اگه گفتی من کیم؟(8)
تا 7 شب پیش سامان بودم...اومدم خونه..پرهام عین این طلب کارا جلوم سبز شد...
پرهام-تا حالا کجا بودی؟
-هر جا که بودم...به خودم مربوطه...تو برو خودتو برای نامزدیت آماده کن....
پرهام-اونو زیاد جدی نگیر....خودم ویکی رو راضی می کنم بیخیال این موضوع شه...
-چرا داری این چیزا رو به من می گی؟
پرهام-چون زنمی نگم؟
پرهام-هـــِـــ زنت؟جوک می گی؟
ویکی-پرهام عزیزم کجا رفتی؟
+رو به من
ویکی-به به چه عجب خانم تشریف آوردن...
-شما شدی مادر ناتنی سیندرلا؟
+بی توجه به جفتشون رفتم...اتاق نشیمن اما از شانس گندم ویلی اونجا بود...خونه زندگی نداره اینجا تِلپه؟
-سلام...
+نشستم رو مبل..به به وسیله ی پذیرایی هم که رو میز چیندن...یکی از خدمت کارا رو صدا زدم...
-برای من یه ظرف پر چیپس بیارین...
*بله...
+رفت...یه ذره کلاس اومدم...
-اجازه دارم تی وی رو روشن کنم؟
+نگام کرد ولی جواب نداد...شونمو انداختم بالا...
-تو داهاته ما،سکوت علامت رضاست...
+ماهواره رو زیرو رو کردم...هیچی نداشت... پرهام و ویکی اومدن...چیپسمم رسید...این تی وی هم هیچی نداره...بزار یکم آهنگ گوش کنم...
رفتم رو پی ام سی...صداشو بردم بالا...از یه طرف چیپس می خوردم...از طرفی هم دور از چشم بقیه،گاهی چشم و ابرو میومدم و گردن قر میدادم...یه چیپس از دستم افتاد...دولا شدم بردارم...یهو صدا اومد..خوشکلا باید برقصن...
سرمو بردم بالا...نیشم تا آخر باز شد....یکم از رقص ویکی رو نشون داد ودر آخر خودم..وی لاو یو پی ام سی...تا کلیپ قطع شد،مخصوصا زدم زیر خنده...ویکی هم شکه بود هم عصبی...ویلی اخماش رفت تو هم... پرهام هم الکی سلفه می کرد...
-وای خدا چقدر بامزه بود...این مو فر فریه چه مشنگه...قیافشو،عین احمقاس....خاک تو سرش...عینهو این اسگلا می موند...100 رحمت به اون یکی...وای این چقدر داغونه...هـَ هَـ هَـ...
+ویکی از جاش بلند شد و با داد..
ویکی-بس کن دیگه...
+اومدو یکی خوابوند تو گوشم...منم بلند شدم دستمو بردم بالا که یکی دستمو رو هوا گرفت....
ویلی-جرات داری دستتو رو دختر من بلند کن زندت نمی زارم...
+ پرهام هم بلند شد...
پرهام-پدر...بهار که از چیزی خبر نداره...کار ویکی اصلا درست نیست....بهار دست من امانته...
ویلی-جای اینکه از زنت دفاع کنی از این دفاع می کنی؟
پرهام-بهار بی دلیل باید از ویکی کتک بخوره؟
ویلی-بی دلیل خورده؟
پرهام-منو شما میدونیم...اون که نمی دونه...
ویکی-داری ازش دفاع می کنی؟
پرهام-تو که می دونی بهار دست من امانته...برای چی این کارو کردی؟می دونی اگه خانوادم بفهمن چی میشه؟هم خودتو بدِ می کنی هم منو...
ویکی-معذرت می خوام...
پرهام-نباید از من عذر خواهی کنی...
+دستمو گرفتو برد بیرون...پس اونقدرام شیر برنج نیست...چه عجب یه حرکتی ازش دیدیم...رفتیم بالا تو اتاق خودش...درو بست و تکیشو داد به در...
پرهام-خواهشا با ویلی کل کل نکن...
-یعنی چی؟!بزارم هر غلطی دلش می خواد بکنه؟ندیدی چی گفت؟؟؟
پرهام-به خاطر من...
+خواستم بزنم تو پَرش بگم تو کی هستی که به خاطرت کوتاه بیام...اما چیزی نگفتم...
-اگه پا رو دم من نزاره منم کاریش ندارم...
+رفتم سمت آینه...شانس آورد جا دستش رو صورتم نموند...بشین تا 2 برابر این چکو بهت بزنم...ذلیل مرده دست رو من بلند می کنه.....هار میشه یهو...
پرهام-خوبی؟
-آره...
پرهام-بهتر پایین نیای...می خوام ویکیو یکم بترسونم...کاری به کارت نداشته باشه...
-چرا از زن عزیزت ویکی دفاع نکردی؟
پرهام-زن من تویی نه اون...
+نمی تونستم پوزخندمو جمع کنم....
-نگو...خندم می گیره...
+اومد جلوم...دستمو گرفت....
پرهام-دوست ندارم اتفاقی برات بیوفته...ویلی آدم درستی نیست...
+سریع گونم رو بوسید و رفت بیرون...دستم رو گذاشتم رو گونم...نکنه چیز خورش کردن؟!خدایا خودمو سپردم به تو...اومدم تو اتاقه خودم...دوربینو لبتابمو...همراه با کاغذ برداشتم و نشستم پشت میز...درو از داخل قفل کردم...اگه حاله این کیوی رو نگیرم،بهار نیستم...2 ساعت بعد صدای در اومد...
-بله؟
*خانم براتون غذا آوردم...
-نمی خورم ببر....
*اما آقا گفتن حتما غذاتون رو بدم...
-بگو خورده...
*ولی...
-اِ برو دیگــــــــه...کار دارم...
+بلاخره تشریف برد..5 مین بعد صدای پرهام اومد...
پرهام-بهار؟
-هااان؟
پرهام-چرا غذاتو نمی خوری؟
-سیرم...میلم نمی کشه...
پرهام-درو باز کن...
-لباس تنم نیست...برو می خوام بخوابم...
پرهام-من مشکلی ندارم...
-بچـــــــه پررو.....بشین تا درو باز کنم....
پرهام-پس اگه گشنت شد برو یه چیزی بخور...
-باشه...
+خدا بعدیو به خیر کنه...
نزدیکای 2 همه ی وسایلمو جمع کردم گذاشتم تو کمد...و راحت خوابیدم...
پرهام-تا حالا کجا بودی؟
-هر جا که بودم...به خودم مربوطه...تو برو خودتو برای نامزدیت آماده کن....
پرهام-اونو زیاد جدی نگیر....خودم ویکی رو راضی می کنم بیخیال این موضوع شه...
-چرا داری این چیزا رو به من می گی؟
پرهام-چون زنمی نگم؟
پرهام-هـــِـــ زنت؟جوک می گی؟
ویکی-پرهام عزیزم کجا رفتی؟
+رو به من
ویکی-به به چه عجب خانم تشریف آوردن...
-شما شدی مادر ناتنی سیندرلا؟
+بی توجه به جفتشون رفتم...اتاق نشیمن اما از شانس گندم ویلی اونجا بود...خونه زندگی نداره اینجا تِلپه؟
-سلام...
+نشستم رو مبل..به به وسیله ی پذیرایی هم که رو میز چیندن...یکی از خدمت کارا رو صدا زدم...
-برای من یه ظرف پر چیپس بیارین...
*بله...
+رفت...یه ذره کلاس اومدم...
-اجازه دارم تی وی رو روشن کنم؟
+نگام کرد ولی جواب نداد...شونمو انداختم بالا...
-تو داهاته ما،سکوت علامت رضاست...
+ماهواره رو زیرو رو کردم...هیچی نداشت... پرهام و ویکی اومدن...چیپسمم رسید...این تی وی هم هیچی نداره...بزار یکم آهنگ گوش کنم...
رفتم رو پی ام سی...صداشو بردم بالا...از یه طرف چیپس می خوردم...از طرفی هم دور از چشم بقیه،گاهی چشم و ابرو میومدم و گردن قر میدادم...یه چیپس از دستم افتاد...دولا شدم بردارم...یهو صدا اومد..خوشکلا باید برقصن...
سرمو بردم بالا...نیشم تا آخر باز شد....یکم از رقص ویکی رو نشون داد ودر آخر خودم..وی لاو یو پی ام سی...تا کلیپ قطع شد،مخصوصا زدم زیر خنده...ویکی هم شکه بود هم عصبی...ویلی اخماش رفت تو هم... پرهام هم الکی سلفه می کرد...
-وای خدا چقدر بامزه بود...این مو فر فریه چه مشنگه...قیافشو،عین احمقاس....خاک تو سرش...عینهو این اسگلا می موند...100 رحمت به اون یکی...وای این چقدر داغونه...هـَ هَـ هَـ...
+ویکی از جاش بلند شد و با داد..
ویکی-بس کن دیگه...
+اومدو یکی خوابوند تو گوشم...منم بلند شدم دستمو بردم بالا که یکی دستمو رو هوا گرفت....
ویلی-جرات داری دستتو رو دختر من بلند کن زندت نمی زارم...
+ پرهام هم بلند شد...
پرهام-پدر...بهار که از چیزی خبر نداره...کار ویکی اصلا درست نیست....بهار دست من امانته...
ویلی-جای اینکه از زنت دفاع کنی از این دفاع می کنی؟
پرهام-بهار بی دلیل باید از ویکی کتک بخوره؟
ویلی-بی دلیل خورده؟
پرهام-منو شما میدونیم...اون که نمی دونه...
ویکی-داری ازش دفاع می کنی؟
پرهام-تو که می دونی بهار دست من امانته...برای چی این کارو کردی؟می دونی اگه خانوادم بفهمن چی میشه؟هم خودتو بدِ می کنی هم منو...
ویکی-معذرت می خوام...
پرهام-نباید از من عذر خواهی کنی...
+دستمو گرفتو برد بیرون...پس اونقدرام شیر برنج نیست...چه عجب یه حرکتی ازش دیدیم...رفتیم بالا تو اتاق خودش...درو بست و تکیشو داد به در...
پرهام-خواهشا با ویلی کل کل نکن...
-یعنی چی؟!بزارم هر غلطی دلش می خواد بکنه؟ندیدی چی گفت؟؟؟
پرهام-به خاطر من...
+خواستم بزنم تو پَرش بگم تو کی هستی که به خاطرت کوتاه بیام...اما چیزی نگفتم...
-اگه پا رو دم من نزاره منم کاریش ندارم...
+رفتم سمت آینه...شانس آورد جا دستش رو صورتم نموند...بشین تا 2 برابر این چکو بهت بزنم...ذلیل مرده دست رو من بلند می کنه.....هار میشه یهو...
پرهام-خوبی؟
-آره...
پرهام-بهتر پایین نیای...می خوام ویکیو یکم بترسونم...کاری به کارت نداشته باشه...
-چرا از زن عزیزت ویکی دفاع نکردی؟
پرهام-زن من تویی نه اون...
+نمی تونستم پوزخندمو جمع کنم....
-نگو...خندم می گیره...
+اومد جلوم...دستمو گرفت....
پرهام-دوست ندارم اتفاقی برات بیوفته...ویلی آدم درستی نیست...
+سریع گونم رو بوسید و رفت بیرون...دستم رو گذاشتم رو گونم...نکنه چیز خورش کردن؟!خدایا خودمو سپردم به تو...اومدم تو اتاقه خودم...دوربینو لبتابمو...همراه با کاغذ برداشتم و نشستم پشت میز...درو از داخل قفل کردم...اگه حاله این کیوی رو نگیرم،بهار نیستم...2 ساعت بعد صدای در اومد...
-بله؟
*خانم براتون غذا آوردم...
-نمی خورم ببر....
*اما آقا گفتن حتما غذاتون رو بدم...
-بگو خورده...
*ولی...
-اِ برو دیگــــــــه...کار دارم...
+بلاخره تشریف برد..5 مین بعد صدای پرهام اومد...
پرهام-بهار؟
-هااان؟
پرهام-چرا غذاتو نمی خوری؟
-سیرم...میلم نمی کشه...
پرهام-درو باز کن...
-لباس تنم نیست...برو می خوام بخوابم...
پرهام-من مشکلی ندارم...
-بچـــــــه پررو.....بشین تا درو باز کنم....
پرهام-پس اگه گشنت شد برو یه چیزی بخور...
-باشه...
+خدا بعدیو به خیر کنه...
نزدیکای 2 همه ی وسایلمو جمع کردم گذاشتم تو کمد...و راحت خوابیدم...
+6/30
صبح از خواب بیدار شدم...تو اتاق خودم شروع به تمرین و ورزش کردم...یه دوش
گرفتم و رفتم پایین...با تعجب فراوان خاندان ویکی نبودن...نشستم پشت میز
...بعد 3 مین پرهام اومد...
پرهام-صبح بخیر خوب خوابیدی؟
-صبح بخیر...آره...
پرهام-چه عجب آفتاب از کدوم طرف در اومده،سحر خیز شدی؟
-من همیشه زود بلند میشم...
پرهام-آره...اون اوایل من بودم عین مرغ می خوابیدم...
-به کی گفتی مرغ؟
پرهام-من گفتم؟
-نشنیده می گیرم...
+2،3لقمه خوردم و کشیدم کنار...
پرهام-مریض شدی؟
-نه...
پرهام-پس چرا چیزی نمی خوری؟دیشب هم شام نخوردی...
-من با شکم خودم تعارف ندارم،هر موقع گشنم باشه می خورم...
پرهام-حالا یه ذره دیگه بخور...
+تا بود سامان...حالام پرهام....عجب گیری افتادما...
-نه،به جاش ناهار جبران می کنم...می ری سر کار؟
پرهام-آره...می خوای عصر بریم بیرون؟
-لابد با ویکی؟
پرهام-اسمی از ویکی بردم؟
-نترس تا اسمش میاد سرو کلش پیدا میشه...
پرهام-نه خودمون 2تا میریم...
-اگه قسمت شد،باشه...
پرهام-پس عصر زود میام...
-باشه...
+از جاش بلند شد...
پرهام-من دارم میرم...چیزی نمی خوای؟
+نمی دونم چرا جدیدا تیک گرفتم هی آبروهام میره بالا...
-نه ندارم...به سلامت...
+وقتی خیالم راحت شد که پرهام رفته...زنگ زدم به سامان...بعد از سلامو احوال پرسی...
سامان-راستی...بیشتر کارارو انجام دادم...کی می تونی بیای اینجا...
-امروز نیستم...احتمالا فردا میام...صدا رو چی کار کردی؟
سامان-از اینترنت،دانلود کردم...
-خوبه...برو به کارات برس...منم تا پرهام نیست بقیه کارامو انجام بدم...کاری نداری؟
سامان-نه مراقب خودت باش...
-فعلا...
+گوشی رو قطع کردمو رفتم تو اتاقم...که تا اومدن پرهام،کارامو انجام بدم...نزدیکای 6 کارم تموم شد..خسته شدم از بس سرم پایین بود...
7 پرهام اومد...از ترس اینکه ویکی سر نرسه...سریع حاضر شدم و با هم رفتیم بیرون...
پرهام-دوست داری کجا بریم؟
-فرقی نداره...
پرهام-بریم شهر بازی؟
+یا جــــــــــده سادات.....باز می خواد منو ببره تو اون قبرستون؟!!!!
-نه...دلم می خواد برم خرید...
پرهام-باشه هر جور راحتی...
+اساسی از خجالت جیبش در اومدم...تا می تونستم خرید کردم...بعد از خرید رفتیم یه رستوران شیک...چون ناهار هم نخوردم....شامو که آوردن سرمو انداختم پایین و خیلی آبرومندانه غذامو خوردم...غذام که تموم شد سرمو آوردم بالا...دیدم پرهام داره با غذاش بازی می کنه و هنوز دست نخوردس....خودشم غرق فکرِ...
-چرا غذاتو نمی خوری؟
پرهام-میل ندارم سیر شدی؟
-آره...
پرهام-پس بلند شو بریم....
+پولو حساب کرد و اومدیم بیرون...سوار ماشین شدیم...توی راه اصلا حرف نمی زد...حوصلم سر رفت...
-چرا انقدر ساکتی؟
پرهام-خودت چرا ساکتی؟
-آخه تو حرف نمی زنی...من چی بگم؟
پرهام-هر چی دوست داری...می خوای بریم یه کلوپ باحال؟
-من که رقصیدن بلد نیستم...
پرهام-کاری نداره فقط باید الکی ورجه وورجه کنی...
-باشه بریم...
+تکیه دادم به صندلی...از آینه بغل چشمم خورد به ماشین ویکی...داشت تعقیبمون می کرد...یه لبخند شیطانی زدمو برگشتم سمت پرهام...
-چه حالی بکنیم 3تایی....
پرهام-چی؟!
-منو تو با بچمون...
پرهام-جانـــــــــــم؟؟؟!!!!نشنید م چی گفتی؟؟
-پشت سرتو نگاه کن بچمون داره دنبالمون میاد...
+از آینه نگاه کرد...
پرهام-این دیگه کیه؟!خوبه گفتم نیاد...محکم بشین،ببینم بازم می تونه دنبالمون بیاد...
+پاشو گذاشت رو گازو دِ برو که رفتیم...تا برسیم40،50تا سکته زدم...برگشت سمتم...
پرهام-صبح بخیر خوب خوابیدی؟
-صبح بخیر...آره...
پرهام-چه عجب آفتاب از کدوم طرف در اومده،سحر خیز شدی؟
-من همیشه زود بلند میشم...
پرهام-آره...اون اوایل من بودم عین مرغ می خوابیدم...
-به کی گفتی مرغ؟
پرهام-من گفتم؟
-نشنیده می گیرم...
+2،3لقمه خوردم و کشیدم کنار...
پرهام-مریض شدی؟
-نه...
پرهام-پس چرا چیزی نمی خوری؟دیشب هم شام نخوردی...
-من با شکم خودم تعارف ندارم،هر موقع گشنم باشه می خورم...
پرهام-حالا یه ذره دیگه بخور...
+تا بود سامان...حالام پرهام....عجب گیری افتادما...
-نه،به جاش ناهار جبران می کنم...می ری سر کار؟
پرهام-آره...می خوای عصر بریم بیرون؟
-لابد با ویکی؟
پرهام-اسمی از ویکی بردم؟
-نترس تا اسمش میاد سرو کلش پیدا میشه...
پرهام-نه خودمون 2تا میریم...
-اگه قسمت شد،باشه...
پرهام-پس عصر زود میام...
-باشه...
+از جاش بلند شد...
پرهام-من دارم میرم...چیزی نمی خوای؟
+نمی دونم چرا جدیدا تیک گرفتم هی آبروهام میره بالا...
-نه ندارم...به سلامت...
+وقتی خیالم راحت شد که پرهام رفته...زنگ زدم به سامان...بعد از سلامو احوال پرسی...
سامان-راستی...بیشتر کارارو انجام دادم...کی می تونی بیای اینجا...
-امروز نیستم...احتمالا فردا میام...صدا رو چی کار کردی؟
سامان-از اینترنت،دانلود کردم...
-خوبه...برو به کارات برس...منم تا پرهام نیست بقیه کارامو انجام بدم...کاری نداری؟
سامان-نه مراقب خودت باش...
-فعلا...
+گوشی رو قطع کردمو رفتم تو اتاقم...که تا اومدن پرهام،کارامو انجام بدم...نزدیکای 6 کارم تموم شد..خسته شدم از بس سرم پایین بود...
7 پرهام اومد...از ترس اینکه ویکی سر نرسه...سریع حاضر شدم و با هم رفتیم بیرون...
پرهام-دوست داری کجا بریم؟
-فرقی نداره...
پرهام-بریم شهر بازی؟
+یا جــــــــــده سادات.....باز می خواد منو ببره تو اون قبرستون؟!!!!
-نه...دلم می خواد برم خرید...
پرهام-باشه هر جور راحتی...
+اساسی از خجالت جیبش در اومدم...تا می تونستم خرید کردم...بعد از خرید رفتیم یه رستوران شیک...چون ناهار هم نخوردم....شامو که آوردن سرمو انداختم پایین و خیلی آبرومندانه غذامو خوردم...غذام که تموم شد سرمو آوردم بالا...دیدم پرهام داره با غذاش بازی می کنه و هنوز دست نخوردس....خودشم غرق فکرِ...
-چرا غذاتو نمی خوری؟
پرهام-میل ندارم سیر شدی؟
-آره...
پرهام-پس بلند شو بریم....
+پولو حساب کرد و اومدیم بیرون...سوار ماشین شدیم...توی راه اصلا حرف نمی زد...حوصلم سر رفت...
-چرا انقدر ساکتی؟
پرهام-خودت چرا ساکتی؟
-آخه تو حرف نمی زنی...من چی بگم؟
پرهام-هر چی دوست داری...می خوای بریم یه کلوپ باحال؟
-من که رقصیدن بلد نیستم...
پرهام-کاری نداره فقط باید الکی ورجه وورجه کنی...
-باشه بریم...
+تکیه دادم به صندلی...از آینه بغل چشمم خورد به ماشین ویکی...داشت تعقیبمون می کرد...یه لبخند شیطانی زدمو برگشتم سمت پرهام...
-چه حالی بکنیم 3تایی....
پرهام-چی؟!
-منو تو با بچمون...
پرهام-جانـــــــــــم؟؟؟!!!!نشنید م چی گفتی؟؟
-پشت سرتو نگاه کن بچمون داره دنبالمون میاد...
+از آینه نگاه کرد...
پرهام-این دیگه کیه؟!خوبه گفتم نیاد...محکم بشین،ببینم بازم می تونه دنبالمون بیاد...
+پاشو گذاشت رو گازو دِ برو که رفتیم...تا برسیم40،50تا سکته زدم...برگشت سمتم...
پرهام-بیا بچمون هم پیچوندم...حالا تا باز پیداش نشده بیا بریم...
-جدی؟؟!!سالم رسیدیم؟؟
پرهام-منو دست کم نگیر...
+پیاده شدیم و رفتیم یه کلاپ باحال...خداییش یکی از یکی قشنگ تر...معلومه دیگه پوله خون باباشونم از آدم می گیرن...ناراحت این بودم که نمی تونستم خودی نشون بدم... پرهام دستمو گرفت..
پرهام-بیا بریم وسط...
-بلد نیستم خودت برو...
پرهام-بیا بریم...اینجا هر کی به هر کیه...من هر کاری کردم تو هم همونو انجام بده...
-باشه...اگه آبروت رفت به من ربطی نداره...
پرهام-نمیره...بریم؟
+با هم رفتیم وسط عین ماست وایسادمو پرهام نگاه کردم...
پرهام-بقیه رو نگاه کن...هیچ کار خاصی انجام نمی دن...الکی بالا و پایین می پرن و دستشونو تکون میدن...
+بی حوصله همون کارو تکرار کردم...اما پرهام قشنگ می رقصید...2،3تا دختر اومدن نزدیک پرهام که باهاش برقصن...ولی اون روش بیشتر به من بود...
یه مدت که گذشت دیدم نه...شد همون پرهام سابق...باز تا چشمش به 4تا دختر افتاد،بی خیال ما شد...وایسادمو دستمو زدم به کمرم...
-اینجوریاس؟صبر کن ببین چجوری آبروتو می برم...
+برگشتم دورو اطرافو دیدم....جایی که جمعیت بیشتری هست رفتم...شروع کردم به جوادی رقصیدن...
تو ذهنمم آهنگه:آره یارُم بیا دل دارم بیا رو می خوندم...کاری هم نداشتم که چه آهنگی داره پخش میشه...
چند نفری بهم خندیدن....یه اکیپ 5تایی پسر که مشخص بود از اون شرو شیطونان اومدن پیشم...
و باهام تو دلقک بازی شریک شدن...رفتم تو فاز بندری...لنگو پاچه و دستو همه رو تکون می دادم...
خلاصه اون جا رو به گند کشیدیم... پرهام رو دیدم وایساده داره با تعجب نگام می کنه...یه لبخند گله گشاد تحویلش دادمو براش دست تکون دادم...
سریع روشو کرد طرف دیگه که یعنی این با من نیست...لیاقت نداره...با رفیقای جدیدم دایره زدیم و به ترتیب هر کی می رفت یه قری میداد...
نوبت من که رسید...رفتم وسطو دستمو عین کسایی که پشت موتور میشینن،گاز میدن کردمو آروم قر میدادمو می چرخیدم....
پسرام برام سوت میزدن....خواستم یه حرکت دیگه بیام که پرهام اومد دستمو کشید و به طور کل برد بیرون...
-کجا؟؟تازه داره خوش می گذره بیا برگردیم...
+یه لبخند زد..
پرهام-عزیزم با زبون خوش برو سوار ماشین شو...
+دستمو از دستش کشیدم بیرون...خواستم برگردم که یهو منو انداخت رو کولشو برد سمت ماشین...دستو پا زدم...
-منو بزار پایین این چه کاریه؟
پرهام-بهتر صدات در نیاد...
-بیشین بینیم بابا...منو بزار پایین....
+در ماشین رو باز کردو منو شوتید تو ماشین...خودشم سوار ماشین شد...
-مثلا اومدی منو بگردونی؟
پرهام-آبرو برام نزاشتی...این چه طرز رقصیدنه...
-دیدی که همه خوششون اومدو استقبال کردن...
پرهام-اونام از تو دیوونه تر...فقط ساخته شدی برا دلقک بازی....
-داری روتو زیاد می کنیا...
پرهام-بشین سر جات...
+خواستم درو باز کنم سریع قفلشو زد...
پرهام-تفریح امشب بسه...بهتر بریم خونه...
-ای بابا...بزار برم یکم حال کنم...تو خونه حوصلم سر میره...شام خوردم انرژیم زیاد شده...می خوام انرژیمو تخلیه کنم...
پرهام-که می خوای حال کنی؟
+سرمو به نشونه ی +تکون دادم...
پرهام-می خوای انرژیتو تخلیه کنی؟
-اوهوم...
پرهام-باشه میریم خونه یه کار می کنم هم حسابی حال کنی..هم انرژیت تخلیه شه...
+چشمام گرد شد...منظورش چیه...ساکت شدم...ماشین رو روشن کرد و مسیر خونه رو در پیش گرفت...تو راه صدام در نیومد..نه اون حرف زد نه من...
تا ماشین خاموش شد،2پا داشتم..40،50تا دیگم قرض کردم و دوییدم تو خونه که به اتاقم پناه ببرم...صدای خندش بلند شد...
پرهام-یعنی انقدر عجله داری؟
+خواستم برگردم دکو دهنشو آسفالت کنم...اما دیدم پس فردا با مادر شوهرم چشم تو چشم میشم...ازم گلگی می کنه...منم شرمنده روش میشم...رفتم تو اتاقمو درو بستم...
-هـــِِــ فکر کردی به همین خیال باش...
+3مین بعد صداش از پشت در اتاقم اومد...
پرهام-بهار خوابی؟؟؟بیداری؟؟؟
+جواب ندادم...
پرهام-من که میدونم بیداری...خواستم بگم فکرت خیلی خرابه...انقدر منحرف نباش...
+دوباره صدای خندش اومد...نگاه چجور ضایعم کرد...البته من که فکر بدی به سرم نزد...چون خسته بودم زود اومدم که بخوابم
لباس عوض کردم و خوابیدم....صبح بعد از رفتن پرهام زنگ زدم به سامانو باهاش قرار گذاشتم...
باز زنگ زدم به آژانس هواپیمایی...
*سلام وقت بخیر..می تونم کمکتون کنم؟
-سلام خسته نباشین یه بلیط برای....
********************
-جدی؟؟!!سالم رسیدیم؟؟
پرهام-منو دست کم نگیر...
+پیاده شدیم و رفتیم یه کلاپ باحال...خداییش یکی از یکی قشنگ تر...معلومه دیگه پوله خون باباشونم از آدم می گیرن...ناراحت این بودم که نمی تونستم خودی نشون بدم... پرهام دستمو گرفت..
پرهام-بیا بریم وسط...
-بلد نیستم خودت برو...
پرهام-بیا بریم...اینجا هر کی به هر کیه...من هر کاری کردم تو هم همونو انجام بده...
-باشه...اگه آبروت رفت به من ربطی نداره...
پرهام-نمیره...بریم؟
+با هم رفتیم وسط عین ماست وایسادمو پرهام نگاه کردم...
پرهام-بقیه رو نگاه کن...هیچ کار خاصی انجام نمی دن...الکی بالا و پایین می پرن و دستشونو تکون میدن...
+بی حوصله همون کارو تکرار کردم...اما پرهام قشنگ می رقصید...2،3تا دختر اومدن نزدیک پرهام که باهاش برقصن...ولی اون روش بیشتر به من بود...
یه مدت که گذشت دیدم نه...شد همون پرهام سابق...باز تا چشمش به 4تا دختر افتاد،بی خیال ما شد...وایسادمو دستمو زدم به کمرم...
-اینجوریاس؟صبر کن ببین چجوری آبروتو می برم...
+برگشتم دورو اطرافو دیدم....جایی که جمعیت بیشتری هست رفتم...شروع کردم به جوادی رقصیدن...
تو ذهنمم آهنگه:آره یارُم بیا دل دارم بیا رو می خوندم...کاری هم نداشتم که چه آهنگی داره پخش میشه...
چند نفری بهم خندیدن....یه اکیپ 5تایی پسر که مشخص بود از اون شرو شیطونان اومدن پیشم...
و باهام تو دلقک بازی شریک شدن...رفتم تو فاز بندری...لنگو پاچه و دستو همه رو تکون می دادم...
خلاصه اون جا رو به گند کشیدیم... پرهام رو دیدم وایساده داره با تعجب نگام می کنه...یه لبخند گله گشاد تحویلش دادمو براش دست تکون دادم...
سریع روشو کرد طرف دیگه که یعنی این با من نیست...لیاقت نداره...با رفیقای جدیدم دایره زدیم و به ترتیب هر کی می رفت یه قری میداد...
نوبت من که رسید...رفتم وسطو دستمو عین کسایی که پشت موتور میشینن،گاز میدن کردمو آروم قر میدادمو می چرخیدم....
پسرام برام سوت میزدن....خواستم یه حرکت دیگه بیام که پرهام اومد دستمو کشید و به طور کل برد بیرون...
-کجا؟؟تازه داره خوش می گذره بیا برگردیم...
+یه لبخند زد..
پرهام-عزیزم با زبون خوش برو سوار ماشین شو...
+دستمو از دستش کشیدم بیرون...خواستم برگردم که یهو منو انداخت رو کولشو برد سمت ماشین...دستو پا زدم...
-منو بزار پایین این چه کاریه؟
پرهام-بهتر صدات در نیاد...
-بیشین بینیم بابا...منو بزار پایین....
+در ماشین رو باز کردو منو شوتید تو ماشین...خودشم سوار ماشین شد...
-مثلا اومدی منو بگردونی؟
پرهام-آبرو برام نزاشتی...این چه طرز رقصیدنه...
-دیدی که همه خوششون اومدو استقبال کردن...
پرهام-اونام از تو دیوونه تر...فقط ساخته شدی برا دلقک بازی....
-داری روتو زیاد می کنیا...
پرهام-بشین سر جات...
+خواستم درو باز کنم سریع قفلشو زد...
پرهام-تفریح امشب بسه...بهتر بریم خونه...
-ای بابا...بزار برم یکم حال کنم...تو خونه حوصلم سر میره...شام خوردم انرژیم زیاد شده...می خوام انرژیمو تخلیه کنم...
پرهام-که می خوای حال کنی؟
+سرمو به نشونه ی +تکون دادم...
پرهام-می خوای انرژیتو تخلیه کنی؟
-اوهوم...
پرهام-باشه میریم خونه یه کار می کنم هم حسابی حال کنی..هم انرژیت تخلیه شه...
+چشمام گرد شد...منظورش چیه...ساکت شدم...ماشین رو روشن کرد و مسیر خونه رو در پیش گرفت...تو راه صدام در نیومد..نه اون حرف زد نه من...
تا ماشین خاموش شد،2پا داشتم..40،50تا دیگم قرض کردم و دوییدم تو خونه که به اتاقم پناه ببرم...صدای خندش بلند شد...
پرهام-یعنی انقدر عجله داری؟
+خواستم برگردم دکو دهنشو آسفالت کنم...اما دیدم پس فردا با مادر شوهرم چشم تو چشم میشم...ازم گلگی می کنه...منم شرمنده روش میشم...رفتم تو اتاقمو درو بستم...
-هـــِِــ فکر کردی به همین خیال باش...
+3مین بعد صداش از پشت در اتاقم اومد...
پرهام-بهار خوابی؟؟؟بیداری؟؟؟
+جواب ندادم...
پرهام-من که میدونم بیداری...خواستم بگم فکرت خیلی خرابه...انقدر منحرف نباش...
+دوباره صدای خندش اومد...نگاه چجور ضایعم کرد...البته من که فکر بدی به سرم نزد...چون خسته بودم زود اومدم که بخوابم
لباس عوض کردم و خوابیدم....صبح بعد از رفتن پرهام زنگ زدم به سامانو باهاش قرار گذاشتم...
باز زنگ زدم به آژانس هواپیمایی...
*سلام وقت بخیر..می تونم کمکتون کنم؟
-سلام خسته نباشین یه بلیط برای....
********************
+1 ماه از اون روز می گذره...و من حسابی در گیر کارامم...ویکی از فردای اون روز دلش طاقت نیاورد و خونمون موندگار شد...
هفته ای 3 روز بعد از رفتن پرهام می رفتم خونه ی سامان و درگیر برنامه ی مهمونی بودیم...نمی دونم چوب تو سر پرهام خورده که جدیدا مهربون شده و بهم توجه می کنه...البته برای من که اصلا مهم نیست..
روز جشن ویلی...شاه دوماد سر کار نرفت،عروس خانم هم اومدن خونمون...
ویکی-سلام عزیزم....صبح قشنگت بخیر...
پرهام-سلام خوبی؟؟صبح تو هم بخیر...
ویکی-وای خیلی خوشحالم...امروز دیگه رسما مال خودم میشی...
پرهام-مگه با هم صحبت نکردیم؟
ویکی-آره....جوابتم گرفتی...گفتم که،نه...
پرهام-یعنی نظر من برای تو مهم نیست؟
ویکی-معلومه که مهمه....مخالفتم رو بزار به حساب دوست داشتن زیاد...
پرهام-اما من می خوام پدرو مادرم هم باشن...
ویکی-عیب نداره اونا که اومدن یه مهمونیه دیگه می گیریم....
پرهام-که بشیم سوژه ی مردم؟؟؟
ویکی-این چه حرفیه که میزنی؟؟؟نکنه علاقت نسبت به من کم شده؟چرا رفتارت جدیدا عوض شده....از موقعی که بهار برگشته اینجوری شدی...
پرهام-چه ربطی به بهار داره؟
ویکی-ربط داره همش تقصیر اینه...
-ببین بلند میشم یه پُرکِش تو دهنت میزنما...اینجا بابات نیست که ازت دفاع کنه...
پرهام-بهـــــــار!!!!
-هر چی دلش خواسته گفته...2دفعه بهش خندیدم فکر کرده خبریه...
ویکی-صبر کن ببین کی برنده میشه...من یا تو...
+رو به پرهام...
ویکی-من از حرفم بر نمی گردم...امشب نامزدیمونو اعلام می کنیم...می خوام برم آرایشگاه لطفا منو برسون...رانندم رفته...
+از خونه زد بیرون.. پرهام،عصبی نگام کرد...
پرهام-همینو می خواستی؟حالا چه غلطی کنم...
-به من چه هر کی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه...
پرهام-اِ پس پای لرزشم بشین....
-ای رو تو برم...وای حواسم نبود می خوام چند تا چند تا زن بگیرم...
پرهام-ببین...
+دوباره ویکی اومد تو ...یه راست اومد پیش من...یه کارت داد دستم...
ویکی-راستی بهار جون می خواستم تو رو به عنوان مهمون ویژه دعوت کنم...حتما بیا،این هم کارتمون...
+کارتو باز کردم....عکس جفتشون تو بغل هم...پایین کارت هم آدرس...اینا کی عکس انداختن..چه فیس تو فیس هم هستن...دوست داشتم همون جا پرهامو تیکه پاره کنم...خودمو نباختم...
-وای چه عکس باحالی....میشه کپیه این عکسو بدی؟می خوام بزرگ کنم...چیز قشنگی میشه...
ویکی-آره حتما...
+آروم گفتم...
-آره واسه سر در مستراح یه کار شیک از آب در میاد...
ویکی- پرهام لباستو برداشتم...دیگه احتیاجی نیست بیای خونه...بریم...
+دستشو گرفت و کشید بیرون...آره بشین تا بزارم امشب بختت باز شه...داغ پرهامو به دلت میزارم...
همه ی وسایلمو جمع کردمو گذاشتم یه گوشه...دوش گرفتم...بارو بندیل امشبو برداشتمو رفتم خونه ی سامان...جم نبود...فقط سارا و سامان بودن...
سامان-کاراتو کردی؟
-آره...
سامان-می خوای منم باهات بیام؟
-بیای که بشناسنت هم یه بلایی سر تو بیارن هم سر من؟
سامان-اوه اوه حالا چرا انقدر عصبانی هستی؟
-دلم می خواد زمان زود تر بگذره حال این ویکیو بگیرم...
سامان-هنوز هم دیر نیستا...می خوای بی خیال شو...
-من می گم نره...تو می گی بدوش؟با پسرا قرار گذاشتی؟
سامان-آره..
-همه چی نصب شده؟
سامان-آره...
-خوبه...
سارا-چرا انقدر استرس داری؟
-من امشب باید کارمو تموم کنم...یک ماه ذهنم در گیر این موضوع بوده...
سارا-خوب بیا یه کاری کنیم زمان بگذره...
-الان هیچ کاری نمی تونم کنم...می تونم برم تو یکی از اتاقا استراحت کنم؟
سارا-البته...با من بیا...
+با سارا رفتم تو یکی از اتاقا...خیلی کلافه بودم...اصلا اسم این ویلی که میاد آتیش می گیرم...حیف که نمی تونم بکشمش...همین که حرصشو در بیارم کافیه...
مهمونی از ساعت 5 شروع میشه و باید 7 اونجا باشم...تا ساعت 5 دور خودم چرخیدم و کلافه این ور و اون ور می رفتم... سامان در اتاقمو زد...
سامان-بهار ساعت 5 نمی خوای آماده شی؟
-الان حاضر میشم..بچه ها اومدن؟
سامان-آره پایین منتظرن...
-برو...منم چند دقیقه ی دیگه میام...
+رفت...نشستم جلوی آینه و قیافمو عین آنا درست کردم...کار صورتو سرم که تموم شد...یه شلوار ساده ی 6 جیب مشکی همراه با یه تاپ مشکی که یه ورش بی آستین بود پوشیدم...نقاب زورو هم برداشتم و اومدم بیرون... سامان قیافمو که دید از جاش بلند شد...
سامان-برا چی قیافتو عوض کردی؟!می دونی اگه ویلی با این قیافه ببینت در جا کشتت؟
-نقاب میزنم...
سامان-باز اگه با قیافه خودت باشی پرهام می تونه یه کاری کنه...اما اینجوری...
-هیچی نمیشه...
سامان-قرارمون این نبود...
-الان وقت نداریم...بعدا راجع بهش صحبت می کنیم...
سامان-یا میری قیافتو درست می کنی یا نمیزارم بری...
-اما من میرم...بهتره جلومو نگیری...
سامان-باشه برو...ولی نه با این قیافه...ویلی زندت نمی زاره می فهمی؟
-جرات نداره...
سامان-الان وقت کله شقی نیست...
+خواستم برم سمته در...جلو تر از من دویید و درو قفل کرد...داد زدم...
-درو باز کن لعنتی...
سامان-اصلا لازم نکرده بری با این حالت یه کاری دست خودت میدی...
+عصبی بودم...عصبی تر شدم...
-بزار برم..گفتم چیزی نمیشه...
چطور بود؟نظر بدید دوزتان گلم
منتظرم
هفته ای 3 روز بعد از رفتن پرهام می رفتم خونه ی سامان و درگیر برنامه ی مهمونی بودیم...نمی دونم چوب تو سر پرهام خورده که جدیدا مهربون شده و بهم توجه می کنه...البته برای من که اصلا مهم نیست..
روز جشن ویلی...شاه دوماد سر کار نرفت،عروس خانم هم اومدن خونمون...
ویکی-سلام عزیزم....صبح قشنگت بخیر...
پرهام-سلام خوبی؟؟صبح تو هم بخیر...
ویکی-وای خیلی خوشحالم...امروز دیگه رسما مال خودم میشی...
پرهام-مگه با هم صحبت نکردیم؟
ویکی-آره....جوابتم گرفتی...گفتم که،نه...
پرهام-یعنی نظر من برای تو مهم نیست؟
ویکی-معلومه که مهمه....مخالفتم رو بزار به حساب دوست داشتن زیاد...
پرهام-اما من می خوام پدرو مادرم هم باشن...
ویکی-عیب نداره اونا که اومدن یه مهمونیه دیگه می گیریم....
پرهام-که بشیم سوژه ی مردم؟؟؟
ویکی-این چه حرفیه که میزنی؟؟؟نکنه علاقت نسبت به من کم شده؟چرا رفتارت جدیدا عوض شده....از موقعی که بهار برگشته اینجوری شدی...
پرهام-چه ربطی به بهار داره؟
ویکی-ربط داره همش تقصیر اینه...
-ببین بلند میشم یه پُرکِش تو دهنت میزنما...اینجا بابات نیست که ازت دفاع کنه...
پرهام-بهـــــــار!!!!
-هر چی دلش خواسته گفته...2دفعه بهش خندیدم فکر کرده خبریه...
ویکی-صبر کن ببین کی برنده میشه...من یا تو...
+رو به پرهام...
ویکی-من از حرفم بر نمی گردم...امشب نامزدیمونو اعلام می کنیم...می خوام برم آرایشگاه لطفا منو برسون...رانندم رفته...
+از خونه زد بیرون.. پرهام،عصبی نگام کرد...
پرهام-همینو می خواستی؟حالا چه غلطی کنم...
-به من چه هر کی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه...
پرهام-اِ پس پای لرزشم بشین....
-ای رو تو برم...وای حواسم نبود می خوام چند تا چند تا زن بگیرم...
پرهام-ببین...
+دوباره ویکی اومد تو ...یه راست اومد پیش من...یه کارت داد دستم...
ویکی-راستی بهار جون می خواستم تو رو به عنوان مهمون ویژه دعوت کنم...حتما بیا،این هم کارتمون...
+کارتو باز کردم....عکس جفتشون تو بغل هم...پایین کارت هم آدرس...اینا کی عکس انداختن..چه فیس تو فیس هم هستن...دوست داشتم همون جا پرهامو تیکه پاره کنم...خودمو نباختم...
-وای چه عکس باحالی....میشه کپیه این عکسو بدی؟می خوام بزرگ کنم...چیز قشنگی میشه...
ویکی-آره حتما...
+آروم گفتم...
-آره واسه سر در مستراح یه کار شیک از آب در میاد...
ویکی- پرهام لباستو برداشتم...دیگه احتیاجی نیست بیای خونه...بریم...
+دستشو گرفت و کشید بیرون...آره بشین تا بزارم امشب بختت باز شه...داغ پرهامو به دلت میزارم...
همه ی وسایلمو جمع کردمو گذاشتم یه گوشه...دوش گرفتم...بارو بندیل امشبو برداشتمو رفتم خونه ی سامان...جم نبود...فقط سارا و سامان بودن...
سامان-کاراتو کردی؟
-آره...
سامان-می خوای منم باهات بیام؟
-بیای که بشناسنت هم یه بلایی سر تو بیارن هم سر من؟
سامان-اوه اوه حالا چرا انقدر عصبانی هستی؟
-دلم می خواد زمان زود تر بگذره حال این ویکیو بگیرم...
سامان-هنوز هم دیر نیستا...می خوای بی خیال شو...
-من می گم نره...تو می گی بدوش؟با پسرا قرار گذاشتی؟
سامان-آره..
-همه چی نصب شده؟
سامان-آره...
-خوبه...
سارا-چرا انقدر استرس داری؟
-من امشب باید کارمو تموم کنم...یک ماه ذهنم در گیر این موضوع بوده...
سارا-خوب بیا یه کاری کنیم زمان بگذره...
-الان هیچ کاری نمی تونم کنم...می تونم برم تو یکی از اتاقا استراحت کنم؟
سارا-البته...با من بیا...
+با سارا رفتم تو یکی از اتاقا...خیلی کلافه بودم...اصلا اسم این ویلی که میاد آتیش می گیرم...حیف که نمی تونم بکشمش...همین که حرصشو در بیارم کافیه...
مهمونی از ساعت 5 شروع میشه و باید 7 اونجا باشم...تا ساعت 5 دور خودم چرخیدم و کلافه این ور و اون ور می رفتم... سامان در اتاقمو زد...
سامان-بهار ساعت 5 نمی خوای آماده شی؟
-الان حاضر میشم..بچه ها اومدن؟
سامان-آره پایین منتظرن...
-برو...منم چند دقیقه ی دیگه میام...
+رفت...نشستم جلوی آینه و قیافمو عین آنا درست کردم...کار صورتو سرم که تموم شد...یه شلوار ساده ی 6 جیب مشکی همراه با یه تاپ مشکی که یه ورش بی آستین بود پوشیدم...نقاب زورو هم برداشتم و اومدم بیرون... سامان قیافمو که دید از جاش بلند شد...
سامان-برا چی قیافتو عوض کردی؟!می دونی اگه ویلی با این قیافه ببینت در جا کشتت؟
-نقاب میزنم...
سامان-باز اگه با قیافه خودت باشی پرهام می تونه یه کاری کنه...اما اینجوری...
-هیچی نمیشه...
سامان-قرارمون این نبود...
-الان وقت نداریم...بعدا راجع بهش صحبت می کنیم...
سامان-یا میری قیافتو درست می کنی یا نمیزارم بری...
-اما من میرم...بهتره جلومو نگیری...
سامان-باشه برو...ولی نه با این قیافه...ویلی زندت نمی زاره می فهمی؟
-جرات نداره...
سامان-الان وقت کله شقی نیست...
+خواستم برم سمته در...جلو تر از من دویید و درو قفل کرد...داد زدم...
-درو باز کن لعنتی...
سامان-اصلا لازم نکرده بری با این حالت یه کاری دست خودت میدی...
+عصبی بودم...عصبی تر شدم...
-بزار برم..گفتم چیزی نمیشه...
+دیگه کنترل صدام دست خودم نبود...
-بزار برم...از موقعی که اومدم اینجا یه روز خوش ندیدم...تا بود پرهام...حالام ویلی...
به خدا زندگی من این نبود...
+اشک تو چشمام جمع شد...ولی حتی نذاشتم یه قطرشم بیرون بیاد...
-اینا زندگی منو نابود کردن...با چه رویی برگردم خونم؟تا کی خودمو بزنم به دیوونگی...نفهمی...
چقدر خودمو بی خیال نشون بدم...بیشتر از ظرفیتم تحمل کردم...منم آدمم...احساس دارم...از سنگ که نیستم...فقط برای اینکه خانوادم صدای پرهامو در کنار من بشنون و خیالشون از بابت من راحت بشه...کنارش موندم...وگرنه حتی یک لحظه کنارش نمی موندم...شخصیتم نابود شد...خورد شدم...
شد یه بار ببینی تو خودمم؟؟؟به خدا بی خیال نیستم...رفتم تو قالب یه آدم احمق...پرهام زندگیمو نابود کرد...
ویلی که می خواست منو بکشه...خانواده ی اون طفل معصومو نابود کرد و 1000تا کار دیگه که منو تو ازشون بی خبریم...بزار برم حداقل اینجوری یکم آروم میشم...خودت میدونی،هیچ آسیبی به کسی نمی رسه...فقط می خوام مجلسشون رو خراب کنم...
+سرشو انداخت پایین...
سامان-پرهام مقصر نیست...
-راست میگی...اگه خودمم کرمم نمی گرفت و سر یه لجبازیه احمقانه،زود بله نمی دادم این بلا سرم نمی یومد...حالا درو باز کن...
سامان-اگه اینجوری آروم میشی باشه...فقط خواهش می کنم...نزار بلایی سرت بیاد...
+رفت و از تو بوفه یه اسلحه در آورد و اومد پیشم...
سامان-اینو بگیر ممکنه لازمت بشه...
-بهش احتیاجی ندارم...
سامان-می دونم...اما باشه،ضرر نداره
+اسلحه رو گرفتم درو باز کرد..
-بزار برم...از موقعی که اومدم اینجا یه روز خوش ندیدم...تا بود پرهام...حالام ویلی...
به خدا زندگی من این نبود...
+اشک تو چشمام جمع شد...ولی حتی نذاشتم یه قطرشم بیرون بیاد...
-اینا زندگی منو نابود کردن...با چه رویی برگردم خونم؟تا کی خودمو بزنم به دیوونگی...نفهمی...
چقدر خودمو بی خیال نشون بدم...بیشتر از ظرفیتم تحمل کردم...منم آدمم...احساس دارم...از سنگ که نیستم...فقط برای اینکه خانوادم صدای پرهامو در کنار من بشنون و خیالشون از بابت من راحت بشه...کنارش موندم...وگرنه حتی یک لحظه کنارش نمی موندم...شخصیتم نابود شد...خورد شدم...
شد یه بار ببینی تو خودمم؟؟؟به خدا بی خیال نیستم...رفتم تو قالب یه آدم احمق...پرهام زندگیمو نابود کرد...
ویلی که می خواست منو بکشه...خانواده ی اون طفل معصومو نابود کرد و 1000تا کار دیگه که منو تو ازشون بی خبریم...بزار برم حداقل اینجوری یکم آروم میشم...خودت میدونی،هیچ آسیبی به کسی نمی رسه...فقط می خوام مجلسشون رو خراب کنم...
+سرشو انداخت پایین...
سامان-پرهام مقصر نیست...
-راست میگی...اگه خودمم کرمم نمی گرفت و سر یه لجبازیه احمقانه،زود بله نمی دادم این بلا سرم نمی یومد...حالا درو باز کن...
سامان-اگه اینجوری آروم میشی باشه...فقط خواهش می کنم...نزار بلایی سرت بیاد...
+رفت و از تو بوفه یه اسلحه در آورد و اومد پیشم...
سامان-اینو بگیر ممکنه لازمت بشه...
-بهش احتیاجی ندارم...
سامان-می دونم...اما باشه،ضرر نداره
+اسلحه رو گرفتم درو باز کرد..
سامان-برو بچه ها منتظرن...رسیدی خبر بده...
-باشه..ممنون که کمکم کردی...
سامان-نه من باید از تو ممنون باشم...به خاطر تمام دردسرهایی که کشیدی معذرت می خوام...
-داداش گلم این حرفو نزن...
+خواستم بغلش کنم...اما نخواستم بیشتر از این اذیت شه...فقط باهاش دست دادمو اومدم بیرون...
5تا
پسر ترک موتور منتظر نشسته بودن...به همشون سلام دادمو ترک یه موتور سوار
شدم...رفتم به آخرین مهمونی...قبل از اینکه نزدیک باغ بشیم همگی نقاب
زدیم..دقیقا 7 رسیدیم...
رفتیم
قسمت ورودی...یه کارت نشون دادیم تا اجازه ی ورود دادن...هـــِ چقدر به
باغ رسیدن...یه هندزفری خیلی کوچیک تو گوشم بود که اصلا دیده نمیشد...گوشمو
فشار دادم تا سامان صدام رو بشنوه...
-سامان رسیدیم...
سامان-برید قسمت رخت کن که مثلا آماده شین...
-باشه فعلا...
+دور تا دور باغ پر مشعل بود و روی همه ی میزا،شمع و گل...کلی مهمون داشتن...همه از دم با کلاس..
ویکی یه پیرهن نباتی خیلی کوتاه تنش بود و عین چسب دوقلو به پرهام چسبیده...
ویلی هم داشت حناق کوفت می کرد...و با چند نفر صحبت می کرد..یه زن هم رفته بود رو سنی که برای اجرا درست کردن و با صدای خراشیدش آهنگ می خوند...هــِـــ خوبه اسمشو بزارن حنجره طلا...با بچه ها رفتیم قسمت رخت کن...
-یادتون نره...تا اجرامون تموم شد...سریع باید از این جا خارج شین...حتی اگه خودم نیومدم...
*بله...
+پسرا لباس عوض کردن...اما من همون جوری بودم...لیاقت همین لباس هم ندارن...ساعت 8 اجرا داشتیم...هر چی به 8 نزدیک میشدیم،استرسم بیشتر میشد...
نوبت رسید به اجرای ما...
-سامان داریم میریم حواست باشه...
سامان-مراقب باش...موفق باشی...
+با هم رفتیم رو سن..هم زمان با ما گروه شعبده بازی اومد...رفتم یه میکروفون به خودم وصل کردم...
می خواستم آهنگی که قرار بود غیر مستقیم حرفمو به ویلی حالی کنمو خودم بخونم...صدام بد نبود...البته برای خارجی خوندن...تو این 1 ماه خیلی روش کار کردم...(ترجمشو حتما بخونین این هم یک نوع حرف زدنه...آهنگشم خیلی قشنگه...دوست داشتین گوش بدید)
آهنگ کاسکادا(pyromania) پخش شد و خودمم با گروه مشغول اجرا شدم و می خوندم...اولش پسرا شروع کردن...
*آتش افروزی.... آتش افروزی...
-من رو عقده ای خطاب کن!!!به من بگو (دیوونه)...یه چیزی در رگ های من جریان داره...
چشم های من نمی تونه ببینه که...در درون چه چیزی وجود داره...
من نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم...تو هم نمی تونی جلوی منو بگیری...
من می خوام این آتیش رو به پا کنم....کاری کنم که نفس کشیدن برای تو غیر ممکن بشه...
حرارت داره بالا میره...بالا میره...
چون که من دارم از حرارت بالا آتیش می گیرم...
+همزمان با این حرفم دستمو گرفتم بالا و همه ی مشعل های باغ روشن شد...شعبده باز ها هم فقط با آتیش برنامه اجرا می کردن...
- آتش افروزی... آتش افروزی...اوه اوه اوه... آتش افروزی
حرارت بالا رفته... آتش افروزی...من باید اعتراف کنم که....
دمای 1000درجه بالای صفر...خشونت منو به اوج میرسونه....
ترس نداشته باش...جایگاه خودت رو پیدا کن...
این همه ی ترس های تو رو از بین می بره...من می خوام این آتیش رو به راه بندازم...
کاری کنم که نفس کشیدن برای تو غیر ممکن بشه...حرارت داره بالا میره...
هوا داره گرم میشه و من دارم از حرارت می سوزم...
آتش افروزی.... آتش افروزی...اوه اوه اوه...
تو نمی بینی که من دارم آتیش می گیرم...
آتش افروزی... آتش افروزی...
+زل زدم تو صورت ویلی....
-همون موقع که شعله های آتیش به اوج میرسه...دمای بالا من رو در احاطه ی خودش قرار گرفته...
و من نمی خوام معذرت خواهی کنم...هوا داره گرم میشه و من دارم از حرارت می سوزم...
آتش افروزی... آتش افروزی...
+اجرامون تموم شد اومدیم پایین...ویلی رفت رو سن...پرهامو ویکی رو صدا زد...
-بچه ها برین بیرون...
ویلی-امشب می خوام یه خبر خیلی مهمیو بهتون بدم...
+دست دوتاییشونو گرفت...
ویلی-می خوام همین جا...
-سامان...حالا...
+یهو صدای شلیک گلوله همه جا پخش شد...همه جیغ میزدن و فرار می کردن...همین جور صدا میومد...
وقتی که خیالم راحت شد همه رفتن بیرون....
- سامان بسه رفتن بیرون....(صدای شلیک به وسیله ی چند تا اسپیکر که به درختا وصل بود پخش میشد)
سامان-خودتم رفتی بیرون؟
-آره...فعلا...
+یکی از مشعلا رو برداشتم...چند تا از رومیزی هارو آتیش زدم...همین باعث شد آتیش پخش شه...خواستم برم بیرون دیدم ویلی رو زمین افتاده...
ویلی-کمکم کن...
+نقابو از صورتم برداشتم..چشماش گرد شد...
-هـــِِِِِِِــ دخترت که انقدر حرصشو میزدی،کمکت نکرد...انتظار داری من کمکت کنم؟؟
ویلی-امکان نداره...تو چطور زنده موندی؟!!
-حالا که می بینی...سورو مورو گنده جلوت وایسادم...
ویلی-پس اون جنازه ی سوخته!!!
-اون هم یه راننده تاکسی بدبخت بود که قربانیه کاره احمقانه ی تو شد....بهتر بری به جهنم...
+یه لگد محکم بهش زدمو فرار کردم بیرون...چون شعله های آتیش هی داشت زیاد میشد...موتور یکی از پسرارو قرض گرفتم و قرار شد بدم سامان بهش پس بده...کلاهمو سرم گذاشتمو سوار موتور شدم...
موتور سواری هم از صدقه سر میثم یاد گرفتم...وقت زیاد نداشتم...سریع حرکت کردم سمت خونه...توی راه همش گوشیم زنگ می خورد..اما فرصت نداشتم جواب بدم...با اون سرعتی که من رفتم 1 ساعته رسیدم....چراغای محیط اطراف خونه همه روشن بود...حیف این خونه که قسمت ویکی بشه...سریع رفتم تو چمدونامو برداشتم و آوردم بیرون،گذاشتم تو ماشینی که پرهام تازه برام خریده...
سوار شدم خواستم حرکت کنم...یادم افتاد مدارکمو برنداشتم...باز رفتم تو خونه و مدارکو برداشتم...
اومدم در ورودی رو باز کردم و رفتم بیرون...این بار برای گوشیم اس ام اس اومد درو بستمو اس ام اسمو باز کردم...
سامان-چرا جواب نمیدی!!!!!!!فرار کن دنبالتن...
+همین جور که راه می رفتم....خوردم به یکی...سرمو بلند کردم...چشمام 4 تا شد....ویلی هم داشت حناق کوفت می کرد...و با چند نفر صحبت می کرد..یه زن هم رفته بود رو سنی که برای اجرا درست کردن و با صدای خراشیدش آهنگ می خوند...هــِـــ خوبه اسمشو بزارن حنجره طلا...با بچه ها رفتیم قسمت رخت کن...
-یادتون نره...تا اجرامون تموم شد...سریع باید از این جا خارج شین...حتی اگه خودم نیومدم...
*بله...
+پسرا لباس عوض کردن...اما من همون جوری بودم...لیاقت همین لباس هم ندارن...ساعت 8 اجرا داشتیم...هر چی به 8 نزدیک میشدیم،استرسم بیشتر میشد...
نوبت رسید به اجرای ما...
-سامان داریم میریم حواست باشه...
سامان-مراقب باش...موفق باشی...
+با هم رفتیم رو سن..هم زمان با ما گروه شعبده بازی اومد...رفتم یه میکروفون به خودم وصل کردم...
می خواستم آهنگی که قرار بود غیر مستقیم حرفمو به ویلی حالی کنمو خودم بخونم...صدام بد نبود...البته برای خارجی خوندن...تو این 1 ماه خیلی روش کار کردم...(ترجمشو حتما بخونین این هم یک نوع حرف زدنه...آهنگشم خیلی قشنگه...دوست داشتین گوش بدید)
آهنگ کاسکادا(pyromania) پخش شد و خودمم با گروه مشغول اجرا شدم و می خوندم...اولش پسرا شروع کردن...
*آتش افروزی.... آتش افروزی...
-من رو عقده ای خطاب کن!!!به من بگو (دیوونه)...یه چیزی در رگ های من جریان داره...
چشم های من نمی تونه ببینه که...در درون چه چیزی وجود داره...
من نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم...تو هم نمی تونی جلوی منو بگیری...
من می خوام این آتیش رو به پا کنم....کاری کنم که نفس کشیدن برای تو غیر ممکن بشه...
حرارت داره بالا میره...بالا میره...
چون که من دارم از حرارت بالا آتیش می گیرم...
+همزمان با این حرفم دستمو گرفتم بالا و همه ی مشعل های باغ روشن شد...شعبده باز ها هم فقط با آتیش برنامه اجرا می کردن...
- آتش افروزی... آتش افروزی...اوه اوه اوه... آتش افروزی
حرارت بالا رفته... آتش افروزی...من باید اعتراف کنم که....
دمای 1000درجه بالای صفر...خشونت منو به اوج میرسونه....
ترس نداشته باش...جایگاه خودت رو پیدا کن...
این همه ی ترس های تو رو از بین می بره...من می خوام این آتیش رو به راه بندازم...
کاری کنم که نفس کشیدن برای تو غیر ممکن بشه...حرارت داره بالا میره...
هوا داره گرم میشه و من دارم از حرارت می سوزم...
آتش افروزی.... آتش افروزی...اوه اوه اوه...
تو نمی بینی که من دارم آتیش می گیرم...
آتش افروزی... آتش افروزی...
+زل زدم تو صورت ویلی....
-همون موقع که شعله های آتیش به اوج میرسه...دمای بالا من رو در احاطه ی خودش قرار گرفته...
و من نمی خوام معذرت خواهی کنم...هوا داره گرم میشه و من دارم از حرارت می سوزم...
آتش افروزی... آتش افروزی...
+اجرامون تموم شد اومدیم پایین...ویلی رفت رو سن...پرهامو ویکی رو صدا زد...
-بچه ها برین بیرون...
ویلی-امشب می خوام یه خبر خیلی مهمیو بهتون بدم...
+دست دوتاییشونو گرفت...
ویلی-می خوام همین جا...
-سامان...حالا...
+یهو صدای شلیک گلوله همه جا پخش شد...همه جیغ میزدن و فرار می کردن...همین جور صدا میومد...
وقتی که خیالم راحت شد همه رفتن بیرون....
- سامان بسه رفتن بیرون....(صدای شلیک به وسیله ی چند تا اسپیکر که به درختا وصل بود پخش میشد)
سامان-خودتم رفتی بیرون؟
-آره...فعلا...
+یکی از مشعلا رو برداشتم...چند تا از رومیزی هارو آتیش زدم...همین باعث شد آتیش پخش شه...خواستم برم بیرون دیدم ویلی رو زمین افتاده...
ویلی-کمکم کن...
+نقابو از صورتم برداشتم..چشماش گرد شد...
-هـــِِِِِِِــ دخترت که انقدر حرصشو میزدی،کمکت نکرد...انتظار داری من کمکت کنم؟؟
ویلی-امکان نداره...تو چطور زنده موندی؟!!
-حالا که می بینی...سورو مورو گنده جلوت وایسادم...
ویلی-پس اون جنازه ی سوخته!!!
-اون هم یه راننده تاکسی بدبخت بود که قربانیه کاره احمقانه ی تو شد....بهتر بری به جهنم...
+یه لگد محکم بهش زدمو فرار کردم بیرون...چون شعله های آتیش هی داشت زیاد میشد...موتور یکی از پسرارو قرض گرفتم و قرار شد بدم سامان بهش پس بده...کلاهمو سرم گذاشتمو سوار موتور شدم...
موتور سواری هم از صدقه سر میثم یاد گرفتم...وقت زیاد نداشتم...سریع حرکت کردم سمت خونه...توی راه همش گوشیم زنگ می خورد..اما فرصت نداشتم جواب بدم...با اون سرعتی که من رفتم 1 ساعته رسیدم....چراغای محیط اطراف خونه همه روشن بود...حیف این خونه که قسمت ویکی بشه...سریع رفتم تو چمدونامو برداشتم و آوردم بیرون،گذاشتم تو ماشینی که پرهام تازه برام خریده...
سوار شدم خواستم حرکت کنم...یادم افتاد مدارکمو برنداشتم...باز رفتم تو خونه و مدارکو برداشتم...
اومدم در ورودی رو باز کردم و رفتم بیرون...این بار برای گوشیم اس ام اس اومد درو بستمو اس ام اسمو باز کردم...
سامان-چرا جواب نمیدی!!!!!!!فرار کن دنبالتن...
چطور بود؟نظر بدید دوزتان گلم
منتظرم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 20:1 توسط ویولت
|
همه ی نظرات (با حفظ شئونات انسانی) تایید میشن .