رامین-حال کردی؟حالا یکی دیگه.... -ببخشید من دیرم شده باید برم.... +یه کارت از جیبش در آورد... رامین-پس بهم زنگ بزن.... +اخمام رفت تو هم.... -من متعهلم.... رامین-عیبی نداره که مگه می خوایم چی کار کنیم.... +یهو در ماشین سمت خودش باز شد....یکی یقشو گرفت و کشید بیرون....خودمم پیاده شدم... پرهام-زیادی داری براش بلبل زبونی می کنی.... رامین-به تو چه زنمه... +یه تای ابروشو داد بالا.... پرهام—از کی تا حالا زن من شده زنه تو؟؟؟؟ رامین-هاااان؟؟؟!!!!مــــ...من گفتم دوست زنمه... +همینم مونده فک این تپلو بیاره پایین...رفتم پیش پرهام....تقریبا دستشو کشیدم.... -عزیزم ایشون پسر یکی از همکارامن...زحمت کشیدن منو رسوندن.... رامین-بله...بله....زحمت کشیــ...یعنی رسوندمشون.... +پوزخند زد.... پرهام-لطف کردین...در خدمت باشیم... رامین-خیلی ممنون...با اجازه.... +سوار ماشین شد...گازشو داد و رفت...بدونه اینکه به پرهام نگاه کنم شیرجه زدم سمت خونه....ولی عین بختک چسبید به من... پرهام-برا چی با این مرتیکه هِر هِر و کِر کِر راه انداختی... -یادم نمیاد از چی حرف میزنی.... پرهام-از کی تا حالا سلیقت انقدر افتضاح شده... +رسیدم به در سالن....وارد شدم...جوابشم ندادم...دستمو کشید... پرهام-با تو بودما.... -از وقتی که به تو رو انتخاب کردم.... پرهام-فکراتو کردی؟ -آره...نمی خوام باهات زندگی کنم.... پرهام-تا قبل از اینکه این صحنه رو ببینم...گفتم اگه بگی نه میرمو پشت سرمم نگاه نمی کنم....اما حالا عمرا ولت کنم.... -ببین من وکیل وصی نمی خوام.... پرهام-بهتر با من در نیوفتی...هنوز اون روی منو ندیدیا... -نگـــــــــو.....4ستون بدنم لرزید....جرات نداری کاری کنی... پرهام-اینجوریاس؟ -آره... پرهام-پس بچرخ تا بچرخیم.... -می چرخیم... +از در رفت بیرون...تو اون روحه رامین ببین چه الم شنگه ای راه انداخت...این پرهام هم که فقط منتظر یک بهونس...لباسمو عوض کردم و افتادم به جونه خونه...فردا جمعه بود و دلم می خواست اساسی بخوابم....کارام که تموم شد...رفتم بالا یه دوش گرفتم و بدون اینکه چیزی بخورم خوابیدم.... صبح با صدای در از جا پریدم...بدون اینکه ظاهرمو نگاه کنم....رفتم پایین...یکی رو در ضرب گرفته بود... خمیازه کشیدمو درو باز کردم....اما از چیزی که جلوم میدیم!!!نمی دونستم چی کار کنم..... کل خانواده ی خودم که شامل مامانو بابام....دنیل...داییم و زنش...عموها و عهدو عیال...پدر بزرگ و مادر بزرگای دو طرف... و خانواده ی پرهام...تا به خودم بیام همه شیرجه زدن تو بغلم.... بعد از سلام و احوال پرسی و ماچو بوسه....رضایت دادنو رفتن تو...فقط مامانم موند جلو در... مامان-دختر تو این جوری جلو پرهام باشی که سکته ی ناقص زده...آبروم جلو فامیلا شوهرت رفت... -مگه چشه؟؟ مامان-چش نیست گوشه....این چه سرو کله ایه؟؟؟از آنگولا فرار کردی؟؟؟ -آخه من از اومدنتون سوپرایز شدم...اصلا خبر نداشتم میاین... مامان-می دونم.... پرهام گفت می خواد سوپرایزت کنه....دیگه نمی دونست از دیدن ما ذوق مرگ میشی... -بیا تو عزیزم...حالا بی خیال...... +با هم رفتیم تو... -همگی خیلی خوش اومدین...ببخشید من تازه از خواب پاشدم....برم سرو وضعمو درست کنم میام... +خواستم از پله ها برم بالا باز صدای در اومد...وای مگه کس دیگه ای هم هست.... درو باز کردم... پرهام با کلی خرید اومد تو پرهام-سلام خانومم...صبحت بخیر...هر چی که می خواستی خریدم....وای سلام به همگی.... +خریدارو پرت کرد تو بغل منو رفت پیش بقیه....دوست داشتم کلشو بکوبم تو دیوار...سعی کردم لبخند بزنم...وسایل رو گذاشتم تو آشپز خونه و اومدم بالا....صورتمو شستم لباسامم عوض کردم...خواستم بیام بیرون پرهام اومد تو و درو بست...از دستش شاکی بودم حسابی... -برای چی این کارو کردی؟؟؟ پرهام-این جمله یادت نمیاد؟؟بچرخ تا بچرخیم؟؟ -تو داری با این کارت سو استفاده می کنی... +شونشو انداخت بالا... پرهام-من این بازی رو بهتر می پسندم... -اِ ؟؟؟پس اگه بلایی سرت اومد گِلِگی نکنی.... پرهام-بهترِ تو حواست به خودت باشه... -هــِـــ خواهیم دید.... +اومدیم پایین...باید جلو دیگران خیلی عشقولانه رفتار می کردیم... -خیلی از دیدن تک تکتون خوشحالم....تا ما میز صبحانه رو آماده می کنیم،شما هم وسایلتون رو بزارین تو اتاقا....4تا اتاق خواب پایینه...طبقه ی بالا هم باز 4تا اتاق دیگست... +میثم و مهرشاد به خاطر زنشون پایین موندن...پدر بزرگا و مادر بزرگا هم پایین...دوتایی رفتیم تو آشپز خونه....دنیل هم اومد...همین طور که وسایلو آماده می کردم.... -آقا دنیل ما چطوره؟؟ دنیل- خوبم...دلم برات تنگ شده بود...دیگه نمی ری؟ +موندم چی بگم.... پرهام-نه دیگه می مونیم... +برگشتم سمتش.. -شما... مامان-کمک نمی خواین... -نه مامان تو برو بشین ما کارارو می کنیم.... +مادر شوهرم(زهره)اومد... زهره-ببین عروسم تو این یک هفته که ما اینجایم،مسئولیت آشپزخونه با منو مادرته....شماها بعدا هم می تونین از ما پذیرایی کنین...برین بیرون... -اینجوری که خیلی بدِ... مامان-ما که غریبه نیستیم.... زهره- پرهام دست زنتو بگیر ببر بیرون... پرهام-چشم...بیا بریم بهار... +دستمو گرفت و برد بیرون... -خجالت نمی کشی؟؟مثلا ما میزبانیما.... پرهام-اینجوری احساس راحتی می کنن....چی کارشون داری؟ -خیلی روت زیادِ.... +همگی دور هم جمع شدیم....صبحانه رو در فضای خانوادگی میل کردیم...اما من حناق می خوردم بهتر بود.... منو پرهام کنار هم نشستیم...هی کرم میریخت...آخر از دستش کفری شدم و از زیر میز کوبیدم تو پاش...اونم ب پاش چنان تلافی کرد که می خواستم از زور درد خونه رو بزارم رو سرم... با ناخنام رونِ پاشو محکم فشار دادم...داشت بال بال میزد...جفتمون هی تغییر رنگ میدادیم... دیدم اگه یکی ببینه فکرای بد می کنه....بی خیال شدم تا بعد حالشو بگیرم....خوشبختانه اصلا نمیزاشتن دست به سیاهو سفید بزنیم یکم نشستم پیش سیما و فریبا وسارا(زن مهرشاد) چون تفریبا هم سن سال بودیم خیلی باهم می جوشیدیم....از هر دری حرف زدیمو خندیدیم....شوهرامونم که فوضول اومدن پیش ما... فرشاد-به چی هی می خندیدن..بگین ما هم بخندیم... فریبا-به درد شما نمی خوره.... میثم-بیاین بریم وسطی بزنیم...هفته ی دیگه باید عین اسب کار کنم...حداقل این هفته بزارین به آدم خوش بگذره...هر کی پایس بیاد... +همه رفتیم بیرون....سارا و سیما به خاطر باردار بودنشون نشستن بازی رو ببینن...منم چون میدونستم پرهام با توپ شهیدم می کنه گفتم بازی نمی کنم... مهرشاد-مگه دسته خودته یار کم داریم.... -دنیلو بگین بیاد... پرهام-اون بچس....ضربه ی توپ ما بهش بخوره داغون شده... -من با پرهامما... فرشاد-بیشین بینیم بابا...عمرا بزارم زن و شوهر با هم باشین...منو تو و میثم با هم... پرهام و مهرشادو فریبا باهم.... -اِ من می خوام با شوهرم باشم... +زیر لب گفتم: -وگرنه دهنمو سرویس می کنه.... میثم-بسه دیگه یار کشی کردیم +پرهام اومد بغلم و نزدیک گوشم... پرهام-مراقب خودت باش... +اول ما وسط بودیم...نامردا محکم میزدنا....من بیشتر پشت مردا قایم میشدم...اول فرشاد شوت شد بیرون...بعد میثم.... پرهام مخصوصا به من نمیزد تا الان بخواد تلافی کنه.... توپ هم دستش بود....توپو تو دستش چرخوند...یا خودِ خدا...5تا صلوات نظر می کنم بهم نخوره....توپو با تمام قدرتش پرت کرد...پریدم رو هوا و لنگامو باز کردم.... ایول نخورد.....تا اومدم برگردم کمرم تیر کشید....این مهرشاد درد گرفته چه محکم زد...سارا اومد پیشم... سارا-مهرشاد...خیلی بد زدی...بازیه وحشی بازی که نیست... مهرشاد-تو بازی که به هم ماچ نمیدن....بهار زنده ای.... +داشتم می مردم...اما برا اینکه جلو پرهام ضایع نشم.... -چیزی نیست که شمام شلوغش کردین....بریم ادامه ی بازیو کنیم... پرهام-مهرشاد خدا به دادت برسه.. مهرشاد-چرا؟ پرهام-صبر داشته باش متوجه میشی.... +حالا نوبته ما بود از خجالتشون در بیایم...اول فریبا خورد...بعد از کلی بازی کردن پرهام و در آخر مهرشاد.... خیلی زبل بود...توپ دستِ میثمِ،اگر مهرشاد 2تا ضربه ی بعدی رو رد می کرد یکی میود تو... میثم-مهرشاد جون آماده ای؟؟؟؟ مهرشاد-آره داداش تو که عددی نیستی.... +میثم توپو پرت کرد....مهرشاد جا خالی داد....ایول عجب توپِ کات داری...تا توپ رسید نزدیکم با پام محکم شوت کردم بهش...تا به خودش بیاد،توپ خورد وسط پاش....دادش رفت هوا...باز سارا دویید پیش فرشاد...منم سعی کردم فاصلمو باهاش حفظ کنم... سارا-عزیزم خوردی؟؟؟حالا بشین سر جات... مهرشاد-اگه دستم بهت برسه خفت می کنم... -وااااا تو بازی که به هم ماچ نمیدن عمو جون... +همه خندیدن...سارا بلند شد اومد نزدیکم...جوری که خودم بفهمم... سارا-خودمونیم شوهرم از مردی نیفته خیلیه... -نترس اونقدرام بد نزدم.... پرهام-گفتم خدا به دادت برسه.... مهرشاد-خوب رکو پوست کنده می گفتی می خواد چه بلایی سرم بیاره.... پرهام-می دونستم تلافی می کنه...اما چجوریشو دیگه نمی دونستم... +مردا مهرشادو خِرکِش کنون بردن تو... پرهام اومد نزدیکم.... پرهام-این سری از دستم در رفتی....منتظر بعدی باش.... -برو پسرم مال این حرفا نیستی.... +همگی نشسته بودیم...بحث غذا شد...من که آدم نبودم...از زن های حامله پرسیدن...اونام گفتن جوجه کباب درست کنن...که مردام باید زحمت می کشیدن....همگی رفتیم بیرون بساط ناهارو تو حیاط،رو میز انداختیم...دستم درد نکنه چه خونه ای خریدم...انقدر بزرگه که هر قسمتیش واسه یه روز پیک نیک رفتن کفایت می کنه...تا غذا درست شه من پامو انداختم رو پامو رفتم بالا ممبر و برای همه از لاس وگاس می گفتم...و یه سری خالیبندی که با پرهام کجاها رفتیم... کم کم غذا رو آوردن همگی نشستن سرمیز.... پرهام اومد پیشم...یه تیکه جوجه به چنگال زده گرفت سمتم...پرهام-بیا خانومم بخور...هی می گفتی هوس جوجه کردم اینم جوجه... فریبا یه چشمک زد... فریبا-خبریه؟؟؟ -نه بابا چه خبری.... +لابد این پرهام خواسته جلو همه خود شیرینی کنه....اومدم چنگالو بگیرم... پرهام-نه خودم می خوام بهت بدم...دهنتو باز کن... میثم-اُ اُ...بی خیالِ لاو بازی... پرهام-دستم خسته شدا... +دهنمو باز کردم...جوجه رو گذاشت تو دهنم همین که یه گاز زدم...دستمو گرفتم جلو دهنمو از جام پریدم رفتم...تو دستشویی...نامرد به قدری به این جوجه نمک زده که حالم به هم خورد... جوجش افتضاح شور بود...حتی یاد شوریشم می افتادم حالم دگرگون میشد...مامانینا هی میزدن به در مامان-بهار خوبی.... زهره-عزیزم چت شد؟؟ -خوبم چیزی نیست شما برین غذاتونو بخورین ... +گفتم چرا یهو محبتش قلمبه شد...نگو می خواست این بلا رو سرم بیاره...از دستشویی که اومدم بیرون دیدم همه وایسادن...تعجب کردم... -چیزی شده؟ مامان-الهی قربونه نوه ی گلم بشم.... -جاااان؟؟!!! زهره-بیا عزیزم...بیا بریم زیاد رو پا واینستا.... -چرا؟؟؟ میثم-داری مامان میشی و به ما نمی گی.... -چی دارین می گین؟؟!!به خدا این جور که شما فکر می کنین نیست.... سارا-بـــــــــرو.... +ملتمسانه به پرهام نگاه کردم...داشت ریز ریز می خندید....پس مخصوصا این کارو کرده...دارم برات... -اگه خبری باشه که اولین نفر به شما می گم...من هرچند وقت یه بار اینجوری میشم...غذاهای اونجا بهم نمی ساخت...اینه که معدم بهم ریخته... +همه بادشون خالی شد... +دنیل اومد جلوم... دنیل-بهار جون یه حرفه خصوصی باهات دارم..... -بگو عزیزم... دنیل-یعنی همین جا بگم؟ -مشکلی نیست بگو..... دنیل-می خوام یه قولی بهم بدی... -چه قولی... دنیل-اول قول بده... -قول میدم.... دنیل-اگه بچت دختر بود...باید زنه من بشه...چون من می خوام زنم مثل تو خوشکل باشه... -حالا شاید دخترم شبیه من نبود.... دنیل-چرا هست...دخترت ماله من؟؟ +رو به پرهام... -بفرما..دامادِ آیندتو تحویل بگیر... بابا-وروجک تو از الان تو نخه این چیزا باشی...پس فردا که بزرگ شدی چی میشی؟ما رو باش چه به دلمون صابون زدیم داریم نوه دار میشیم.... -غذاها یخ کرد بفرمایید... +همگی رفتن... پرهام موند،داشت می خندید... -انگار تنت خیلی می خاره... پرهام-آره خیلی... -برو حموم خوب میشی...صبر کن ببین چه بلایی سرت بیارم... +اومدیم بیرون....غذامونو خوردیم...قرار شد یه استراحت کنیم و بریم بیرون...رفتم تو اتاقم درو بستم...رو تخت دراز کشیدم...داشتم فکر می کردم چه بلایی سر پرهام بیارم...نیم ساعت گذشت...دیدم از پنجره صدا میاد...یکی داشت میزد به شیشه...بلند شدم درو باز کردم...کسی نبود...خواستم درو ببندم... پرهام-اینو بگیر دستم افلیج شد.... +پایینو دیدم.. پرهام آویزونِ پنجره بود و یه ساک هم دستش..ساکو گرفتم...اوه چقدرم سنگینه...خودشو کشید بالا...افتاد رو تخت... پرهام-کجایی 10 ساعته دارم به این شیشه میزنم... -بفرما تو دمه در بدِ...پاشو برو بیرون بینم...این ساک چیه؟آجر بار کردی توش... پرهام-نه بابا وسایله خودمه...اینجا که چیزی نداشتم... +وای حواسم به موندن این نبود...سابقشم که خرابه... -ببینم شب که نمی خوای اینجا بخوابی؟ پرهام-اتفاقا همین جا می خوابم.... -دیگه چی؟؟؟ پرهام-چیه می ترسی؟ -من؟از چی؟ پرهام-خودت بگو.... -تـــ...تو به من نظر بد داری... +خندید.... پرهام-اعتماد به نفست ستودنیه....من اگه می خواستم کاری کنم...قبل از اینکه خانواده هامون بیان...موقعیتای زیادی داشتم... -تو هم همچین آشه دهن سوزی نیستی.... پرهام-اینو نگی چی بگی.... -بابا خدای اعتماد به سقف.... +یه گوشه از تخت دراز کشیدم...پشتتم بهش کردم....یکم که گذشت چشمام گرم شد...و بی هوش شدم.... چشمامو باز کردم...هوا تاریک بود...وای چقدر خوابیدم....سریع لباس عوض کردمو اومدم پایین... هیچ کس نبود...یه نامه برام گذاشتن.... پرهام-خوب خوابیدی خانومم؟؟(یه آرم خنده)نزاشتم بیدارت کنن...گفتم خوب بخوابی که سر دردت خوب شه...تا ما میایم مراقبِ خودت باش..... کاغذو مچاله کردم و یه جیغ بلند زدم.... -عوضــــــــی...دیوونه...روان ی....وقتی یه کف گرگی بهت بزنم آدم میشی...بیشوور ببین یه کاری کرد نرم.... +تا قبل از اینکه بیان...یه برنامه ی مختصر براش داشتم...کارامو کردم و رفتم خرید...یه زنگم به همکارم زدم که این یه هفته رو جای من بره...وقتی برگشتم هنوز نیومده بودن...وسایلمو جاسازی کردم و یه گوشه نشستم...10مین بعد اومدن... پرهام اومد نزدیکم...گونمو بوسید.. پرهام-عزیزم بهتر شدی؟؟ -آره...مرسی که گذاشتی بخوابم...واقعا الان بهترم... +ابروهاشو داد بالا.... پرهام-واقعا؟ -پس چی؟ مهرشاد-فردا می خوایم یه وسطیه جانانه بازی کنیم.... -خوش بگذره.... مهرشاد-آره عزیزم با وجود تو حتما خوش می گذره... -من غلط کنم دیگه با تو بازی کنم..... مهرشاد-چرا می ترسی؟ -آره...می ترسم این سری جوری بزنمت که دیگه بچه دار نشی... سارا-نگو شوهرم گناه داره.... پرهام-زن من گناه نداره؟ میثم-نترسین بابا...اینا از پس هم بر میان... فرشاد-فقط شامو بخوریم...که خیلی خستم… +شامو خوردیم...هر کسی رفت بخوابه..منو پرهام هم رفتیم تو اتاقم...مسواکمو برداشتم رفتم تو دستشویی...وقتی مسواک زدم...ظرف فلفلو که قبلا کش رفتمو باز کردم...سرگوش پاک کنو حسابی بهش زدم و داخل خمیر دندون کردم... خوب که فلفلی شد ظرفو قایم کردم و اومدم بیرون... پرهام هم مسواک به دست رو تو دستشویی...2مین بعد با غضب اومد بیرون....رنگش قرمز بود...اما انقدر مغرور بود که به روی خودش نیاورد...رفت سمت کمدی که لباساش آویزونه...تا خواست درو باز کنه... - پرهام.... +برگشت... پرهام-هــــااااا....آآآیی.... +خوبیه فیلم دیدنِ زیاد همینه...به یاد فیلم تنها در خانه...یه فنر به در کمد بستم سرشم دستکش بکس...تا درو باز کرد...مشت ول شد زیر شکمش...دولا شد رو زمین.... -خوردی؟؟؟نوش جـــــــون....پرهام-آآآآخ...آخه این چه شوخیه مزخرفیه.... -شوخی کجا بود...من کاملا جدیم... +لنگون...لنگون...اومد رو تخت دراز کشید.... پرهام-ببین چه به روزم آوردی.... -حقته به پا،بدتر از این سرت نیاد... پرهام-این کارتو بی جواب نمیزارم... -این هم تلافی اینکه نزاشتی بیام بیرون.... پرهام-خیلی مواظب خودت باش.... -تو بیشتر... +پشتمون رو کردیم به هم و خوابیدیم... با سر درد بیدار شدم...یه چشمم باز و یکی بسته...چرا متکام انقدر سفت شده...اَه...چند بار سرمو کوبیدم رو متکا... خواستم دستمو زیر متکا کنم...دیدم یه چیز نرم هست...هی دستمو زدم بهش...سرمو بلند کردم... ای داد سرم رو شکم پرهام چی کار می کنه؟!چرا این جوری خوابیدم؟!نگاه،بیشتر تختم جا گرفتم... این بدبختم یه گوشه خوابیده....چشمم افتاد به ساعت...بلند شدم یه دوش گرفتمو اومدم پایین...همه تک وتوک بیدار بودن...نیم ساعت بعد پرهام اومد پایین... حواسم 6 چشمی بهش بود...باید در حال آماده باش،باشم...آخر می ترسم یا من اینو بکشم...یا این منو....هر موقع چشمم بهش میوفتاد..می خندید..همینشم منو می ترسوند...که پشت این ظاهر چه فکر شومی نهفتس... تا شب هیچ اتفاقی نیفتاد...جز اینکه،سیما خانم 11 شب کودک درونش گل کردو گیر 3 پیچ داد..بیاین قایم موشک بازی کنیم... از این تعجب کردم که همه قبول کردن بازی کنن...به جز مامانا و پدرومادر بزرگا...رفتیم بیرون..قرار شد بابام چشم بزاره... بابا-خیلی دور نشینا... +هرکی بلا استثنا دست زنشو گرفت و رفت...بابای پرهام هم با دنیل...واقعا این چه طرز بازی کردنه؟! منو پرهام سوا رفتیم...جالب اینجاست که همه رفتن سمت جنگلِ پشت خونه....منم که تابع جمع...نامردا یه تعارف خشک و خالی نزدن بیا با ما بریم...منم تنها واسه خودم اینورو اون ور می چرخیدم...یکم گذشت،نمی خواستم خیلی دور شم...یه درخت تپل مپلی بزرگو دیدم....جون میداد ازش بری بالا...چراغ قوه ام رو زدم به کمربندم و رفتم بالا...انقدر بزرگ بود که می شد راحت روش بخوابی...منم که خوش خواب...چشمام رو بستم و کم کم خوابم برد... با احساس اینکه چیزی روم افتاد...از جا پریدم...خواستم جیغ بزنم که یکی دستشو گذاشت جلو دهنم...نور چراغو انداخت تو صورتم...چشمم کور شد... پرهام-بهار تو اینجا چی کار می کنی؟! +دستشو برداشت.... -خودت اینجا چه غلطی می کنی...مگه تو میمونی که از درخت میری بالا... پرهام-حالت خوبه؟!انگار خودتم این بالایی ها... -هااان حالا هر چی بکش کنار خفه شدم... +کشید کنار... -ساعت چندِ؟ پرهام-12 -دروغ؟! پرهام-خوش خواب باز یه جا گیر آوردی بیهوش شدی؟ -یهو خوابم برد... پرهام-آره...من تو رو می شناسم... -تو اینجا چی کار می کنی؟ پرهام-از موقعی که اومدم اینجا...هر چند وقت یه بار میام بالای این درخت...خیلی حال میده نه؟ -حالو ماو ولش کن..بیا بریم همه نگرانمون میشن... پرهام-کسی نگرانه کسی نمیشه....همه به بهونه ی پیاده روی دو نفره،این حرفو زدن... -نــــــــه!!!! پرهام-آیکیوت منو کشته... +سرمو تکون دادم... -حالا هر چی من که دارم بر می گردم... پرهام-صبر کن با هم بریم... +بلند شدیم... پرهام-اول من میرم پایین... -نخیر اول من میرم... پرهام-بشین سرجات بابا....وایسا من رفتم بعد تو بیا.... -برو بزار باد بیاد...من اول میرم.... +نمی دونم چه فرقی می کرد...کی زودتر بره...انگار بهم لج کنیم و بخوایم حرف حرفه خودمون باشه...جفتمون همو هُل می دادیم که زودتر بریم... یه آن پرهام تعادلشو از دست دادو افتاد پایین...اومدم بگیرمش خودمم پرت شدم...در اوج شوت شدن بودیم که پرهام دستشو گرفت به یه شاخه...منم آویزونش... پرهام-سفت منو بگیر نیوفتی... -هر بلایی سرمون بیاد تقصیر توئه... پرهام-الان تو این موقعیت کل کل می کنن؟ -خواستم که بدونی... پرهام-خودتو بکش بالا که منم بتونم...وزنمون سنگینه...هر لحظه ممکنه شاخه بشکنه... +کف دستم عرق کرده بود...نمی تونستم خودمو خوب بکشم بالا... دستمو بردم بالا که یهو سُر خوردم...منم کش شلوار پرهام رو گرفتم... پرهام-چی کار می کنی؟؟!!!منو بگیر...شلوارو ول کن...الان میاد پایین... -اِ چقدر غُر میزنی...خوب نمی تونم... پرهام-می گم منو بگیر... +اما دیگه دیر شده بود...چون پرت شدم پایین،شلوارشم توی دستم...شانس آوردم با پا اومدم زمین...وگرنه نابود می شدم...البته شدما...اما نه خیلی... پرهام داد میزد: پرهام-بهـــــار!!!حالت خوبه؟!سالمی... -آره بابا... پرهام-صبر کن الان میام... +گفتم بزار یکم خودمو لوس کنم....رو زمین ولو بودم...چشممو بستم و اخم کردم....صداش اومد... پرهام-بهار...خانمی چت شد...بلند شو ببینم... +دستشو انداخت زیر کمرم خواست بلندم کنه... -آی آی دست نزن...نمی تونم تکون بخورم... پرهام-باشه کجات درد می کنه؟ -همه جام...وای افلیج شدم...آخ چاقالوس گرفتم... پرهام-بزار کمکت کنم... +چشممو باز کردم...اما از صحنه ای که دیدم هم خندم گرفت...هم چشمم 4تا شد... شلوارش که هنوز تو دستم بودو دادم بهش... -اِ می گم چیزه...می خوای بیا اول اینو پات کن... پرهام-اِ راست می گیا...آخه دختر خوب...این هم جا بود که آویزونش شدی... +شلوارشو پوشید... پرهام-می تونی بلند شی؟ -نه پامو نمی تونم حرکت بدم...حالا چی کار کنم... پرهام-بزار من بغلت می کنم... +ایول الان می رم رو کولش....چه حالی بده...ولی جا اینکه کولم کنه یه دستشو انداخت زیر پامو دست دیگشم دور کمرم و بلندم کرد...منم مجبور شدم دستمو بندازم دور گردنش... سرمو به سینش تکیه دادم...قلبش چه دیسکویی راه انداخته بود...چشممو بستم و نهایت استفاده رو بردم...داشتم تو ذهنم با آهنگ شان پال و آرش می رقصیدم... 4مین گذشت...دیدم پرهام راه نمی ره...تا چشممو باز کردم...یهو پرتم کرد رو زمین... -آخ چته روانـــــی...مگه مرض داری؟ پرهام-که پات درد می کنه... -خوب آره... پرهام-انگار میری تو فکر دیگه حالیت نیست... -منظورت چیه؟ پرهام-تو بغلِ من جا خوش کردی...می گی نمی تونم پامو تکون بدم...پس چجوری تو بغلم هی پاتو این وَرو اون وَر تکون میدی... +سرمو خاروندم... -اشتباه می کنی...الانم می گم...نمی تونم حرکت کنم... پرهام-جدی؟ -آره... پرهام-باشه دوباره بغلت می کنم...اما بزار 1مین استراحت کنم... +یه دستشو تکیه داد به درخت و همین جور وایساد...1دقیقش طولانی شد...سرمو آوردم بالا که بگم وقتت تمومه...دیدم داره به پشت سرم با تعجب نگاه می کنه...خواستم بر گردم.... پرهام-برنــــــــگرد.... -چرا؟؟!!! پرهام-بهار اصلا نترسیا...من پیشتم.... -چی شده؟! پرهام-یه نمی دونم گرگه،شغاله،لاش خوره چیه پشت سرته...هر لحظه ممکنه بهمون حمله کنه... -شوخی می کنی؟!!! +یه چشم غره رفت....از جام بلند شدم...با تعجب نگام کرد... پرهام-تو که نمی تونستی پاتو حرکت بدی؟! -می دونی...الان که فکر می کنم...می بینم می تونم حرکت کنم... +جیغ زدم... -فرار کن بریــــــــــم.... +با تمام سرعتمون دوییدیم سمت خونه...حتی 1 لحظه هم پشت سرمو نگاه نکردم...تا رسیدم خونه هم با دو رفتم بالا تو اتاقم....افتادم رو تخت... پرهام هم باهام بود...اونم ولو شد رو تخت...نفس نفس میزدیم...یکم گذشت برگشت سمتم و با خنده.... پرهام-خوب سرِکارت گذاشتما....آفرین به این دویدن... +بازم خندید...وااای باز منو سر کار گذاشت... -چــــــــــی؟؟؟!!!!!!پرهام-الان احساسه خوبی داری نه؟؟؟ -آره می خوام کَلتو بکنم.... پرهام-جرات می خواد... -از الان حسابی مراقب خودت باش... +باز هم خندید... ********** +4روز مثل برقو باد گذشت...شدیدا هم دیگرو می پاییدیم...همین هم باعث شد که نتونیم هیچ کاری کنیم... صبح،زودتر از همه بیدار شدم...رفتم پایین که صبحانه درست کنم...چایی دم کردم...همه ی وسایلو رو میز چیدم...یه سری لیوان تو سینک بود...اینارو بشورم دیگه ترکوندم انقدر فداکاری کردم در حق ماشین ظرفشویی تو این چند روز دهنش سرویس شد از بس ظرف شست... یکم ریکا برداشتم...نگاهم رو رنگش ثابت موند...یه لبخند شیطانی زدم...اصلا منو چه به ظرف شستن...ریکا رو برداشتمو رفتم تو اتاقم....پرهام خواب بود...بی سرو صدا رفتم تو حمام،درو بستم... شامپوش هم رنگه ریکا بود...همه رو تو یه ظرف خالی کردم و ریکا جاش ریختم... اومدم بیرون...یه ربع بعد همه بیدار شدن... مامان-بهار قیچی داری؟ -آره...برای چی؟ مامان-مارک پشت لباسم،اذیتم می کنه....می خوام قیچیش کنم راحت شم... -باشه الان میارم.... +اومدم بالا تو اتاق... پرهام نبود...صدای آب هم نمیومد...یعنی کجاست؟شونمو انداختم بالا... در کمدو باز کردم...خواستم قیچی بردارم...در حموم باز شد... پرهام با یه حوله دور کمرش اومد بیرون...و با غضب نگام کرد...یا خدا این چرا اینجوری شده... خواستم فرار کنم...سریع گرفتم.... پرهام-کجــــا کار دارم باهات... -اِ....می گم عزیزم بریم صبحانه آمادست... +منو انداخت رو کولشو رفت سمت حمام.... -چی کار می کنی؟؟!!!اگه یکی بیاد آبروم میره... پرهام-اول من کارمو می کنم...بعد هرجا خواستی برو... +این چی گفت...قلبم داشت از جا کنده میشد... -چـــ....چـــــــی....چــــی کار؟؟!!! +مدل حمام...به صورت مستطیل شکلِ....اول یه راهرو که دستشویی و توالت فرنگیه و سر تا سر نصف دیوار آینه قرار داره،همراه با کمد و کشو...ته راهرو یه پله ی کوچیک می خوره که میشه حمام...یک نصف دیوار هم بین حمام و راهروئه که قضا رو جدا می کنه.... پرهام-الان می بینی... +یه راست رفت تو حمام...منو گذاشت رو زمین...مابین دو دیوار بودم خودشم رو به روم...هیچ جور نمیشد فرار کنم.... -چرا این کارارو می کنی؟؟!! پرهام-برات دو تا سوپرایز عالی دارم...این از اولیش... +یهو شیر آب سردو باز کرد...انگار بهم شک وارد شد...یه جیغ کوتاه زدم نباید صدام می رفت پایین...می خواستم از زیر دوش بیام بیرون ولی محکم منو گرفته بود...سریع آب گرمو باز کردم... قلبم تند تند میزد...دیدم داره قوطی شامپوشو بر می داره... پرهام-این هم سوپرایز دوم... -عمرا بزارم.... پرهام-خواهیم دید... +به زور می خواست ریکا رو خالی کنه رو سرم...منم هی تقلا می کردم...یکم گذشت...صدای مامانم اومد... مامان-بهـــــــــار؟؟؟رفتی قیچی بسازی؟ +با صدای آرومی: -در حمومو قفل کردی؟ پرهام-نه... -وای الان میاد تو... +چسبوندمش گوشه ی دیوار... -از جات تکون نخور.... +خواستم برم درو قفل کنم یه قدم دور نشدم که دیدم دستگیره ی در تکون خورد...سریع رفتم عقب و چسبیدم به پرهام... -صدات در نیاد... مامان-بهار رفتی حموم؟ -جانم مامان...زود میام.. مامان- پرهام کو؟ -نمی دونم...شاید رفته پیاده روی... +صدای پاش اومد...نــــــه...بلیزمو در آوردم... چشم پرهامو گرفتم و شلوارمم کشیدم پایین..اومدم بیرون...مامان جلو آینه داشت موهاشو درست می کرد... -اِ مامان اینجا چی کار می کنی....ای بابا من خجالت می کشم... +یه نگاه خریدارانه بهم انداخت.... مامان-دست گلم درد نکنه با این بچه بزرگ کردنم...ماشالا چه هیکلی...هوس کردم یکی دیگم بزام.... -وااااا!!! مامان-والا...نگا چی ساختم... -برو بیرون...الان میام... مامان-قیچی رو دیدم خودم بر می دارم تو هم زود بیا پایین... -باشه... +رفت...منم 3سوت لباسای ناموسیمو در آوردم یه حوله برداشتم گرفتم دورمو اومدم بیرون.... تا پرهام نیومده باید لباس بپوشم برم پایین...لباسای زیرمو پوشیدم...خواستم بلیز تنم کنم...صدای در حموم اومد...زود حوله رو گرفتم دورم... جلو آینه وایساد...داشت به موهاش ور می رفت...داشتم نگاش می کردم... پرهام-یه ذره دیگه نگاه کن... -نزدیک بود آبرومو ببری...حتی %1 هم خجالت نکشیدی مامانم ببینتت؟ پرهام-نه چون زنمی از چی خجالت بکشم؟ -از بس پررویی... پرهام-به تو رفتم... +خواست حولشو از دورش باز کنه.... -اِ چی کار می کنی؟! پرهام-می خوام لباس عوض کنم... -جلو من؟؟!!! پرهام-من مشکلی ندارم.... +برگشتم...زیر لب: -به پررو گفته برو کنار من هستم... +یکم گذشت... -پوشیدی؟ پرهام-آره... +برگشتم... -این همه منو معطل کردی فقط یه شلوار پوشیدی؟! پرهام-تو به من چی کار داری؟ -خوب می خوام لباس عوض کنم... پرهام-بکن..به من چه... -پس برو بیرون... پرهام-نمیرم... +رفتم جلوش... -دِ می گم می خوام لباس عوض کنم... پرهام-آهان...کمک می خوای؟ -حالتو می گیرمااا پرهام-باشه میرم اما به شرطی که یه بوس بدی... -که بوس می خوای؟ پرهام-اوهووم... -باشه...بیا جلو... +سرشو آورد نزدیک...وقتی با کله اومدم تو صورتت...ببینم اون موقع بازم بوس می خوای؟یه قِر به گردنم دادم...آماده؟؟؟اکشن...به فاصله ی میلیمتری صورتش بودم که در باز شد... مامان-می گم بهــــــــا.... +با دستش زد تو صورتش.... مامان-وای خاک عالم!!!ببخشید پرهام جون...اِ چیزه انگار بد موقع مزاحم شدم...ادامه بدین...نه یعنی...وای چی بگم...هول شدم...اصلا من رفتم... +درو بست..تا حالا تو عمرم اینقدر خجالت نکشیده بودم...قرمز شدم...دوست داشتم پرهامو درجا خفه کنم...رفتم در اتاقو قفل کردم...برگشتم...داشت می خندید...همین باعث شد بیشتر عصبی شم.... طرفش خیز برداشتم...هی فرار می کرد...منم دنبالش...یه جا تقریبا نزدیکش بودم...با پام کوبیدم تو کمرش... پرهام-آخخخ... +برگشت...اوه....امروز چه خشنه...دویید دنبالم....منم از دستش فرار کردم...در حال دو بودم حولمو از پشت کشید...منم پت و مت بازی در آوردم...جا اینکه حولمو بگیرم...دستمو بردم بالا... وای حالا همه ی زندگانیم ریخت بیرون...نمی دونستم با دستم کجا رو بپوشونم...روم هم نمیشد تو صورت پرهام نگاه کنم...شیرجه رفتم سمتش که حوله رو بکشم ولی دستشو کشید عقب و همین باعث شد بیوفتم تو بغلش... ای خاک بر اون سر دست و پا چلفتیت کنن....یکم ازش فاصله گرفتم...خواستم برم اما دستشو انداخت دور کمرم... -دستتو بـــــردار....پرهام-بهــــار... +سرم پایین بود و نگاهش نمی کردم.... پرهام-به من نگاه کن.... +به حرفش گوش ندادم....با دستش چونمو گرفت بالا... پرهام-می خوام باهات حرف بزنم...پس نگام کن... +با 1000 بدبختی زل زدم تو چشماش... پرهام-مگه تو زنه من نیستی؟مگه ما محرم نیستیم؟ -خب؟ پرهام-پس چرا ازم فرار می کنی؟ -بهتر بریم پایین.... پرهام-نه من تا جوابمو نگیرم هیچ جا نمیرم... +انگار امروز لال شدم...نمی خواستم اذیتش کنم...دوست نداشتم فکر کنه دارم خودمو لوس می کنم...اما چی کار کنم؟بلد نیستم ابراز علاقه کنم...حس می کنم دوستش دارم اما چطور بگم... اگه این هم یه بازی باشه چی؟اگه بگم دوستت دارم و بخنده بگه باز سر کارت گذاشتم چی؟دق میکنم...داغون میشم...پس چی باید بهش بگم؟ -جای من تو زندگیه تو کجاست؟؟ +دستش شل شد...برگشت....چند مین گذشت...یه پوزخند زدم...خوشحالم که از حسه درونیم چیزی بهش نگفتم...بی سروصدا لباسامو پوشیدم... -خودتو اذیت نکن...بهترِ همه چیو فراموش کنی... +رفتم نزدیک در ...خواستم درو باز کنم پرهام-صبر کن... +برگشتم....به فاصله ی 1قدمیم بود... پرهام-جایگاه من چی؟اصلا جایی تو زندگیت دارم؟ -سوال منو با سوال جواب نده.... پرهام-باشه...خوب اول من می گم...خیلی سخته...خیلی...چون معلوم نیست بعدش چی پیش بیاد... اما باید بگم... +یه آن خودمو باختم...نکنه بگه بیا جدا شیم...اون وقت من چی کار کنم؟؟دیگه برام مهم نیست که خانوادم چه فکری کنن...خودم طاقت دوریشو ندارم.... پرهام-بهار من....من.... +چشماشو بست... پرهام-من دوستت دارم....خیلی وقته که می خوام این حرفو بهت بزنم...اما خواستم از احساسم مطمئن بشم...شدم...ولی از احساس تو مطمئن نیستم....امروز بگو و خلاصم کن...با این که ممکنه جوابت به نفعم نباشه...ولی هر چه باداباد....دیگه تحمل بلاتکلیفی رو ندارم... +چشماشو باز کرد... پرهام-آره من دوستت دارم...تو چی تو منو دوست داری؟؟ +تو دلم کیلو کیلو قند آب شد...دوست داشتم بپرم بغلش بگم مگه کم دارم شوهر به این ماهی رو از دست بدم...اما هیچ واکنشی نشون ندادم... پرهام-بهار جوابت برام خیلی مهمه...من مثل بقیه سکوتو علامت رضا نمی دونم...اگه حرف نزنی...یعنی منو نمی خوای.... +چه کار سختــــــی...به چه زبونی بگم...من بلد نیستم ابراز احساسات کنــــــــــم...خدایا به دادم برس... ای بابا بپر ماچش کن بگو منم دوستت دارم کاری نداره که....خوب آماده ای...بگـــــو... پرهام-باشه جوابمو گرفتم... +لبخند زد... پرهام-خودتو درگیر نکن...بعد از رفتن خانواده هامون از اینجا میرم....دیگم مزاحمت نمیشم.... - پرهـــام!!!! +از بغلم رد شد و رفت بیرون...چه خاکی به سرم بریزم؟؟!!!من که می خواستم بهش بگم.. یکی کوبیدم پشت سرم...ابراز احساساتتم خَرَکیه...پسر مردم فرار کرد...با اعصابی داغون رفتم پایین...نه من صبحانه خوردم نه پرهام...مامانم دورا دور برام چشمو ابرو میومدو می خندید...ناچار جوابشو با یه لبخند اجباری می دادم... جفتمون ظاهرا شاد بودیم...باطن داغون...تصمیم گرفتم شب اعتراف کنم....اما از شانس گندم دنیل پیله کرد شب آخرو پیشه من بخوابه...با این که خیلی دوستش داشتم...ولی اون لحظه می خواستم خفش کنم...می خواستم دست به دامن مامان شم...اما بهش چی می گفتم؟؟؟ شب دنیل اومد پیشمون... پرهام دیگه نگامم نمی کرد...چند بار خواستم حرف بزنم اما از ترس اینکه دنیل بیدار شه چیزی نگفتم... تا صبح خوابم نبرد...قرار شد مامانینا قبل از ظهر حرکت کنن...همش تو خودم بودم...گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به یکی از دوستام... آیدا-به به سلام بهار خانوم..آفتاب از کدوم طرف در اومده یادی از ما کردی؟ -سلام...خوبی... آیدا-من که خوبم...اما انگار تو رو به راه نیستی... -آره...حالا بعدا سر فرصت برات توضیح میدم...یه زحمت برات داشتم.... آیدا-نه رفیق...این چه حرفیه بگـــــــــو... ***************+از همگی خداحافظی کردیم...اما مامانم باز برگشت...اومد کنارمو در گوشم.... مامان-دفعه ی دیگه شرط می بندم،خبر نوه دار شدنمو بهم میدی...اون چیزی که من دیدم... +سرشو تکون داد...این ننه ی ما کلا دوست داره منو حرص بده...هی به یادم میاره که چی دیده...داره از مظلومیتم سو استفاده می کنه از بس جلوش سرخو سفید شدم...باید بهش یه جواب دندون شکن بدم...یه لبخند گله گشاد زدم..... -مادر من تو مهلت بده من برات جینی نوه میارم... +چشاشو گرد کرد.... مامان-خجالت نمی کشی؟!دخترم دخترای قدیم... -وا مگه حرف بدی زدم...تو که هی تیکه می ندازی....شد من یه بار اون شب که برقا رفتو یادت بندازم هاان؟ مامان-اِ چیزه...من برم باباتینا منتظرن... -آره خوب مواظب خودتون باشین.... مامان-فعلا خداحافظ.... +همگی رفتن و ما با خوش رویی ازشون خداحافظی کردیم...تا دور شدن...پرهام رفت بالا...نشستم رو مبل و پامو انداختم رو پام... اومد پایین...همراه با وسایلش... -داری میری؟ پرهام-اینجا جایی ندارم.... -اگه دوست داری می تونی بمونی... +پوزخند زد... پرهام-نه این لطفو در حقم نکن.... +رفت جلوی در...وایساد اما برنگشت... پرهام-خداحافظ.... +بدون اینکه منتظر جوابم باشه...رفت...برای اینکه فکرم مشغول باشه شروع به جمع و جور خونه کردم...3ساعت بعد..آیدا زنگ زد... آیدا-سلام دوستم... -سلام چطوری...شیری یا روباه.... آیدا-اِ اس ام سو ندیدی؟ -پس شیری...دمت زیبا...جبران می کنم.. آیدا-ببینیمو تعریف کنیم... -دیگه روتو زیاد نکن...بهت زنگ میزنم...کاری باری؟ آیدا-قربونت... -فعلا.... +یه دوش گرفتم...دراز کشیدم رو تخت و به کاری که می خواستم انجام بدم فکر کردم...هِـــ خل شدم دیگه... ************* 12شبه...تیپ دزدی سرتا پا مشکیمو زدم....رفتم به آدرسی که آیدا برام پیدا کرده....آره خونه ی یار.... از رو دیوار پریدم تو خونه...یهو صدای پارس سگ اومد...صدا از پشت بود برگشتم..... وای خدای من چی می بینم؟؟!!!!رکـــــس؟؟؟!!!!!!! انگار منو شناخت...سریع اومد پیشم.....خیلی خوشحال شدم....داشتم بال در میاوردم....دستمو رو سرم کشیدم ببینم شاخ در آوردم یا نه...پریدم رو هوا و چندتا بشکن زدم... -دلم برات خیلی تنگ شده....خوبه که اینجایی....تورو که پیدا کردم...فعلا باید دلِ صاحبتو بدست بیارم... کارم ردیف شد...یه زنه خوب هم برا تو گیر میارم...برم تو برمی گردم.... +همه ی در و پنجره ها بسته بود....ویلای بزرگی داشت...طبقه ی بالا یکی از پنجره هاش باز بود... عین مارمولک از دیوار رفتم بالا و خودمو انداختم تو....یه اتاق ساده...یه فرش و میز و کتابخونه...همین... چیز خاصی نداشت....آروم اومدم بیرون از اتاق همه جارو وارسی کردم...تا بلاخره اتاقشو گیر آوردم... بچم چه مظلوم خوابیده...یه شاخه گل سرخ گذاشتم پای تختش همراه با یک نوشته: -اگر سلطنت بلد نباشم....سلطنت نمی کنم اگر زندگی بلد نباشم....زندگی نمی کنم اما اگر دوست داشتن رو بلد نباشم....به خاطر تو یاد می گیرم +اومدم طبقه ی پایین...در یکی از پنجره ها که دید نداره رو باز گذاشتم و از خونه زدم بیرون...رفتم پیش رکس... -رفیق هر شب بهت سر میزنم فقط باید باهام همکاری کنی...من رفتم تا بعد...مواظب صاحبت باش... +از اونجا دور شدم....امشب که به خیر گذشت خدا بعدیو به خیر کنه... ************** +3شب 12 به بعد،میرم پیش پرهام با همون متن و یه شاخه گل...خب چی کار کنم نمی تونم مثل آدم...بهش حرفمو بزنم... باز پریدم تو حیاط...رکس اومد پیشم... -ببینم صاحبت در چه حاله؟خوابیده؟ +دمشو تکون داد... -خوبه... +رفتم تو...یکم اوضاع رو چک کردم...اومدم تو اتاقش...اوه چه چپیده زیر پتو...هوا اونقدرام سرد نیستا.... نزدیک پا تختیش شدم...دولا شدم گلو نوشته رو بزارم...اما یهو یکی از پشت گرفتم تعادلمو از دست دادم و شوت شدم رو تخت....پرهام-امشب سر از کارت در میارم.... +برگشتم...داشت نزدیک میشد...خیز برداشتم یه سمت دیگه...گرفتم...افتاد روم..خواست کلاهمو از سرم بکشه بیرون نزاشتم...درگیر بودیم باهم... پرهام-فکر کردی زورم بهت نمی رسه؟ +سرمو به نشونه ی +تکون دادم... پرهام-باشه...خواهیم دید... +دستمو با یه ضرب برد بالای سرم....نامرد انقدر محکم فشار داد که می خواستم جیغ بزنم... چراغ پای تختو روشن کرد...باز گیر داد به کلاهم...منم هی وول می خوردم...سرمو تکون می دادم کلاهو نکشه... اما یهو کلاهو کشیدو صورتمو دید...با تعجب زل زد بهم...چند لحظه سکوت... پرهام-بهـــــــار؟!؟؟! +خیلی طلبکارانه جوابشو دادم... -هااان...چیه آدم ندیدی؟! +صورتش جدی شد... پرهام-اینجا چی کار می کنی؟! -چی کار می کنم؟خب اومدم مهمونی... پرهام-هــِـــ که اومدی مهمونی؟ -آره...مشکلی داری؟ +از روم بلند شد نشست رو تخت....بدون اینکه نگام کنه... پرهام-برای چی اومدی؟ -ناراحتی؟ پرهام-جواب منو بده... -فکر کن خواستم تنها نباشی... +از تخت بلند شد بازم نگاهم نکرد... پرهام-تنها نیستم...لازم نکرده به فکر من باشی...برگرد خونه... +از جام بلند شدم اومدم رو به روش... -می خوام باهات صحبت کنم... پرهام-حرفی برای گفتن نداریم... +از کنارم رد شد...اگه تو شرایط دیگه بودم 2تا می کوبیدم تو صورتش و میومدم بیرون...منو باش به خاطر کی این کارارو کردم...نگاه عاشق کی شدم...بدون اینکه برگردم سمتش... -اومدم پیشت که بمونم...اومدم تا کنارت باشم...نه به خاطر تو..به خاطر خودم...به خاطر هر دومون...همیشه زندگی رو به شوخی گرفتم... از همه چی سر سری گذشتم...اما یه نقطه از زندگیمو نتونستم بی خیال از کنارش رد شم...شاید الان بتونم...ولی نمی خوام چون دوستش دارم..برام شیرینه... هیچ وقت جز خانوادم کسی رو تو دلم راه ندادم...اما تو خود به خود نقشت برام پر رنگ شد...و... +یکم مکث... -تو شدی زندگیم...کسی که دوستش دارم...اگه تو نظرت عوض شده...مشکلی نیست...من...میرم... +برگشتم..بدون اینکه نگاهش کنم رفتم سمت در...وقتی داشتم از کنارش رد میشدم دستمو گرفت... پرهام-به من نگاه کن... +سرم پایین بود... پرهام-مگه نمی گی دوستم داری؟پس سرتو بگیر بالا... +سرمو آوردم بالا...زل زدم تو چشماش... پرهام-هم دوستت دارم...هم عاشقتم...می خوام که همیشه کنارم باشی...چون تو همه ی زندگیمی... +شیطنتم گل کرد...یه لبخند شیطانی زدم... -می دونم.... +خندید... پرهام-خود شیفته ای دیگه...حالا نمی خوای چیزی بهم بگی... +خودمو زدم به کوچه علی چپ... -هووم...نــــــــــه... پرهام-چرا یه چی می خواستی بگی... -مـــــــــن؟یادم نمیاد... پرهام-اذیت نکن دیگه...نمی گی؟ -نه... پرهام-باشه خسیس نگو...برات یه سوپرایز دارم...چشماتو ببند تا نگفتم باز نکن... -واسه چی؟ پرهام-کار دارم...ببند دیگه... +هـــِــ تابلوئه می خواد چی کار کنه...بابا یه بوس کردن که این مقدمه چینی ها رو نداره... ما که بخیل نیستیم....بزار بچم دلش خوش باشه...چشممو بستم.... پرهام-تا نگفتم باز نکنیا... -باشه... +منتظر شدم...خبری نشد...یهو بلندم کرد... -چی کار می کنی؟! پرهام-دختر خوبی باش و تا نگفتم...چشمتو باز نکن... +نمی دونستم کجا میره...لابد می خواد رمانتیک بازی در بیاره...چی کارش کنم دوست داره دیگه...3مین گذشت... پرهام-تا 3 میشمارم بعد چشماتو باز می کنی...باشه؟ -باشه... پرهام-1....2....3.... +چشم باز کردن من همانا و شوت شدنم تو استخر همانا....رفتم زیر آب... آخه من به این بشر چی بگم؟؟این هم شد شوخی؟نمیگه خدایی نکرده زبون دشمنش لال بلایی سرم بیاد..می خواد چه گلی به سرش بگیره؟ باید ادبش کنم...صدای خندش میومد...دستمو گرفتم به دیوار که بالا نرم...همون زیر موندم... پرهام-بیا بالا دیگه...بسه...تا تو باشی انقدر منو اذیت نکنی... بــــــهار...بیا دیگه.... +کم کم صداش نگران شد...خودمم نفس کم آوردم... پرهام-بهـــــار...لوس بازی بسه....بیا بالا.... بهـــــار!!!! +پرید تو آب....جونه ننت بدو نفسم برید...کف استخر ولو بودم...اومد بغلم و منو کشید بالا... آخیـــــش...چشمم بسته بود...سعی کردم نفس بکشم...گذاشتم رو زمین... آروم چند تا زد به صورتم...معلومه حسابی ترسیده.... پرهام-بهـــــار غلط کردم بلند شو.... +جلوی لباسمو باز کرد...یکم پایین تر از قفسه ی سینمو با دو دست فشار داد...به قول مامانم وای خاک عالم داره تنفس مصنوعی میده...هی صدام میزد دیدم دیگه داره می گرخه... چشممو باز کردم..یه لبخند گله گشاد زدم.... -هـــِـــ چطـــــــوری؟؟خوب سر کارت گذاشتما... +اوه اوه...خشم اژدها که می گن اینه؟؟؟!!!! پرهام-این چه شوخیه مزخرفیه...داشتی سکتم می دادی... -اِ چرا عصبی میشی...مثلا شوخی خودت خیلی قشنگ بود؟ +یهو بغلم کرد...انقدر محکم که نفسم بند اومد...چشمم چپ شد... -می گم اگه اون جوری خفه نشدم...این جوری حتما خفه میشم... +گره ی دستاش یکم شل شد...زل زد تو چشمم...خیلی مظلومانه... پرهام-خواهش می کنم انقدر اذیتم نکن... -سعی می کنم ولی قول نمیدم... +اخمامو کردم تو هم... -برای چی راجع به رکس چیزی نگفتی؟ پرهام-می خواستم سوپرایزت کنم... -ببین اگــــ.... +تا به خودم بیام...گرمیه لب هاشو روی لبام حس کردم...چند لحظه گذشت...دستامو بردم بالا و انداختم دور گردنش... -دوستت دارم... پرهام-بلاخره گفتی....من بیشتر... +دوباره منو بوسید و این بار منم باهاش همراه شدم....و این بود سر آغاز زندگیه مشترک ما... ********** +2ماه از زندگیه مشترکمون می گذره...از کارم اومدم بیرون....برگشتیم تهران و اونجا زندگی می کنیم... پرهام برای خودش یه دفتر مهندسی باز کرده و مشغول به کاره...منم گاهی کمکش می کنم... چند روزیه حالم یهو بد میشه...نمی دونم احتمال میدم باردار باشم...یه بیبی چک گرفتم...اگه باشم که پرهام رو خفه می کنم...چون فعلا قصد بچه دار شدنو ندارم...اما کو گوش شنوا...آقامون عاشق بچس...همیشم سر این موضوع با هم کل کل می کنیم... صبح زود از خواب بیدار شدم...رفتم دستشویی...یعنی جواب چیه؟؟؟ چشمم بستس...جوابو ببینم...نبینم...نه بابا الکی ترسیدم...یه چشممو باز کردم.... حالا هر دوتاش...چشمم در اومد...نگام رو جواب ثابت موند...اومدم بیرون رفتم بالا سر پرهام که خواب بود...جیغ زدم... -پرهـــــام...پاشو که بدبخت شدیــــم... +بی چاره 10متر از جاش پرید.... پرهام-چی شده؟؟!!! -همش تقصیره توئه...بدبخت شدیم من حاملم.... +انگار هنوز خواب آلود بود...دوباره دراز کشید... پرهام-خوب حالا...گفتم لابد کسی بلایی سرش اومده... +یهو بلند شد.... پرهام-چی گفتی؟؟؟!!! -می گم من حاملم... پرهام-شوخی می کنی؟! -شوخیم کجا بود... +یه لبخند گله گشاد زد... پرهام-پس بابا شدم...چه خوب... +حرصمو در آورد....اصلا عین خیالش نیست...شیطونه میگه یه تیریپ لانچیکو براش بیاما.... -خفــــت می کنم... +پریدم رو تخت...منو گرفت تو بغلش...گونمو بوسید... پرهام-تبریک می گم خانومم...خشونتو بی خیال شو...انقدرم بپر بپر نکن...برات خوب نیستا...ببین تو که هی می گفتی من بچه می خوام...به حرفت گوش دادم...پس توهم به حرفم گوش کن... -خیلی روت زیاده...من گفتم بچه می خوام؟ +خندید... پرهام-آره دیگه... -ایشالا بچم فقط به من بره... پرهام-ببین از الان بچم بچم نکنا...اول شوهر بعد بچه... -ای حسود بدبخت... پرهام-همینه که هست...ظاهرو باطن... **************** +10سال از زندگیمون می گذره...و ما یه خانواده ی 4نفره تشکیل دادیم...1دختروپسر 2قلو به اسم رادین و رها داریم که ماشالا از دیوار راست میرن بالا...عین منو پرهام مظلومن... خدا به داد کسایی برسه که گیر این 2تا وروجک میوفتن... بعد از کلی عذر خواهی و معذرت سامان...روابط خانوادگی پیدا کردیم...اسم زنش آنیتاس خیلی خانومه،یک پسر8 ساله به اسم آرش و یک دختر6ساله به اسم آوا داره... ویلیام اعدام شد...ویکی هم به دلیل همکاری با پدرش به مدت 17 سال روانه ی زندان شد...به منو پرهام هم به دلیل همکاری با پلیس...لوح تقدیر دادن... الان شبه و بچه ها رو بزور فرستادم برن بخوابن...از بس سرو صدا می کنن...دیگه مخم سوت کشید...اومدم تو اتاقمو درو بستم...ولو شدم رو تخت... -وای...چقدر اینا انرژی دارن...این همه هم که ورجه وورجه می کنن خسته نمیشن... پرهام-هر چی باشه به پدرومارشون رفتن...تو ناراحت نباش عزیزم... +بغلم کرد.. -پرهام دست به من نزنیا...از بس ایناخونه رو بهم ریختن من جمع کردم خسته شدم...این زنم که صبحا میاد اگه خونه رو این شکلی ببینه میگه عجب زنِ شِتِره شلخته ایه... پرهام-اون کارش تمیز کردنه....خودش می دونه کی خونه رو منفجر می کنه.... +یهو برقا رفت... -اِ برقا رفت... پرهام-چه بهتر...مهم نیست... -بچه ها.... پرهام-ای بابا اونا خوابن.... +چند مین گذشت یهو در باز شد...منم ترسیدمو جیغ زدم.... رها-نترس مامان منو رادینیم.... +حالا هُل شدم... -اِ...چیزه...دخترم اینجا به هم ریختس نیاین می خورین زمین... رها-منظورت از دخترم همون دخ خرمه دیگه؟باشه رادین بریم که مزاحمیم... +جفتشون خندیدن و درو بستن...شکه شدم دقیقا من این حرفو به مامانم زدم...این دختر لنگه ی خودمه...می گن هیچ وقت به کسی نخند چون سرت میاد...واقعا راسته...بچه های این دورو زمونه رو باش...نگاه چقدر پرروئن.... -بیا دلت خنک شد؟؟؟ +خندید.... پرهام-بچن دیگه... +خدایا به منم یکم از این صبرا بده...اگه این لطف رو در حقم کنی...ممنونت میشم... زندگی زیباست...زشتی های آن تقصیر ماست... در مسیرش هر چه نازیباست...آن تدبیر ماست... زندگی آب روان است...روان می گذرد...آنچه تقدیر ماست...همان می گذرد...پایان